در خانه ایی خراب
در کوچه ایی پر از التهاب و درد
در جاده ایی که ندارد
مقصدی درست
با یک نگاه ساده بگویم ز درد ها
باور کنی که درد من از هر درد بیشتر است
رویم سیاه و تنم خسته زمان
کج خلقی های درد
دیوانه می کند این جسم نا توان مرا
بازم دوباره خواهم آمد
از کوچه های عطر اقاقی
و بازم به تو سلام خواهم نمود در لحظه های سخت نبودن ها
و در آخرین نگاه بعد از سکوت و درد
خواهی دید من صادقم و زلالم به شکل نور
این بار من آمدم تا که بمانم کنار تو
تا آخر زمان
مسجدسلیمان ۳/۲/۸۸ پورهاشمی
در پی دیدن یار
قدم آهسته زند
بر لب ساحل بارانی چشم
به امید سیلاب
ازدوچشم بلورین سحر
موج را خیره شود
چه پیامی دارد
به هوای چه کسی
تن به ساحل سپرد
بوسه ایی بر لب ساحل بزند
زود هم بر گردد
رفتن و آمدنش روز شب تکرار است
همچو ما انسان ها
مسجدسلیمان ۲۰/۱/۸۸ پورهاشمی
میل بوییدن گل های بهاری دارد
می رود دشت و بیابان که بگیرد برگی
پای هر بوته گل نقش نگاری دارد
بلبلان را طلبد تا که بیایند سحر
بر لب چشمه که آن چشمه خماری دارد
خود خورد شرب تمام و بدهد جام پری
به همانی که در این خانه فکاری دارد
چو کند توبه به درگاه خداوندی خویش
پاک چون نوگل خندان که حصاری دارد
خجلت از باد کشد چون که نوازش بدهد
تن فرسوده اورا که قراری دارد
من دیوانه چه جویم ز بن گلزاران
هر که در این گل و گلزار نگاری دارد
مسجد سلیمان ۱۷/۱/۸۸ پورهاشمی
به سوختن دل دیوانه ما نظر بکنیم
به شمع ما برسانیم پیام پروانه
به وقت گردش پروانه ما نظر بکنیم
به شمع حالت مستی دهیم وقت پرتو نور
به سایه روشن پرواز دانه ما نظر بکنیم
خراب شویم در کنار خانه دوست
برای دیدن رویش ستاده ما نظر بکنیم
اگر رخ از نقاب آورد برون روزی
همان زمان همه افتاده ما نظر بکنیم
ز میکده گذریم سر به سجده بگذاریم
به وقت طاعت پروانه ما نظر بکنیم
نظر کنیم هر آن کس که مانع شد میرد
خراب حال کناری فتاده ما نظر بکنیم
خراب حالی پروانه از فراق شمع دل است
به هم نوایی پروانه ما نظر بکنیم
مسجدسلیمان ۱۱/۱/۸۸ مسجدسلیمان
این تن مجروحم
چقدر میل شکفتن دارد
عنچه ی خفته در آب و گلم
می توانم بگویم با تو
جقدر میل خندیدن دارد
این تن خسته من
این گرفتار در آیینه فردایم
در ضمیری من و تنهاییم
نام تو ثبت شده
من دیوانه نخواهم خواند بی تو
سوره همراهی
و نخواهیم خندید بی تو در دشت پر از لاله سرخ
یا نخواهیم رفت بی تو از کوچه مهر و وفا
و تو می دانی که من آلوده
می توانم بروم با تو تا مرز جنون
تا در آنچا بخوانم با تو
قصه مهر وفا را هر شب
مسجد سلیمان ۹/۱/۸۸ پورهاشمی
زمين پر از گل هاي شقايق
شايد كه باور نكني در سر زمين مادري من
هنوز برف مي بارد
اما در ديار زندگي
درختان سبز و شكوفه ها فراوان
وقتي بهار ميرسد
دلم هواي ترا دارد
با آن كوچه باغهاي كوجك و پر گلت
با آن درختان بادام و گردو و اب زلال قناتت
هنوز دل روي سخره هاي چشمه ميان ده در حال طپيدن است
اما تو نمي بيني
اگر كمي تامل كني خواهي ديد كه هنوز مشهدي قنبر
با دستان پينه بسته از باغ پر شكوفه خود بيرون مي آيد
با لب خندي دوستانه
ترا دعوت مي كند به صبحانه ايي دوست داشتني
بر روي چمن جلوي باغ خود
روستايم رنگ ديگري به خود گرفته است
گويي تمام بچه ها آمده اند تا عيدي را كه اولين روز بهار است
در اين ده جشن بگيرند دور از هياهوي ماشين ها
و تو در گوشه ايي ايستاده ايي
و مرا كه تنها از ديار غربت آمده ام نظاره مي كني
هنوز هم رد پاي مرا مي بيني
بعد از سال ها دور ی
چقدر زود گذشت و به پايان راه نزديك شديم
چقدر زود گذشت
كاش عبور زمان به شكلي ديگر رخ مي داد
كاش برادريمان سر جاي خود بود
و اي كاش دوستي هايمان خوبي بودند
سلاممان هم رنگ و بوي ياس داشت
عطر تن درختان بوي دوستي مي داد
اي كاش
هنوز هم دلم ميان ده در حال طپيدن است
كسي نيست تا اين دل فتاده را بردارد
و يادي از من بكند
كاش بودم و مي ديدم تمام شادي مردم ده خود را همانند روز هاي جواني
و اي كاش بهار زندگي هميشگي بود
كاش
اسداله پورهاشمي ۲۷/۱۲/۸۷ مسجدسليمان
رفتن از خانه خلوت بیرون
و رسیدن به مقصد
به همان جا که خیلی دور و نزدیک بدی از این جا
و سکوتی بس طولانی
می خریدند مرا به کلامی جاری
در دیاری که همه پاک بازان دل رسوایند
با سلامی و بدو ن حرفی
با سکوتی که تمام عمرت
شنوی ریزش باران در گوش
هیچ نیست که فریاد زنی
و کسی نیست که امداد کند
می توان درک نمود بودن خود را تنها
در میان دشتی
پر ز اوهام و خیالات بد و ناهنچار
می توانی بروی بی آنکه خودت هم دانی
به کجا خواهی رفت
به دیاری که همه مست رخ ورسوایند
و تو هم در این دشت مثل آنان هستی
تا به باور برسی بودن را
سفری کوتاه بود
هرچند سخت و پراز خاطره
اما تنها
مسجدسلیمان ۹/۱۲/۸۷ اسداله پورهاشمی
آب اين قطره نا پيدا
رود ماسيده به لب تشنگي صخره رود
و سما بي باران چون نگاهي كه هر لحظه دل ريش
به تماشاگه رندان ببرد
مي دهد هشدار اين زمين خشك
و مي خواند همه مستان سحر را به نماز
ليك خاموش گذر مي كند از دريا
چه دريايي خشك هم چو لبان مادر پير زمين
و يكي نيست بگويد به ما
كه گناه زان كيست
چه كسي مي داند كه خدا كرده رها اين دل تنها را
كنون هيچ كس باور ندارد درد تنهايي من
مي دهد هشدارم اين همه دربه دري
تا نگويم به كس ز چه رو مست شده اين دل سرگردان
مي توان فهميد كه اگر اندكي فهم ترا همراهي كند
كه چرا مرد خراب مي دهد هشدار
تا بگويد كه جهان پست ترين و زمان بدترين گشته
و كسي نيست كه مرا راه ببرد
تا رسانم خود را به ديار مستان
همان جا كه لبان خشك زمين مادر درد من است
و مرا باكي نيست
زين همه نامردي
كه زمان با من بي كس و تنها نمود
و شدم خسته ترين
زين همه هشدار كه خدا داد و من هيچ نفهميدم
و من هيچ نفهميدم
اسداله پورهاشمي مسجدسليمان ۲/۱۲/۸۷
سوختن پروانه را دور از محبان کی توان
گرد شمع و شعله اش تا پای جان باید دوید
گرد شمع جان نشستن بی عزیزان کی توان
محفل رندان پر از شور و شر شیدایی است
در میان لاله زاران بی عزیزان کی توان
لاله ها سر بر کشند از خاک صبحی آشنا
صبح روشن با غم و اندوه یاران کی توان
رویش گل از میان خاک یعنی دوستی
دوستی بی حب یاران بی نگاران کی توان
می توان خندید چون شمعی به صبح عاشقی
اشک حسرت در فراق بی وفایان کی توان
می توان خود سوخت اما شعله ایی را نقش زد
زیر نقش شعله بی آرام جانان کی توان
ما که چون شمعی بسوزیم در فراق روی دوست
عاشق دل خسته را بی مهر یاران کی توان
اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۱۶/۱۱/۸۷