تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
عنوان نداشتیم تا که مبادا دل رقیب

یک باره کینه بدل گیرد ورود

ما تا دیار عشق نرفتیم که باکسی

دعوای تازیانه وشمشیر ودل کنیم

یا با کسی میان دو دل فتنه افکنیم

با دوستی قدم به صحنه مستان دل شدیم

با باوری یقین شده با صد امید وعشق

رفتیم تا به سرمنزل دل ها قدم نهیم

این شد که ما رقیب نهادیم خود شدیم

این بود که دل نهاده ودیوانه سر شدیم

تا با کسی مجادله دعوا کم کنیم

عنوان نداشتیم

اما انسان ساده ی ز تبار شکستگان

افتادگان بدشت جنون

آوارگان دشت پر از لاله های شوق

بودیم بوده ایم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:29  توسط پورهاشمی  | 

حکایت های کهنه را

چه کسی به تصویر می کشد

سرود تازه های عشق را

چه کسی دو باره خواهد خواند

زیر درختان کبوده مزرعه ما

چه کسی چشم در راه خواهد نشست

پرندگان مهاجر جا مانده از راه را

چه کسی در فصل زمستان آب ودانه خواهد داد

در سرمای سیاه سرد زمستانی

شکستن یخ های بسته شده بر روی

درختان تازه رسته عشق را

چه کسی به عهده خواهدگرفت

و دوستی های گسسته را چگونه پیوند توانیم زد

این ها راز های سر به مهری است

هیچ کس نخواهد گفت

هیچکس هم نخواهد نوشت

تنها دلهای شکسته است

که به خاطر خواهند داشت

اسداله پورهاشمی ۲۴/۹/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 12:2  توسط پورهاشمی  | 

ساده تر از این نمی شود

اگر هم باشد در هیچ کجا پیدا نمی شود

وقتی که می توانیم برویم

وقتی که می توانیم بگوییم

یا زمانی که دل ما تنگ است

یا همان لحظه که دوریم از هم

بهر چه این همه از هم دوریم

ما مگر چند صباحی هستیم

یا چند سال دگر می مانیم

بهتر آن است که همراه شویم

درد هم را بخوانیم و بگوییم با هم راز پنهان ودرون خود را

تا شاید دلمان کمتر غم دل را گیرد

ساده تر باشیم تا گل نارون

باورمان دارد که مثل اوییم

ساده باشیم مثل باران بهاری بر گل

یا همچو شبنم روی گلبرگ دلی جا گیریم

ساده باشیم و بخواهیم عمری

در کنارش باشیم

اسداله پورهاشمی ۲۲/۹/۸۴ مسجدسلیمان  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 13:8  توسط پورهاشمی  | 

هرچه اندیشه نمودم نرسیدم جایی

نشد آن لحظه بگویم حرفی

وسط مزرعه کوچک تنهایی ها تک درختی پیدا

چند سالیست که خشکیده وپوسیده شده

وکسی هیچ نگوید از او

و من امروز اسم اورا بگذارم هیچ

تا بعد از این بتوانیم صدایش بکنیم

و بگوییم از غم دربدری

و بپرسیم ز دوران جوانی وبلند آوازی

لیک تک درخت افسرده است و نمی داند

چه باید بکند

خوب می داند که دیگر جایی  نیست تنه خشکش را

و برای اینست که از مرغک کوچک مرزعه

دعوت کرده تا در تنه پوسیدش لانه ایی ساز کند

و با این امید چند صباحی باشد

ولی امروز تعجب کردم تن پوسیده جوانه کرده است

رویش اغاز شده و درخت خشک مزرعه  از نو برگ سبزی دارد

این خود آغاز نویی می باشد

این خود آغاز نویی می باشد

اسداله پورهاشمی ۱۶/۹/۸۴مسجدسلیمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 8:30  توسط پورهاشمی  | 

هیچ ندارم از او خبری

و نمی خواهم بدانم چیست

یا بپرسم کجا باید دید

یا حسش کرد

...............................

وقتی همه جا خونین است

دشت در باده خون رنگین است

تو چه می خواهی بدانی از دل

یا چه پرسی ازاحساس

که بگویند کیلویی چند

بهتر آن است که هیچ ندانیم ازاو

این گونه بهتر است

ما هم می توانیم بگوییم که هستیم هنوز

با احساس یا بی احساس

حال خوبی دارد این دل تنهایم

نتوانی بگویی چه شکلی بوده است

باز هم می گوید از احساس ولی من قبولش ندارم

که احساسی هم هست

اگرم هست می ندارم باور

من ندارم باور

اسداله پورهاشمی ۱۲/۹/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 12:19  توسط پورهاشمی  | 

دلی  باید  که  مجنون  باشد  امشب

پر و لب  ریز   از  خون  باشد  امشب

پر و  لب  ریز   چون   دریای   جیحون

به صد نیرنگ با   دل  باشد   امشب

رها   این   دل    نباید   کرد  در خون

رها گر   شد  با خون  باشد امشب

صبوران  می   توانند    یار    باشند

صبور شب شود شب باشد امشب

دل    پر   از   غم    یار    و     زمانه

هزاران  رنگ  باشد   باشد    امشب

نمی    گویم     مرا    تنها    گذارید

به حال خود رها  دل  باشد  امشب

غروب  عمر  من   نزدیک  و    نزدیک

چو از راه میر سد شب باشد امشب

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 20:1  توسط پورهاشمی  | 

برگردیم گذری بر ره نا رفته رنیم

باز هم خوب نگریم کوچه تنهایی را

یا از نظر وخاطر خود خوانیمش رفتن از کوی عزیزان

برگردیم سرکی هم بکشیم باغ اقاقی ها را

تا مبادا فراموش کنیم خاطره ها

یا نگوییم با خود از حسرت بودن یک لحظه کنار دل را

و ز نو حرف دل خویش زنیم وقت رفتن

تا مبادا دلمان غصه خورد از رفتن

برگردیم در آخرین لحظه ترک دیار

از سر حسرت ودلتنگی ها نظری هم فکنیم

روی گل خشکیده گوشه حال وبگوییم با خود حیف شد

عمر از کف شده در حسرت یک لحظه کوتاه محبت کردن

و در آن لحظه آخر برگردیم

بوسه بر خاک غریبانه دلها بزنیم

وسپس دور شویم از همه خاطره ها

سروده شده در مورخه۳/۳/۸۴ اسداله پورهاشمی -مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 11:35  توسط پورهاشمی  | 

چند روزیست که این کوچه ما بارانیست

همه خیسند وغمین

همه جور دیگرند

یا نگاه همه تغییر نموده چندیست

من ندانم ز چه رو

این همه کوچه ما بارانیست

کاش می شد که می فهمیدم

ز چه رو این همه این کوچه ما خیس شده

همه دیوار ها

همه پنجره ها

حتی لانه گنجشک که در زیرسقف چوبی خانه ما ساخته است

شاید یک روزی یک کسی آمد گفت ز چه رو کوچه ما بارانیست

یا چرا؟ مردم شهر مرا جور دگر می نگرند

من که خودم می دانم

چون قناری عمری گرفتار قفص ها بودم

حال ازاد شدم از قفص تنهایی

پس چرا؟ کوچه ما بارانیست

مادرم نیست . پدرم رفت دیار غربت

خواهر کوچک من مرده ز هجران من

همه این می دانند

و از این روست که این کوچه ما بارانیست

به خدا می دانم پشت این باران ها

غنچه ها خواهد رست

من خود این می دانم

من خود این می دانم

اسداله پورهاشمی ۸/۹/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 8:40  توسط پورهاشمی  | 

چند روزی پلک ما ما را پریشان کرده است

در میان کوچه دل عشق خود ول کرده است

هر چه می گویم مرو با من ندارد گقتگو

من نمی دانم چرا این گونه خود ول کرده است؟

ار بگویم عاشق است باور ندارد گفته ام

پس چرا این گونه با خویش و با دل کرده است ؟

راست می گویند که هر کس عاشقست دیوانه است

غیر این باشد حقیقت در میان خاک ول کرده است

عشق یک حرفیست تلخ از روی حساب

هر کسی خود گم کرده با دل کرده است

هر که دل دارد پریشانی نخواهد داشتن

با دل خود ساختن غوغا با دل کرده است

مهربانی کم نشاید کرد با این همه دلدادگان

دل چو دادیم خانه با پیمان منزل کرده است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:10  توسط پورهاشمی  | 

خواستم یادی کنم

از دیار معرفت

رفتم آنجا هیچ کس پیدا نبود

خانه ایی خالی تر از فردای دور

یک سبد گل پر از نگاه

یک سرود تازه تا صبح رسا

عشق آنجا مست وشیدامی نمود

آینه بالنده دریا می نمود

کوه می گفت دیر می آیی چرا؟

باد می خواندم به صبحی آشنا

تا دیار معرفت راهی نبود

رفتم آنجا هیچ کس پیدا نبود

اسداله پورهاشمی ۱۴/۴/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 12:37  توسط پورهاشمی  | 

زندگی یک نفس تازه روئیدن

غنچه ایی هنگام وا شدن ...گلی در اوح شکوفایی .....در انتهای باغ زندگی در باره جاری .

گنجشک روی شاخه گل ....آواز سرد زمستانی سر داده ...باغبان پیر تماشاگر .

جوی آب زندگی را در خود جاری.....سیاه جامه گان برهوت ....با یورش شبانه خود باغ را به یغما بردند.

زندگی همچونان چاری ...ساعت هنوز تیک تاک می کند ....صدای زنگ به گوش نمی رسد ..

مرغان غزل خوان ترانه سرایی نمی کنند ....آنان فهمیده اند زندگی هرچند جاریست ...

ولی چند گاهی است که دست تتاول ...آن را به یغما برده است..زندگی باغچه کوچک خانه ماست.

که هر روز مادرم ابیاری می کند ...اندازه رشد تمام گلها را می دانست ...حتی تعداد غنچه ها را .

در اولین روز که غنچه ایی باز میشد ..مادر جشن اولین شکوفه را می گرفت ...

مدتی است که باغچه کوچک خانه ما مرده ...مادر نیست تا ابیاری کند ...اما زندگی همچنان جاریست .

هرچندمرگ باغبانش را با خود برد ...دستان تتاول گر غنچه ها را به یغما بردند .

امروز روز تولد باغچه ماست ...تمام گلها جوانه زده اند ..... تک توک هم غنچه دارند ....

همه جمع شده ایم تا این بار دست یغما گر....غنچه ها را به یغما نبرد ..ویاد مادر را گرامی داریم .

که از باغچه کوچکمان همچو وطن پاسداری کرد ...دستان خود را به گره کرده ایم .

تا جلوی تتاول بایستیم

و دست یغما گر را کوتاه کنیم ..

اسداله پورهاشمی ۱۱/۷/۸۴ سروده شده در شهرستان مسجدسلیمان 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 11:32  توسط پورهاشمی  | 

قطره ها

به روی گون های نرم ولطیف

چو نرم واسته روانه اند تا در پهن دشت صورت خمار

دوباره آیه های عشق تفسیر کنند

و گفته های تلخ زندگی را در مسلخ عشق بدار آویزند

قطره ها

یاد واره روز های تلخ دوری

حکایت روز های از دست رفته

و یا به جا مانده های بی نهایت بی ارزش

که یاد آور روز های سخت زندگی هستند

و این قطره ها خط سیر خود را طی می کنند

تا اخرین نقطه

و از آنجا بر روی زمین نقش می زنند

نقش دلی را که شکستند  انهم چقدر راحت

ولی قطره ها هنوز جاریند

بر گونه های پر چروک پیر خراباتی

ومی گویند حق است    . .حق

اسداله پورهاشمی   مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 9:48  توسط پورهاشمی  | 

روزگاری خواهد رسید

که این تن خاکیم در فبر سرد تاریخ

در تنهاترین نقطه زمین

در انتظار رویش یک شاخه گل شقایق آرمیده است

وقتی که چون نسیم.... از خاک من گذر کنی

بر یاد داشته باش..... روزی من چو تو

بر روی خاک این زمین پای می زدم

امروز نیستم .... امروز اگر دلت خواست با من شوی

آهسته بیا (تا مبادا دل خاکیم ترک بردارد)

وگلی از دسته اقاقیا.... روی خاکم بگذار

نرم آهسته مشتی از خاکم را ..   در هوا پخشش کن

یا به یاد دل دیوانه من ....قطره اشکی بفشان

روی قبر که زمین هم به فراموشی مطلق داده

تو همین قدر بدان

روزگاری منم انسان بودم

حال این گونه فتادم در دیار برهوت

تو ز من عبرت گیر

شاید تو نیایی این جا

شاید

اسدالهپورهاشمی ۱/۹/۸۴ مسجدسلیمان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 9:2  توسط پورهاشمی  |