چه دعوایی که پایانش پر از اشک محبت بود
پر از احساس یک رنگی
در اوج همراهی و یکسانی
دعوایمان شد
میا باغ پر از لاله های مست شیدایی
کنار جوی آب باغ آلاله
وضوی عشق را می ساختیم
در هاله ایی از نور عرفانی
که آب عشق را پاشید روی دست پر از شوق و احساسم
ومنهم نا خود آگاه صورتش را غرق بوسه های داغ خود کردم
به نا گاه هر دو با هم روی خاک عشق بنشستیم
و با هم سجده های عشق را تکرار و هی تکرار می کردیم
دعوایمان شد
او یک ریز می پرسید چرا اینگونه پوسیدی لبان مست ومخمورم
نگاه پر تمنایم جواب سجده هایش بود
به ناگه سر بر سینه های پر ز درد من نهاد وگفت ممنونم
که عشق را یاد من دادی و عاشق بودن را
گرفتم هر دو دستانش میان دستهایم
و بوسیدم لبان مست پر از رازهای عشق پنهانش
دوباره خیره شد بر من
و گفتا نگاه کن لاله های باغ را
تماشا می کند این لحظه های عشق و شور ما
و این بار بر سر بوسیدن گلهای تنهایی
با یک نگاه ساده خندیدیم
و از دعوا گذشتیم
در باغ پر از لاله ها دست در دستان هم گم گشته گردیدیم
هنوزم می رویم آنجا
اسداله پورهاشمی ۲۶/۸/۸۴ مسجدسلیمان
هر دم از باغ رسد صوت خوش شیدایی صوت بلبل چه شود داغ دل لاله شود
مست ومیخواره شدن حسن طلب می دارد جسن زیبای تو خود مست پیمانه شود
حیف باشد ر باغ دلت لاله تقاضا نشود دست بر دسته گل بر لب جوی خاره شود
می توانی صنما باغ مصفا داری در زمانی که دلت طالب می خانه شود
بت می خانه شدن سهل نه مشکل باشد صنم هر دل دیوانه دیوانه شود
ما ز باغ دل تو لاله نچیدیم و شدیم طرف بستان بگرفتیم دل افسانه شود
ارزوی دل دیوانه بود جام شراب ازلی دل دیوانه از این جام به می خانه شود
صبح اول قدم از باغ برون نتوان رفت بر در باغ امید جام پر از باده شود
حسن اگر می طلبی روسوی بت خانه نما ورنه این باغ پر از باده وپیمانه شود
آن زمانی که من و دل با هم وسط باغ بایستیم که پر از لاله شود
اسداله پورهاشمی
تک درخت عشق
در میان بوته زاران کنار ساحل
لابه لای نال های ریز ودرشت
نای نی رویش نمود
تا دوباره قصه ها خواند ز بر
تا بگوید حال خوبان روز تنگ
سوز دل گوید ز دست ناکسان
هجر خون خواهد ز دست ادمان
مست گردد در زمین پر زخون
لانه ها سازد میان دشت خون
عشق باید تا دوباره ساز کرد
نامه های عشق را فریاد کرد
نای نی از ریشه می خواهند برید
دشت حیران را به دریا ها خرید
ما ز نی گفتیم نای نی
ما ز غم گفتیم شور درد پی
ما ز هجران ها سخن ها گفته ایم
ما ز غم ها قصه ها خواهیم گفت
بعد از این فریاد ما فریاد نیست
داد بر سینه بیدا هاست
نیزه کین بر سر نا مردمی
نای نی نالیدن خود ساز کرد
قصه فرهادیان آغاز کرد
زین همه نا مردمی دیوانه شدم
بعد عمری به سلامت ره می خانه زدم
آخرم عمر بسر رفت و من آواره شدم
قصد بد نیست که بگویم سخن از یاوه نگو
هدف از نیک وبد افسانه من افسانه شدم
کوله بار غم خود را بزمین خواهم ریخت
ولی این خاک تابد چو من آواره شدم
مستی نیمه شب و اشک رخ یار چه خوش
زیر سیل رخ اشکین تو دیوانه شدم
حسرت لحظه خوبی به سرا پرده نشد
همه عمر غم اندر غم و غمنامه شدم
بنوازید ملایم دف وچنگی ورباب
که در این برهه من از درد تو دیوانه شدم
قصه خوب وبد زندگیم
نتوانم نگویم حرفی
تا کجا باید رفت
تا کجا باید شد
اشتباه من دیوانه چه بوده است امروز
که تو می گویی
و مرا با خودت می کشی تا فردا
راستی می دانی اشتباه از من بود
اشتباه از من بود که به تو گفتم هستم
باز هم می گویم اشتباه از من بود
و تو راحت می توانی بروی هر جایی که دلت می خواهد
و هیچ یادی هم از من دیوانه نکنی تا هستی
من در این رهه زمان می گویم اشتباه از من بود
با تو خندیدم با تو بودم وشدمدر دل باغ بلورین سخن
اشتباه از من بود
اسداله پورهاشمی ۵/۱۰/۸۴مسجدسلیمان