تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
باران دوباره ساز خود کوک کرده است

با قطره های ریز ودرشت

آهنگ بی نوایی من دیوانه می زند

ساعت نواخت آهنگ نیمه شب

این قطره های ریز قلب مرا خیس می کنند

قلبی که سالهاست در سیاه چال زندگی

پنهان نموده جسم نحیف عشق را

تا باور کند خواب رفته است

بازم صدای شر شر ناودان ساختمان

خواب از سرم ربوده مرا خرد می کند

آهنگ یک نواخت باران

میکاود روح خسته ام را

با ناخنی که چنگ بر چنگ می کشد

مانند مردگان قبرستان متروک شهرمان

روح مرا دو باره به مسلخ می کشد

باران دو باره ساز خود کوک کرده است

شاید

بیرون کشد عشق مرا از سیاه چال دل

از دیر باز زندگی

تنها مرا نهاد و خود زود رفته است

باران دو باره نوای عشق را

با دستهای ناودان می نوازد

وقدم های مردن آهسته می آیند

فردا همه کنار خیابان شهر عشق

جسم نحیف مرده ز باران عشق را

تشیع می کنند

اسداله پورهاشمی ۲۶/۱۱/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 17:24  توسط پورهاشمی  | 

امشب دلم به هوای تو آهنگ می زند

زخم زبان به مردم صد رنگ می زند

گویند حدیث عشق به پروانه گفته ام

دل خود حدیث کینه به آهنگ می زند

امروز روز حادثه را در حریم عشق

یک چند ثاینه است که با چنگ می زند

با دلستان خود نتوانم قصه گفت

زیرا به قصه دل من آنگ می زند

رسم وفا نتوان بست با رقیب

هر چند بی وفا تر از این ننگ می زنذ

گویا درست نیست بگویم حکایتی

دریای خون نگر که چه آهنگ می زند

بهر حساب عشق ز پروانه کن سئوال

پاسخ به هر دو صورت آهنگ می زند

شوری به پا نمود دل تنگ وخسته ام

یک ریز باده خورده وآهنگ می زند

دل در مراسم تدفین جسم خود

آهنگ سوزناک را به صد رنگ می زند

بعد از وفات عشق به پروانه ها بگو

این مرگ عشق ماست که آهنگ می زند

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:41  توسط پورهاشمی  | 

امشب دلم به هوای تو آهنگ می زند

زخم زبان به مردم صد رنگ می زند

گویند حدیث عشق به پروانه گفته ام

دل خود حدیث کینه به آهنگ می زند

امروز روز حادثه را در حریم عشق

یک چند ثاینه است که با چنگ می زند

با دلستان خود نتوانم قصه گفت

زیرا به قصه دل من آنگ می زند

رسم وفا نتوان بست با رقیب

هر چند بی وفا تر از این ننگ می زنذ

گویا درست نیست بگویم حکایتی

دریای خون نگر که چه آهنگ می زند

بهر حساب عشق ز پروانه کن سئوال

پاسخ به هر دو صورت، آهنگ می زند

شوری به پا نمود دل تنگ وخسته ام

یک ریز باده خورده و آهنگ می زند

دل در مراسم تدفین جسم خود

آهنگ سوزناک را به صد رنگ می زند

بعد از وفات عشق به پروانه ها بگو

این مرگ عشق نیست که آهنگ می زند

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 11:22  توسط پورهاشمی  | 

قصه این گونه نبود

یک حدیث کهنه بود

از قدیم

از دورهای دور

از همان روزی که احمد صوت قرانی سرود

کینه ها جان دیگر گرفتند

و صدای صوت قران را هدف کردند

تا محمد بود آتش زیر حاکستر نهان بود

چون به حق پیوست

اولش حق فدک ضایع نمودند

صورت وپهلوی دختش در هم شکستند

علی را خانه نشین کردند

وآنگاه کمر بر قتل او بستند

حسن را با هزاران خدعه ونیرنگ

در بستر خوابش دریدند

و اکنون نوبت سالار دین بود

تا به خونش در کشند لیک این بار حسین فریاد زد

مسلمانان به پا خیزید

که طلم بیداد می کند

برای چاره این کار حسین  در خون کشیدند

اینسان عشق را آفریدند

 کربلا را

و شهادت را

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 11:43  توسط پورهاشمی  | 

 که بگویم که خود نشناسی

از دریا بگویم

از زمین از آسمان

از تیک تیک ساعت که دهد آواز

برخیز کاروان منتظر توست

از رود خون در دشت جنون

از گل های سرخ به خون خفته

از که بگویم که ناشناس باشد

در این ماه خون از حسین باید گفت

از حماسه تاریخ خونین عشق

از به خون طپیدن شیعه

از حماسه ای برای احیای دین

از دفاع از حقوق پایمال شده

از مرثیه کربلا از زینب یا سجاد

از کودکان فراری در صحرای بی آب

از اسارات از کربلا تا انتهای تاریخ شیعه

از سنگ پراکنی دشمن فاتح روز

یا از فاتح تاریخ از کدامین بگویم که تو نشناسی

از حسین می گویم که می نشاسی

 تاریخ خونین به دشت کربلا را

از زینب این استوره زمان را

از کسی بگویم که تاریخ کربلا را زنده کرد

از زینب

از زینب

تا تو بدانی که زینبی بودن یعنی تاریخ شیعه

در امتداد زمان جاری نگهداشتن

یعنی محرم را تا انتهای زمان بردن

یعنی عشق را ستودن

آغاز خدا شناسی وخود شناسی

باور ها را باور کردن

از زینب که باور داشت حسین حق است  

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 10:21  توسط پورهاشمی  | 

مست از رخ میگسار عشقم یارب

در بند و اسیر نای عشقم یارب

گویند به کوی دلبران باید شد

رفتم به کوی دلبران عشقم یارب

مست از می ناب بی ثواب تو شدم

افتاده کوی پر ز خاک تو شدم

هنگام وصال دست دیگری بگرفتی

از جور تو سر به خاک تو شدم

گویند به پروانه نگویید حرفی

از سوختن دلش نگویید نقلی

ما مهر سکوت بر لب خود زده ایم

از خلق خدا چگونه بندی طرفی

امید که روز وصل به پیمانه رسد

از خانه دوست دو پیمانه رسد

یک بهر سحر یکی برای افطار

هر دو ز بر دوست و میخانه رسد

ما شمع وجود خود به دلبر دادیم

رخصار نکوی گل به مریم دادیم

تشبیه نموده هر چه دل می خواهد

توجیه مثال دل به دلبر دادیم

اسداله پورهاشمی ۱۲/۱۱/۸۴ مسجدسلیمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:44  توسط پورهاشمی  | 

کاش می شد یک سبد پر از شقایق داشتیم

کاش میشد خانه دل را چو دریا داشتیم

کاش میشد یک طلوع سرخ از گلهای ناز

در کنار خانه ای پر از محبت داشتیم

کاش میشد برگ های ریز ریز زندگی

در میان دشتی از جنس ولایت داشتیم

کاش میشد وقت تسبیح خدا وبندگی

جا نمازی پر ز تصویر حقایق داشتیم

کاش میشد می گشودیم عقده های کهنه را

وز پس این عقده دریایی از دل داشتیم

کاش میشد در طلوع غنچه های سرخ گل

شبنمی اندازه احساس دریا داشتیم

کاش میشد بهر هر دردی دوایی داشتیم

مرحم زخمی به روی سینه سرخی داشتیم

کاش میشد عشق را در خانه ومی خانه ها

لا به   لای   پرده    ابهام   و  رویا   داشتیم

کاش میشد یک سبد از لاله های عاشقی

در میان هر دو دستان پر از گل داشتیم

کاش میشد عشق را با دو تصویر جدا

در کنار هم میان باغ گل ها داشتیم

اسداله پورهاشمی ۱۱/۱۱/۸۴ مسجدسلیمان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 10:43  توسط پورهاشمی  | 

روز های سخت می آیند وتکراری گذار ها می کنند

میروند وهیچ برگشتی ندارند روز ها

هیچ ردی را نمی زارند به جا

وه چه تلخ است این چنین رفتن از میان دره ها

دره های پر ز سنگ و خار ها

خار هایی که همیشه دست وپای عابران را بشکنند

 با عاشقان جور دگر بر خورد ها هم می کند

عاشقان دیوانه تر هستند ومستان بی قرار

باز هم در  دره های پر ز خار

راز های خویشتن افشا کنند

تا بدانند عابران این سختگان راه عاشق بوده اند

شاید روز دگر شدیم عاشق این دره ها

این گذر گاه های سخت

شایدم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 17:46  توسط پورهاشمی  | 

دوست ندارم ز جدایی گویم

شکوه از نای نی

از دیاری که ندارد مردی

از سرابی که ندارد هستی

یا از نگاهی که بر در مانده

یا از دوستی که از کنارم رفته

می خواهم از پیوند ها بگویم

شادی های بیکرانه دریای دلم

از دشت های پر از شقایق های مستی

از پروانه های دیار معرفت

از انانی که عمری در کنارم بودن

هیچ وقت دوست نداشتم از جدایی بگویم

اما چه کنم که دیار معرفتم این گونه کرد

و مرا واداشت تا از جدایی بگویم

تا تو هم رنج جدایی در یابی

تا بدانی چه من می گویم

که جدایی درد جان سوز من است

هیچ راهی ندارم جز رفتن

تا دیاری که نباشد نشانی از بودن ها

و جدایی سخت است  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 17:27  توسط پورهاشمی  |