تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
در آخرین دقایق سال

در لحظه های دیدار

در کوچه های خلوت

درانتظار رسیدن ،درد بدون بودن در کنار

هنگام دعا

در گوشه ایی خلوت ،با خلوص نیت ،خواندن سوره اخلاص

آرمان به جا مانده از سال کهنه

دروغی همراه با عمری باور

سایه های در روشنی بدون تحمل رفتن

برای آخرین بار در این سال

می خواهم که اولین باشیم

از نگفتن دروغ به خودمان

سال خوبی ،با خاطره خوبی ،شروع تازه ای ،

صاف وصادق وصمیمی برخیزیم دستان هم را بگیریم

با صدای بلند بگوییم

شاد باشید وخرم

از کوچه خلوت عبور کنیم

دستی افشانیم وغبار رخی به زداییم

لبی را به خنده باز کنیم

باز هم با فریاد بلند سال نو را تبریک بگوییم

به همه یاران

در فصل رویش تازه بهاران

سال نو مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:5  توسط پورهاشمی  | 

نگاه مست آشنا خنده عارفانه داشت

سرود تازه نگاه پیام صادقانه داشت

رهرومست نیمه شب سحر ز کاروان جدا

رسیدن به عشق را به انتظار خانه داشت

برید از تمام زندگی تا که رسد به یار خود

برای دیدن رخش هزار ها بهانه داشت

عبور از بلاد سخت نداشت هیچ بهانه ایی

به شوق دیدن رخش هزار ها گمانه داشت

وضوی عشق را گرفت دو باره در حضور یار

به سجده گاه عشق تمام عشق را به خانه داشت

جوانه های دلبری به فصل سبز زندگی

هزار هزار، هزار هزار بهانه داشت

به شوق دیدن جوانه ها به کوی ودشت می خیزید

دلی که طول عمر را به عشق عشق بهانه داشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:15  توسط پورهاشمی  | 

عمرثانیه ایی است که برفت هیچ نخواهد برگشت

قدر آن باید دانست

تا مبادا به سر کوچه تنهایی ها جای بگذاریمش

اگر آنجا نهادیم وگذشتیم وشدیم

وقت نیست تا که بر گردیم

اگرم برگردیم شاید دیگر برداشته با خود ببرد

عمر یک بار بیاید ویک باره رود

به همین سادگی وبی نظری

بهتر آنست که برخیزیم

خانه جاروب کنیم فرش ها را بگسترانیم

وقتی که تولد شد قدر هر ثانیه اش را بدانیم

تا مبادا مفت از دست رود

عمر چیزی است که هرگز نتوانی برش

قدر واندازه نهی

حیف شد عمر رفت وما سر گردانیم

دل پر غصه ایی همراه خود داریم

حیف شد

اسداله پورهاشمی ۲۵/۱۲/۸۴مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 9:55  توسط پورهاشمی  | 

عاشقان در مکتب استاد عشق

در صف طولانی از حرف انتظار

دست همدیگر گرفته بی قرار

چشم بر در دوخته تا مرز عشق

باز بازی می کند این روزگار

با دوتا از دلدادگان کوچه های خاطرات

حرف از امروز نیست از فردا هم نمی گوید کسی

قصه ی واماندگان دشت شوق

تا که دل باور کند این مستی ودیوانگی

بر لب پر چین باغ خاطرات

قصه تنهایی ما بود  و مستان سحر

کاش بودی با دلت در گوشه ایی تنها تر از مست غریب

تا بخوانی دوست را در لحظه های انتظار

تا که همراهت شود دست در دستان تو

وارد آن مکتب پر از محبت ها شوید

عاشقانه پا نهید در محضر استاد عشق

عاشقانه .........................

اسداله پورهاشمی ۲۲/۱۲/۸۴مسجدسلیمان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 17:28  توسط پورهاشمی  | 

طپش سروده یک شامگاه ویک سحر است

حکایتی ز زمین و ستاره سحر است

حکایتی ز دو عاشق که صبح رستاخیز

به عرصه گاه قیامت تمام را نظر است

طلوع روز قیامت چو می رسد فردا

برادرانه بگریید خانه خیس وتر است

دوای درد دل بی نوای مجنون دل

حدیث قصه فرهاد و نقش یک تبراست

نگاه مات زلیخا به صبح روشن دل

نوید یک طلوع دو باره در سفر است

مسافران غریب می رسند ز کوه ودشت ودمن

بر آستان محبان عشق شور و شر است

چه هدیه ایی به قیامت کنیم ارزانی

همان قدر که توانست دست پر است

مرا جدا نمودند ز عشق وزندگیم

خدا کند که نگویند راه پر خطر است

اسداله پورهاشمی ۱۵/۱۲/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 20:3  توسط پورهاشمی  | 

ساقیا من این دلم دریای پر خون می کنم

لحظه های عشق را خونین تر از خون می کنم

گاهی از دیوانه ها این رسم می پرسم ولی

لانه در ویرانه های خانه خون می کنم

چشم می بندم به دلبر تا سحر آید کنار

این جنون تازه را محنون ومفتون می کنم

نیست لیلی نیست لیلی در میان دیده ها

گر بود این دشت را دریایی از خون می کنم

داستان عاشقی تنها کلام ساده ایست

گر نباشد سینه  پر درد راامواجی از خون می کنم

می توانی رفت بی حرف وکلام ونیم نگاه

در سکوت رفتنت این اشک دل خون می کنم

بس خروشان می روی اما کجا باید شدن

در میان دشتی از آلاله مسکن می کنم

با نگاهم هی ترا خوانم که آیی سوی دشت

زیر پایت دشت را فرش از دل خون می کنم

باورت آید که می ارزد نگاهت عالمی

با نگاه مست تو افتاده مجنون می کنم

اسداله پورهاشمی ۱۴/۱۲/۸۴ مسجدسلیمان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 9:0  توسط پورهاشمی  | 

یک زمانی وقت شور وعاشقیست

لحظه های مست ودریای سخن

کوچه های خلوت ،شب بو های مست

چشم های منتظر بر نور عشق

یک صدایی پر ز لرزش های درد

یک نگاه تازه

رفتن تا سر کویی که می آید صدا

بوی شب بو هاترا یاد آورد

خاطرات خوب بودن در کنار همدگر

لحظه ایی چشم انتظار،پیدا میشود

ازانتهای کوچه پر خاطره

می دویم هر دو به سوی همدگر

می گشاییم ما بغلها روی هم

لحظه ایی آرام

می نشینیم روی خاک سرد کوچه پر خاطره

دست هم بگرفته راهی می شویم

تا اطاق لحظه های عاشقی

چشم های خسته را مرهم نهیم

صبح فردا در کنار هم

شعر شیدایی

شعر بودن در کنار یکدگر

خواهیم خواند

اسداله پورهاشمی ۱۳/۱۲/۸۴ مسجدسلیمان

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 9:48  توسط پورهاشمی  | 

چند گویی و نخندی ای دل

از ستم های زمان

از خرابی دل مرده به تدبیر زمان

چند باید بروی تا به فردا نرسی

وز پس این همه ابر

ابر تیره که افق پوشاندهست

و دمادم بخواند ترا بسوی مسلخ عشق

تا که باور داری قربانی شدن ها

تا دگر باره نخندی ز دست نا اهلان

باز هم ای دل دیوانه من

چند گویی ونخندی با کس

چند از رفتن بیراهه دل غمگینی

تا کجا می خواهی تو بپوشانی

حرم نا محرمی این مردم نا فهم

نا فهم که خدا را به یغما دادند

تا که جایی گیرند

از پس این همه نا مردمی خود با دوست

چند  گویی وبخندی با دل رسوایم

که به یغما دادی دوستی این دل را

پیش هر نا مردی

و دگر باره نخواهم خندید از پس خنده تو

تا بدانی که کجا نامردیست

این خدا می داند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 17:42  توسط پورهاشمی  | 

علی را نمی شناخت

آنی که در محراب به خونش کشید !

آنی که حقوقش نمی شناخت

آنانی که ولایتش را خدشه دار کردند

آنانی که سیلی بر صورت فاطمه زدند

آنانی که عشق را در خانه زندانی نمودند

نه : آنان  علی را خوب می شناختند

می دانستند  او کیست

اما دنیا دوست بودند

نامردمان شب پرست بودند

هدایت شدگان خدا ناشناس بودند

اگر نبودند این گونه نمی کردند

حق را از حقدار نمی گرفتند

جنگ جمل راه نمی انداختند

فرقش را در مسجد نمی شکافتند

اینان هنوز هم هستند

که علی را بخاطر لقمه ایی نان بیشتر به مسلخ می کشند

با نامش حق را لگد مال می کنند

و محرابش را خونین

کاش میشد که حق را به علی می دادند

عدالت را از آن علی می داستند

کاش می دانستند که علی کیست

کاش

کاش

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 12:58  توسط پورهاشمی  | 

یک سحر جام شرابم بی شراب افتاده بود

خانه ی پر ازخمارم بی خراب افتاده بود

بر سر سجاده عشق وشراب زندگی

جام های خالی از خم شراب افتاده بود

چهره بندان چهره های ناز خود بگشوده اند

پشت ابروی کمان چشم پر آب افتاده بود

ره روان مست با ما تا سحر همره شدند

ره رو دل در طلوع مست وخراب افتاده بود

حیف شد مستان نمودند ترک دل

اتفاقی ساده در وصف شراب افتاده بود

چشم ها را بسته باید در نگاه اولین

ور نه هر حرفی بدنبال جواب افتاده بود

مست دل باید شدن تا لحظه های آشنا

آشنای دل به دنبال جواب افتاده بود

یک جواب ساده با جام شراب وعاشقی

اتفاقی ساده اما بی جواب افتاده بود

هر که حق جوید دلی دریایی اش باید شدن

ورنه هر مستی به دنبال شراب افتاده بود

اسداله پورهاشمی۶/۱۲/۸۴ مسجدسلیمان

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 12:34  توسط پورهاشمی  | 

یک امید تازه داشتم بر باد شد

خانه ایی آباد داشتم بر بادشد

چشم مستان خواستم رسوا شدم

قلب عاشق داشتم بر بادشد

هر چه نالید نبد فریاد رس

شرح پیروز داشتم بر باد شد

با خدا گفتم هزاران درد دل

خود چه امید دوایی داشت بر بادشد

نیست امید رهایی یاربا

راه بازی داشتم بر باد شد

همرهان رها دل تنها شدم

کاروانی داشتم بر باد شد

بارالها یک ره رستن نشان دل بده

هرچه من ره داشتم بر باد شد

مانده ام در کار خود وا مانده ام

انتظار یک تبسم داشتم بر باد شد

اسداله پورهاشمی ۲/۱۲/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 17:9  توسط پورهاشمی  |