دو نگاه در یک ساعت
ساعتی که تیک تاکش تمام دنیا را خبر می کند
نوید تولد عشق را می دهد .
عشقی که ایمان را به ارمغان آورد .
عشقی که دنیا را دگرگون نمود
ولادت عشق معنی دیگر بخود گرفته است
آواز ولادت دنیا را پر کرده.
توحید را به ارمغان آورده
نماز عشق را خوانده
ثانیه ها را جشن گرفته
تا بگوید این دو ولادت عشق را می جویند
همان سان که عاشقان به دنبال اویند
اویی که وحدت را آفرید
اویی که احمد را آفرید
تا دنیا را نوری تازه بخشد
و امروز روز ولادت عشق است
بر جهانیان مبارک باد
این دو ولادت ایمان
اسداله پورهاشمی ۲۷/۱/۸۴مسجدسلیمان
می خواند اسم مسافران
از پشت پنجره
می خواند او اسم همه
تا سوار ماشین زندگی شوند
تنها یکی جامانده است
از این غریو کور
از این صدای نا منظم
از این شکست عشق
گوینده با صدای بلند آواز می دهد
جا نماند کسی از راه
اما من مانده ام چشم انتظار تو
شاید رسی ودستم بگیری
با هم همسفر شویم تا دشت جنون لاله ها
اما از تو هیچ خبری نیست که نیست
من مانده ام
مانند بید عمر هدر داده گشته ام
اما باز هم گویند می خواندم به اسم
دیگر ندارم انتظار
من می روم تنها از این دیار
با یاد تو وخاطرات گذشته ام
شاید دوباره باز هم این روزگار سخت
ما را به هم رساند شاید
اسداله پورهاشمی ۲۶/۱/۸۴ مسجدسلیمان
در زیر یک نگاه سخت تر از فولاد
در زیر نگاهی که همچو کوهی استواراست
اما مرا نمی خواهد
دلم را باور ندارد
دستان یخ بسته ام را که در انتظارش بدست باد وبارش برف دادم قبول ندارد
و می گوید نیستم
اگر می گفت هستم چقدرخوب میشد
دستانم را در دستانش می گذاشتم
تا با گرمای وجودش گرم شود
برف هنوز می بارد
و سرما بیداد می کند
و باران برفی مدام می ریزد
خیابان های شهر سفید پوشند
و دانه های عشق در پس کوچه های خلوت
زیر باراش برف خاموشند
این سکوت اولین وآخرین نگاه من است
دستانم یخ بسته است از بارش برف نگاهت
تا صبح فردا
همه شهر خواهند دید که عاشقترین هم رفت
باور کن این رفتن برگشتنی ندارد
آخرین لحظه ها در انتظارم هستند
بدون تو و آن نگاهت خواهم رفت
باور کن
اسداله پورهاشمی ۱۹/۱/۸۵ مسجدسلیمان
سینه ها پر ز دروغین اصرار
چشم ها نگران از کلمات وگفتار
لب ها به نجوای در گوشی و هم پالگی
سخت در هم شده بودند
راز های کهن از دیر زمان بیرون
قلب ها خسته از بادیه رنگین
نقش گفتار سخن را می خواند
عشق دیدار کلامی نسرود
تا نگویند سکوت یک آرامش
لیک سینه سوزان زیر شمع رخسار
هدف از عشق را زمزمه می کرد
تا بگوید هستم
باز خواب از چشم ترمن بیرون
رفت ومن تنها
نگران کلمات دروغین تو رسوا گشتم
که مبادا آخرین بار باز هم دروغی گویی
تا من آواره شوم
از دست دل رسوایت
اسداله پورهاشمی مورخه ۱۷/۱/۸۵ مسجدسلیمان
به انتظار نشسته
تا رهروان عشق آیند
و کوچ های پر از شور را
با اشک دیدگان خود بشویند
و بر خاک کوچه عشق سجده کنند
در هنگام باز گشت
خنجر سر تمام عشاق را بزند
تا دیگر عشقی نروید
غروب را بنگر چرا می گرید
و چرا عشق را از دم تیغ بدر کرده است
پایان این غروب را معشوق به تماشا نشسته است
با خنجر کینه در دست
زندگی در این غروب
به پایان نزدیک میشود
با تمام نیرو از ترس مردن عشق
ولی عشق با غروب نیامده است که
با غروب هم برود
و این پایان شور ومستی است
و این خنجر غروب بر عشق است
و این دوست داشتن را نوید می دهد
رسم عاشقی سر بریدن است
بر خیزو با خنجر غروب سر عشق را ببر
تا رها گردی رها
رها
مرغان هوازی به ستایش حق
و مردان خدا به خواب عمقی سحر گاهی
آنچنان که گویی مرگ آنان را بدرقه می کند
هیچ نمی دانند که در این وقت انصاف نیست خفتن
وقت نیایش حق است و خواستن نیاز
وقت سرودن عشق است و کلام معجرگر قرآن
هیچ زمانی بهتر از این وقت نیست
برخیزند وچون مرغان هوازی به عبادت تن دهند
و عشق را فریاد زنند تا صبح روشن
دراولین طلوع صبح با اولین کاروان عشق را بدرقه کنند
تا سرزمین پر از بوته های نرسته عشق در حال رستن
و بخوانند آواز سحرگان را چون غوکان وحشی
و در یابند دلان خوب تر از گل ها را
تا آرام گیرند در این فصل لاله ها در دشت گل ها
و اینک وقت نیاز است
بر خیزیم که طلوع نزدیک است وما غافل از رفتن
برخیزیم که وقت رفتن به جانب معشوق است از سر شوق
با رویش در این بهاران همراه شویم
از خواب عمقی صبح گاهی بدر آییم
تا کاروان را همراه شویم
برخیزیم
اسداله پورهاشمی ۱۲/۱/۸۵مسجدسلیمان
قلبی نلرزیده بود از غم هجر
و چشمی نگزییده بود از درد عشق
و کسی حرف دل ما را
نخریده بود به برگی از کاه
خسته از باد که طوفان خواهد
یا گردبادی عظیم در غم تنهایی
هیچ عنوان نداشت این غم
تا بگوییم که ما هم هستیم
در بیابان پر از خاروخس تنهایی
نگهان غم بار خود را بست
واز ان کوچه گذشت
همه بارغمش را بر سر کوچه ما خالی کرد
زیر باران که تن غم را خیس
از غم دوری یاران بهاری می کرد
از غم دل هیچ کم نکرد
چون که عنوان نداشت
این دل بی هدف حیرانم
تا دوباره بکشند ترا پیش خودش
عشق را زمزه کرد
در سایه درختان تنومند بلوط
بر لب جوی پر از خون دل
در میان دشتی انتهای برهوت
می خواست که بر گردی
تا دوباره پیش هم سر یک صرفه کنار هم
خنده آغاز کنیم
و بگوییم از دوران قدیم از جوانی ودل وشیدایی
لیک رفتی بی خبر از کنارم
باز امروز ترا دیدم من که چه می خندیدی
و نرم آهسته قدم می زدی روی برگهای سکوت دل من
گوشه ایی نرم شدم از دل تنهایم
تا به مقصد برسم
و بگویم با تو
قصه های دل خود را با دوست
گر که می دانستم چه تو میگویی من می گفتم
همه درد خودم را به
دوست خواهم گفت در همان فاصله کوتاه
که در کنار هم هستیم
و همین اندازه بهر من کافی بود
که بگویم دردم
از دور دست ها
می خواندم با آهنگ رقص باد
آرام تر شوم با این همه غریو
فریاد کم کنم از دست نا رفیق
با یک نگاه خسته تر از هرچه بودنست
از دل برون کنم همه فریاد خستگی
در انتهای باغ پر از لاله های سرخ
اما چسان توانم سکوت را
با خود برم به دشت
آرام باشم همچو نسیم سحرگهی
هرگز نمی شود
این خانه را رها نمود
هرگز نمی توانم نگویم که من کیم
گر من سکوت کنم فریاد ها همه خواهند رفت ز یاد
از دور دست ها یکی صدا می کند مرا
و با خود فریاد می زند که بگویم من آمدم
آرام همچو نسیم سحرگهی
اما فریاد ها خواهم کشید از دست
آنانکه باغ را به دست چپاول سپرده اند
از دست ناکسان که به رسم وفا شدند
اما حرمت نداشته، حریم باغ را درهم شکسته اند
و با خود بردند همه هستی دلم
آرام آمدم اما با فریاد خواهم رفت
شاید دلم گواه دهد که باغ آرام گشته است
آن وقت آرام میشوم
آرام می شوم
در باغهای خشکیده از بی آبی
رسم مروت را به تماشا نشسته ام
هرگز خیال باد با خود نمی برد
این داستان ما
به کویر طوفانی تنها دلان
و هرگز نمی پرسد فردا هم صبحی دارد
تنها به واژه غریب دوریها می اندیشد
نظاره می کند
و با خود میخواند
آواز غم انگیز دلهره ها را
تا شاید شروعی دیگر آغاز گردد
و صبحی روشن از کویر دلم بیرون شود
و پیام دوستی را ارمغان دهد
به تمام آنانی که چون من در کویر دل
تنها مانده اند
با کوله باری از حسرت تنهایی
اسداله پورهاشمی ۲/۱/۸۵ مسجدسلیمان