در باغ های زیتون زندگی
قداره ها کشیده منتظر نور نشته اند
تا سر رسند برای چیدن زیتون زندگی
آنها به باد قداره بگیرند زندگی
و آتش زنند تمام هستی مردان عشق
باور نموده اند که ناحق هم پیروز میشود
با بودن دونان روزگار
پیروز می شوند گرگان دون صفت
پیروز میشوند نامردمان روزگار باغ های زیتون وزندگی
اما افسوس که از یاد برده اند
مرگ حقیقت وافتادن زمین
دیری نپاید که از راه می رسند مردان عشق
و به آتش همی کشند
دون پیشه گان روی زمین
میان دشت ندیده دلی فتاده روی زمین
ندیدی ان طرف بوته های خشک تمشک
یکی نشته منتظر دل
یکی صدا می کند ترا
تا دوباره برگردی بدشت خاطره ها
بدشت پر ز گل لاله و نرگس
همان دیار که باهم سرود غم خواندید
همان میانه دل
همان زمین پر از بینهایت مستی
همان دیار
یکی ترا می خواند
تا دوباره بر گردی بدشت خاطره ها
و باز بخوانی سرود با هم بودن را
تا نگویند که غم همیشه می ماند
یکی ترا صدا می زد تا ....
برگردی به روز های خوش خوب بودن ها
تلخ تر از نگاه خسته
در میان توده ایی ز غصه ها
نشسته منتظر که او رسد ز راه
و دست گیرد ورها کند دلش ز غم
ولی نمی رسد
و او هیچ وقت نخواهد آمد
و با خودش نخواهد برد
این تن نحیف مرده از تب غرور
و این نگاه تلخ تر از هر نگاه ساده ایی
مرا بخواندم تا که راهی دیار دل شوم
ولی نگاه خسته گویدم نرو
نمی روم
نمی شوم
چرا که خوب دیده ام تمام غصه ها بدشت کین
از نگاه تلخ او
خواب در چشمان مستم تا سحر
بازی دیوانه در می خانه
رقص نا موزن رقاصی به روی صحنه ها
اشک یک دل باخته بر روی زمین
ناله مرد غریب در دشت خون
عشق تنها هدیه دل در سکوت
سایه بیدی که می لرزید مدام
از تقابل با تمام زندگی
با خودش می گفت
هدیه خواهم برد پیش دلبرم
می کنم تقدیم با چشمان تر
از فراق روی چون ماهش
و به او خواهیم گفت
این هدیه بی ریاست
کوچه ها خاکی بود
و کبوتر ها همه در حال پرواز
و زمین سبز به اندازه صد ها تصویر
همه تصویر ها روشن چون ماه
وکسی بود در آن دور دست ها
صدایم می کرد تا که من بر گردم
و بگویم بازم از تصویر فقر تا نیستی
اما
دلم منتظر دیدن او بود به نور
تا بیاید وبگوید چه کنم
با این همه دلتنگی
با این همه سرگردانی
این همه مردگی از تن بارگی های دلم در رویا
و من این خود گفتم
من نخواهم دیدش
این حقیقت بود
به در خانه او راه ندادند مرا
و بمن گفتند مطرودم
رانده از درگاهم
نتوانم بگویم از فقر تا نیستی
اگرم لب بگشایم دهنم خواهند بست
مات ومبهوت شدم در رویا
که چه باید بکنم
که یکی بست به رگبار مشت ولگد این تن خواب آلودم
تا که برخیزم واز خماری بدر آیم بروم تا دشت
و بگویم با بره های کوچک
که علف بهتر است از شیر
اما
کی
چه وقت بره خواهد فهمید که علف بهتر از شیر شده
آن زمانی که وحوش همه هوشیار شوند
و من دیوانه بازم هم بگویم فقر تا نیستی
جمله سر تا به پا غلط است وغلط
فقری نیست و خدا هم سر کار خود مشغول
من بازهم می گویم که خدا هم از این خانه برفت
تا نبندیم راهش ونخواهیم چیزی
که خدا فقر ندارد باور
و همه بنده خوبی باشیم
گله هرگز نکنیم از دریا
از مردم ناساز زمین
از نان خشکیده اندر سفره
باور کن که خدا هم دگر خسته شده از این همه تن بارهگی
و بندگان خود را به فراموشی مطلق داده
تا شاید خودشان
حل کنند مشکل خود
حل کنند ریشه فقر تا نیستی را
اسداله پورهاشمی ۱۲/۲/۸۵ مسجدسلیمان
در کوچه های خاکی در باتلاق خونی
در لابلای برگان خشک از درد
یا در نگاه خسته دلان پر غم
شاید تو دیده باشی تصویر فقر را
وندر نگاه پیر زنی که خسته است
از درد بی نوایی
یا کودک یتیمی از از تن فروشی دل
بر گرد باز بنگر این کوچه گشته خالی
از دیدگان پرز زوق در لحظه های دیدار
ما مست از این دیاریم
برگرد باز بنگر این خانه گشته خالی
از درد بینوایی از سوز بی پناهی
تصویر فقر را ما هر لحظه می نوازیم
در کوچه های پر درد
شاید کسی بیاید گیر کمی از این فقر
اسداله پورهاشمی ۱۰/۲/۸۵ مسجدسلیمان
او سینه ام را غرق در خون تو ریبا کرده است
از اشک چشمانم مدام آهنگ رقص قطره ها
بر پهن دشت صورتم دریایی از خون چیده است
فریاد های نیمه شب بر شعله های اشک شوق
با تک نوازی هایی نور آهنگ دریا کرده است
مردان دریایی چنین در تنگ آغوش زمان
باران غم را دیده بر اشکان ماتم چیده است
روحی که سرگردان شده ایم مهربان دریای من
در موج دریای جنون دریای سودا دیده است
هذیان دل گفتم به تو ای یار من ای یار من
باور نکن در هجر غم اشک محبت دیده است
در هم پلاسیده دلم ای مست مخمور زمان
دل در میان دشت خون سودای دلها دیده است
دل نمی خواهد که سودای ترا بر سر دهد
دیده می خواهد بگوید عشق ودریا دیده است
با دلم گفتم غریبانه مرا تنها رها زین دشت رو
گفت با هم دیده از دریای دیده دیده است
تا صورت خیس از تب اشک تو گردد
تا دلم آرام از درد تو گردد
تا نفهمد دوست اشکم صورتم را تر نموده
تا نداند درد من از بیقراری
تا نخند دلبر بی درد من بر هجر ودردم
باران ببار
تا این دشت پر از لاله گردد
تا سحر همراه این آواره گردد
تا بگوید با دلم راز نهانی
آنکه با من همچو دل هم درد باشد
یا بداند صورتم تر نیست از باران بهاری
بلکه این صورت تر است از غصه ودرد
از دردی که او ایجاد کرده
از درد درون سینه پر زخم مستی
باران مرا هم راه شو
تا در شب تاریک هجرت
تا که من با این دلم تنها نباشم
با تو هم دل هم نوا آواره باشم
خاک پاک کوچه نامهربانی ها شوم
تا شاید دلبرم برگردد از روی محبت
با دلم همراه شود
همراه شود
اسداله پورهاشمی ۲/۲/۸۵ مسجدسلیمان