یا از کدامین نگاه معصوم خفته در انتظار
برای رسیدن به انتهای جاده مهربانی
و یا از کدامین سکوت که در آخرین نگاه اشک خشکیده بر چهره
ارمغان روز های دلتنگی هاست
و یا از چه به نالم که باور کنی من هستم
تا آخرین لحظه در کنارت
با تو همدرد خواهم بود تا آخرین قطره خون
ای مسافر جاده عشق از کدامین نگاه بگویم که مرا بدرقه نمی کند
در روز های سخت تنهایی
می خواندم که بر گردم تا در کنارش جشن عشق را بر پا کنیم
اما من از نگاه خسته او می گویم
در آخرین لحظه های خداحافظی
هنگام رفتن از کدامین درد به نالم
تا مبادا به فراموشی مطلق بسپارد او را
یا که در یادواره خود
اسمی از او نبری
و نگویی که در یک شب مهتابی
همسفر با تو ودنیای قشنگ دل بود
و ترا بدرقه می کرد تا صبح وصال
که در آن لحظه به تصویر کشد
لحظه های دل زیبای ترا
که به او می گفت زندگی شیرین است
و تو با او همسفر خواهی بود تا روشنایی طلوع
حیف شد که نیامد فردا
با طلوعی روشن
و بگوید با ما صبح فردا خواهیم رفت
و مسافر گشتیم تا طلوع روشن
دست در دست هم
می رویم تا به سر منزل مقصد برسیم
و در آنجا من تصویر ترا خواهم زد
هم چو نقشی بر دلم
تا ابد نقش بماند با من
و بگویم با خود این منم نقش دلش می خوانم
به امید فردا
به امید بودن