تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
شاید روزی

قلم را بر داشتم

به هوای دل خود نقش مرغی زدم

که بدون بال وپر می کند هی پرواز

می رساند خود را به سر قله عشق

و بلند می خواند نقطه های تصویر

و بازهم می گوید با خودش این معنی

که یکی بود ونبود در بیابان تموز

می دوید با سر وپا

تا که شاید برساندخود را به خدای تصویر

و بگوید با او از دل خونینش

که به بازی بردند

تا سر مرز جنون 

شاید روزی یاز هم آمدم از دریا

و به تو گفتم معنی رفتن را

شاید روز برگشتم

و با تو خواندم آیه های تصویر

شاید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:17  توسط پورهاشمی  | 

دشتهای شقایق خونین دلند

و چشمان خمار بیمار گونه دارند

اشک حسرت بر گونه ها جاری

سینه های سوخته از غم هجر

در گوشه گوشه این دشت

نظاره گر طپیدن در خون هستند

پایان شب به سپیده صبح نمی رسد

مگر تن حیف عشق در جایگاه خود قرار گیرد

و تن بیمار عشق از نگاه ناپاکان روزگار مخفی گردد

و آنگاه سپیده صبح بر سجاده عشق طلوع خواهد نمود

دست نیایش بلند خواهند نمود

آنانی که عشق را شناختند

و حسرت خواهند خورد آنانی که قدر این عشق نداستند

کوله بار ها بر زمین نهاده شد

دستان طتاول گر به یغما برد

حسرت بودن او را

در کنار دل های شکسته

و هجرانش دل های ما را در هم شکست

کاش بود و امروز چون نگینی

عاشقانه دوستش می داشتیم

همان گونه که در نبودنش به او عشق می روزیم

ایکاش دونان این می دانستند

و ما اکنون در حسرت تربت پاکش نبودیم

کاش بود تا عاشقانه صدایش کنبم

کاش

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 11:17  توسط پورهاشمی  | 

به یک نگاه  تبسم زباده  می خواهی

به یک اشاره باز هم باغ لاله می خواهی

به یک اشاره ترا می برد تا فردا

به باغ دل تو جایی ندیده می خواهی

تو با جنون رفیقی ولی نمی دانی

ز باغ پر زگل این باره دانه می خواهی

رفیق راه تو رفته است از این دیار بدشت

برای چیدن گل تو بهانه می خواهی

سرود عشق تو خواندی به وقت تنهایی

دوباره باغ دلت را  بنفشه می خواهی

تو عشق را به تبسم خریده ایی اما

هزار بار دگر فتنه را فتانه می خواهی

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 20:33  توسط پورهاشمی  |