روزی که به یاد شاعران
سروده هایی باید خواند
روز شهریار ها وآتشی ها
روز حافظ و مولانا
روزیست که در زمان خود زیبا است
یادی ز یاد عاشقان الله است
یاد ز هزار خانه های دلتنگی ها
یادی ز شاعران دور از وطن خود
یادی ز فرزانه شیدا هاست
یادی ز یاد واره دردمند دردستیز است
بر خیزیم و بیاد عاشقی غزلی بگوییم
تا خیمه عشق همیشه جاوید ماند
تا دشت شقایق شعر همیشه رنگین ماند
تا صورت عشق شاعران شاد شود
تا خانه دلبران پر از فریاد شود
امروز به روزان شاعران خورده رقم
یادی ز همه نماید این دل
پاینده وجاودان بماند
شعر وادب پارسی در دنیا
این مطلب هم شعر گونه است و هم نثر گونه مرا مورد عفو قرار دهید اگر درست نتوانستم حق مطلب نمایم
کوچه های دل پیران خراب
غم هجران رخ یار به خود
خواهد دید،با سکوتی سنگین
و با صدایی لرزان
وسط کوچه پر آمد وشد
زیر پای عابر خسته از کار مدام
زجه خواهد زد که منم انسانم
و چنین پیر و فرتوت شدم
دگرم طاقت نیست تا که فریاد زنم
لیک بار دگر بازهم خواهم آمد
در بهاری دیگر
و ترا خواهم خواند تا به باغ پر غنچه من بر گردی
و در آنجا با هم خواهیم خواند
شور مستی دگر از باد بهار
به امیدی که دیگر
هیچ خزانی نباشد در کار
سینه های افروخته و پر درد
نگاه های خسته در میدان ادب
آوای وحشی را شنیدن
ایستادن تا روشنی سحر
کنار شعله های در حال .......
باختن رنگ همانند پایان سوختن
گداختن مانند چوب های شعله ور
حدیث سوزنده سوختن را
با هزاران خون دل خواندن
در پس این همه درد
آسودگی در کنار عظمت بودن
چیزی نیست که به اندک بهایی
در بازار مکاره ها بفروشیم
بر گرفتن نگاه ازخویش
حدیث صداقت را زمزمه می کند
تا دوباره
در کنار شعله های سوران
از سینه های سوزان بخوانیم
و بگوییم از هجران یاران
تا سحری دیگر
تا سحر پیمانه پر باده خوردن
جام در جام
اشک حسرت روی گونه
تا طلوع اشک بار زندگی
تا رسیدن ،دیدن، در خود غنودن
عشق را یک بارهم با خود عشق خواندن
حسرت یک عشق خالص تا قیامت
بر دل دیوانه ماندن
خواستن تا در میان باغ پر گل
تک گل ان باغ چیدن
لیک پیمانه خالی
دست کوتاه از حریم عشق بودن
این زمان حسرت یک لحظه دیدارخوردن
تا قیامت با خودت این حسرت و این داغ بردن
هیچ گاه عشق بی رسوا شدن پایان و آرامش نبیند
هیچ وقت این دل نخواهد دور از عشق بودن
حسرت دیدار را با خودش تا گور بردن
با خودش تا گور بردن
با درد های کهنه وقدیمی
آهنگ رقص بندری را
در ریتم های خالی از بودن
با تار کهنه وقدیمی خود
هر لحظه می نوازد
تا از دور دست های ندانم کاری
برگی بیاورند وتقدیم او کنند
تا مرحمی به سازد برای کهنه زخم قدیمی
یا دوباره آواز خوان کوچه های خلوت سکوت
با این صدای گوش خراش تار شکسته و کهنه
آواز سر دهد که من کیم
یک بی پناه در ساحلی غریب
بر ماسه های خیس سکوت
با دیدگاهی بی نهایت عجیب
از خویشتن فراری
در خود فرو شدن تا مرگ و نیستی
بازم آوازه خوان می خواند
تا صبح یک نفس
بوی باران ساحلی دلم را به درد آورده است
هیچ کس نیست که بگوید
پس من کیم
انسان بی نصیب از هستی وجود
لیکن چنین نبود
بودم به عهد خود انسان زنده ایی
با عزت و عزیز
اما
امروز من کیم یک مانده از رحیل
جا مانده از کاروان عشق
کافر به عشق خود
آیا کسی مرا می شناسدم
گوید که من کیم
تنها ترین غریب به دنیای بی هدف
گذر از کوچه تنهایی ها
و رسیدن به غروبی رنگین
چیدن تک ستاره دریا
تنی زخمی ز جور بیداد ها
خسته بودن از همه دویدن ها
نرسیدن به مقصد
نداشتن راه فرار
ندیدن با داشتن دو چشم بینا
ارمیدن هنگام تلاش
برای صبحی ر از دارو مغرور
و فردایی روشنتر از بودن ها
عبور کردن از هستی هم چو باد بهاری
خنک وزیدن تا صبح روشن
نبودن در کنار باغ گیلاس
و نچیدن گل بوته های عشق
تنها به خاطر گذر از مرز هستی
تا روشنی فردا ها