تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
سحر نزدیک از

صدای منادی در گل دسته ها

پیچیده است تا مردان ره رو برخیزند

مرغان سرود رهایی سر داده اند

و سالکان در راه رسیدن به مقصد بیقرار

انتظار در حال پایان

شولای رفتن را محکم بستن

برای آخرین قیام در راه حق

هنوز کمی وقت مانده است تا نگاهی دیگر

بر تمام گذشته ها اندازد

حواریون می خواهند که نرود

مرغان خانگی فریاد می زنند تا نرود

اما کسی می خواند و می گوید درانتظار آمدنت هستم

بر می خیزد و راهی خانه معبود می شود

همه چشم ها به در است

انگار می دانند که چه خواهد شد

هنگام ورود به خانه خدا

تنها صدای اوست که شنیده می شود

فزت و برب الکعبه  در مسجد می پیچد

خدای عشق را به قتل رساندند

ناکسان دون صفت اما

هنوز که هنوز است

این صدا در گوش مردمان مسلمان طنین اندازاست

و می خوانند که خدای عشق را کشتن

مولای عشق را در محراب عشق به خون کشیدند

عشق را زنده کردند با نام یاعلی

و این ماییم که تنها مانده ایم

بودن بهعشق مولایمان

مولایمان همیشه درس عشق را آموخته است

این است راه عاشقی به خدا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:27  توسط پورهاشمی  | 

خسته تر از هر روز

از کوچه خلوت دل کرد عبور

نه سلامی

نه کلامی

نه نگاهی

تا ته نقطه پایانی شب

لحظه ایی برگشت و نگاهی انداخت

وسط کوچه تنهایی

دید ایستاده چون کوه سترک

و با نگاهش سخن از دل می گفت

با خودش گفت چقدر سخت گذشت

این همه تنهایی من

وین خود بود یک حکایتی دیگر

که به تو خواهم گفت

چه شد آن روز که من رفتم

بی خبر از کوچه تنهایی مان

باز خواهم آمد

منتظر باش گل سرخ دلم

باز خواهم گشت و به تو خواهم گفت

که دلم بی تو چه با من می کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 12:29  توسط پورهاشمی  | 

بار دیگر عشق را معنی کنیم

بار دیگر یاد را در یاد خود

با نگاه خسته از فریاد دل

با سرود تازه از باغ درون

می زنیم فریاد این نو غنچه را

می نوازیم برگ های تازه

در بهاری دل نشین با غروب فام رنگ

می کشیم دست نواز روی برگ

می سراییم قصه های درد را

می توانیم باغ را احیا کنیم

برگ های تازه را معنی کنیم

تا دوباره باغ پیدایش شود

غنچه های تازه همراه شود

بار دیگر زندگی در باغ دل

با صدای یار معنی میشود

با سلام دوست همراه می شود

تا بگویدزندگی شوری دگر

مستی از پیمانه ها جور دگر

می دهد پرواز این دیوانه را

می کشد هر جا این بیگانه را

بار دیگر عشق را در کوچه باغ

با گل نسرین هم آوازش کند

تا بگوید زندگی یعنی کلام

زندگی یعنی سلامی نا تمام

زندگی یعنی سرود بی کلام

زندگی یعنی سکوت تا مرگ آدم های خوب

زندگی یعنی رفاقت تا غروب

بار دیگر زندگی همراه ماست

تا بدون درد با هم طی کنیم

راه باقی مانده را

راه نا رفته از این پس کوچه را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 10:15  توسط پورهاشمی  | 

وقتی که برگ به سر منزل عشق قدم نهد

اول به سبز بودن خود ناز می کند

دوم به رشد فزون شاد می شود

سوم سکون کند و سایه افکند

چارم رنگ طلایی به خود زند

بعد از رنگ طلایی

سقوط می کند از شاخه بر زمین

تا سجده شکر به جای آورد دمی

و با عشق حرف از دل دیوانه ها زند

با پوششی به رنگ طلا سطح خیابان عشق را

یک صبح پر کند

تا عابران با صدای خش خش برگان

یادی ز یادواره دوران خوش کنند

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 11:13  توسط پورهاشمی  | 

غزلی خواهم خواند

که در آن خبر از مستی پروانه بود

خبر از شور و شر عاشقی و شیدایی

از بلندی نظر تا به سحر خواندن ها

از نگاه دل خود آینه ها دیدن

از سکوت همه جایی به جانی بردن

لحظه ایی آرامش تا صبح امید

غزلی باید خواند

بهر تنهایی این دیوانه

یا برای دل مسکن و بدور افتاده

از همه یار بریده شده تنها ترین تنها

تا تو با خود ببریش تا فردا

غزلی باید خواند

به امید فردا

به امید صبحی روشن با کلام دل چسب

تا لاله در باغ به رقص آید و خندان گردد

یا که نیلوفر رقص مستانه کند

یا شقایق همه جا حرف از عشق زند

و بگوید با خود زندگی یعنی عشق

زندگی یعنی دوست داشتن تا صبح وقوف

غزلی باید خواند

بهر چشمان تر پروانه

در جواب شبی تا سحر نالیدن

یا در صبح پر از  لاله ها و نسرین

یا غزل خوانی دیگر در راه

به امیدی که باید برویم تا صبح غریب

و بگویم با شیخ مست از باده پنهانی

شده این دل چه کنیم

تا بگوید فردا

محشری خواهد بود و تو آن جا غزل خویش بخوان

و منم خواهم خواند غزل تنهایی

تا دوباره برسد از راه شاهد تنهایی

و بگوید با خود از حدیث من و پروانه و عشق

و من بگویم با دل نقل تنهایی خود با دل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 17:44  توسط پورهاشمی  | 

خیابانی خالی

هوای سرد و کشنده

ریزش برگ زرد درختان

پوشش سنگ فرش خیابان

صدای انسانی تن خسته از این همه بیداد

باران اولین برف پاییزی

پناه گاهی در زیر پلی نیمه کاره

دستانی لرزانی از سرمای  پر سوز زمستانی

خانه ایی خالی به اندازه فضای یخچالی

خوابیدن در میان برف و سرمای جانکاه

به امیدی که شاید فردایی باشد

شاید دو باره بر گردد

همه شادی ها

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:6  توسط پورهاشمی  |