تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
سوختن یک حادثه

یک واژه در تنهایی

یک رسم ساده در میان بوته ها

یک عادت دیرینه در پروانه ها

سوختن چون شمع با کل وجود

یک پایداری تا سحر

یک زندگی پر خاطره

شوق وشوری در جوانی

خسته لب در دوران پیری

سوختن یا فاجعه است

یک نگاه خسته بر بود و نبود

ریختن در هم تمام سادگی

شعله ور ساختن تمام هست و نیست

حادثه کی با خبر از دل شود

کی به تاخیری تامل می کند

یا چه سان گوید نخواهم سوختن

سوختن با دست خود

یک درس یک معنا دهی بر هر چه هست

سوختم تا که بدانی کیستم

درد هجران که را با خود کشم

از چه روی با شمع هم بازی شوم

یا چرا پروانه ها تیمار ها خواهم نمود

زان سبب هردو

درد هچران مرا دانند و بس

مسجد سلیمان ۲۹/۸/۸۵ پور هاشمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:32  توسط پورهاشمی  | 

سکوت خانه خالی

نگاه خسته به دیوار مات یخ بسته

دو قطره اشک حسرت به گونه ایی پر رنج

دو چشم مست که هر دم صدا زن غم را

دو آشنای غریبه نشسته روی زمین

دو نیمکت شکسته ز سردی غم ها

میان این همه جا جای من کجا باشد

میان این همه غم شوق دل کجا باشد

بیا دوباره بخوانیم سرود تنهایی

میان جنگل سبز شمال تا به جنوب

کنار ساحل کارون

میان باغ نارنگی وتمشک و زرد آلو

و یا میان کوچه خلوت پر از خاطرات همراهی

ز روز های قدیم روز های تازه دیدن

و یا به یاد دوران کودکی خود تا صبح

میان ریزش برف وجود تن مستی

دوباره باز بخوانیم خاطره ها

و باز بگوییم بهم که عهد می بندیم

کنار هم بمانیم تا صبح حشر

تا روز میعاد

تا همان زمان که مرگ برد جسم ما از این دنیا

بیا دوباره بگوییم به هم که ما مستیم

میان خلوت دل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:27  توسط پورهاشمی  | 

هلا باران ببار امشب

زمین را خیس از قطره خوب خود کن

 تا دوباره دشت سبز و دل ربا گردد  

هیاهوی بلند آوازگان دشت مجنون ها

دوباره عاشقانه نغمه ها خوانند

و با هم دانه خشم را در دل برویانند

و با هم قصه فرهاد را خوانند

تا بدانند ناکسان و زندگان شب

که باران می تواند بر کند بنیاد این مردمی ها را

 و در هم ریزد این دنیای پر آلوده از پستی

و بکوبد تا ابد نابود سازد این همه بیداد را

و ما را زندگان دشت می داند

و با هم همصدا این نغمه می خوانیم که

فردا زندگان دشت می آییم

تا با هم بخوانیم سرود آشنایی را

که در بیدادگاه های دشمن خوانده ایم هر شب

تا دو باره بر کنیم ریشه این نا مردمی ها را

وطن این خانه دیرینه ما را طمع دارند دشمنان دین

و ما آزادگان دشت بیداریم یک نفس بیدار

تا مرز رهای از پلشتی های نا مردمان دشت

و این یعنی ببار باران بدشت دل که میدان نبرد با دشمنان دین و ایمان است

ببار باران ببار

هلا باران ببار  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 19:19  توسط پورهاشمی  | 

این بار باز هم شده دیوانه بی قرار

از کوچه های خالی پر نقش وبی حصار

از واژه های کهنه و پوسیده در مسیر

از خانه قدیمی ویک فکر انتظار

چشمی به راه پر از پیچ و خم های زندگی

با کوله باری از انتظار تا کوی انتظار

دردم دو باره سینه فشارد بهم همی

گوید مرو و مشو چشم در انتظار

این بار هیچ نخواند ترا چو دوست

این بار آخرین قدمی در میان نیار

دست تهی خویش که خلایق بد آدمند

گویند نقص سینه پر درد ز انتظار

با من اگر تو همرهی دیوانه بایدت

تا مست گشته سر بگیری ره فرار

از واژ ه های کهنه و پوسیده در مسیر

یک دم مشو قرین که در او کینه انتظار

گر می طپد دلت به هوای نگاه مست

بهتر که بر شوی نکشی هیچ انتظار

مسجدسلیمان ۲۲/۸/۸۵ اسداله پور هاشمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 8:0  توسط پورهاشمی  | 

رسم وفا داری نه در دیدار ها

همدلی یا همدمی در لحظه دیدارها

در کنار همدگر دنیا محبت ارمغان

دور از چشم دگر آینیه ی گفتار ها

چشم اندر محضر رندان شب خیز سحر

شبنم گلبرگ هر صبحی دهد هشدار ها

شبنم گلبرگ را اشک زلال دیدگان

یک دمی با خود به خلوت عمر در انظار ها

مهربانی را توان بر محضر استاد برد

رنج بی اندازه باید تا شوی بر دار ها

سربداری می کنی رسم رفاقت را بدار

ورنه هر رندی بخواند سینه دیوار ها

می توان حق را نگهبان بود تا صبح طلوع

بر در می خانه با جامی شدن هوشیار ها

کام دل را دوست می داند نه غیر

غیر نا محرم بود در خانه اصرارها

سر دل باید نمایان کرد هنگام فجر

یک طلوع تازه می خواهد دل بیدار ها

حرف حق تا لحظه های شوق می باید خرید

حق چو گفتار است هر گفتار را گفتار ها

می توان رفت از دیار محرمان جان بکف

 همچو هوشیاران مست یک لحظه با هوشیار ها

حیف شد رسم وفاداری نشد درس کلاس

ور نه هر درس و کلاسی مرکز اقطار ها

عشق را میدان طنازی دهد پیر خراب

در خرابات خدا گیرند جا خمارها

چون خمار در لحظه دیدار دلدارم شدم

همت مردانه می خواهد شوم بر دار ها

مسجد سلیمان ۱۸/۸/۸۵ اسداله پورهاشمی  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:23  توسط پورهاشمی  | 

عمر اندر خم یک کوچه شدم

تا بدانم چه می خواهد دل

و چه می گوید

باز هم فاصله ها پیدایند

بین این کوچه و تنهایی ها

هیچ کس نیست تا پر کند این فاصله ها

و بگوید با دل ،باغ پر از گل شیدایی هاست

تو ندیدی و نخواهی دیدن ، این همه شیدایی

تو ندیدی طپش گل ها را

نشنیدی صدای خنده وشادی را

در پس چهره پژ مرده یک غنچه گل

که ترا می خواند ، تا خود آزاد کنی

و دهی گوش بر آن زمزمه شیدایی

و برون آیی از خم کوچه بیهوده شدن

و بر آری دستی وبگیری شاخی ،نرم آهسته به بویی دل را

و جدا از خم این کوچه ، بدانی تو خودت شیدایی

یا چه می خواهی ، این زمان آزادی

رسته از هر دردی

و نگاهی تازه داری از فردا ها

به امیدی که دلت ، هم نفس با گل ها ، در طپش باشد وفریاد زند

رستم از هرچه غم و تنهایی است

سروده شده در تاریخ ۲/۲/۸۴ مسجد سلیمان  پور هاشمی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 7:28  توسط پورهاشمی  | 

برگردیم

گذری بر ره رفته دل اندازیم

باز هم

خوب نگریم کوچه تنهای را

یا از نظر و خاطر ود خوانیمش

رفتن از کوی عزیزان را

برگردیم

سرکی هم بکشیم

باغ اقاقی ها را

تا مبادا فراموش کنیم خاطره ها

یا نگوییم با خود

از حسرت بودن یک لحظه کنار دل

و ز نو حرف دل خویش زنیم

وقت رفتن

تا مبادا غصه خورد از دوری

برگردیم نگاهی در آخرین لحظه ترک دیار

از سر حسرت و دلتنگی ها

فکنیم روی گل خشکیده گوشه حال

و بگوییم با خود ،حیف شذ

عمر از کف شد در حسرت

یک لحظه کوتاه محبت کردن

و در آن لحظه آخر

بر گردیم

بوسه بر خاک غریبانه دل ها بزنیم

و سپس دور شویم

از همه خاطره ها

مسجدسلیمان ۳/۳/۸۴ اسداله پورهاشمی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 9:13  توسط پورهاشمی  | 

دل من هم بخدا تا حدی و حدودی

همراهی می کندم در تنهایی

در زمانی که تو نیستی

پیش رویم تا بگویم با تو

درد هجران وفراق خود را

دل من هم چند روزی بی تو خواهد ماند

گر نیایی پیشم می رود از دیار یاران

می نشیند تنها وسط کوچه تنهایی ها

با خیال تو به سر خواهد برد

روزگار غم وهجران بی تو بودن را

دل من  سال ها منتظر خواهد ماند

تا تو برگردی و بخوانی اورا

تا که همراه تو و دل گردد

 دل من هم اندازه ایی دارد

همان قدر که تو خود می دانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 11:26  توسط پورهاشمی  | 

شعر های عاشقانه را

او برایم می خواند

تا باور کنم بودن را

و او همیشه در بدترین اوضاع مرا یاری می کرد

او یی که نمی شناختمش تا دیروز

اما

امروز می شاسمش تا فردا

فردایی که همه از آن اوست

و فردای من دوران جوانی من است

که در دست باد های حوادث گرفتار

و به هر جایی برده می شود

تا بگوید که من نیستم

اما هستم تا ابد هم هستم

هیچگاه از کودکیم جدا نخواهم شد

بهترین روز هایم در کودکی خلاصه شده

این دوران بهترین های من است

بعد از ان همه اش سختی

تا امروز که دوران کهولت را

در دستان خود گرفته

و در بازار جوانی ارزان می فروشم

تا شاید کسی

به خاطر دوران کودکیم

نانی و لقمه ای بی منت بمن دهد

افسوس که این چنین انسانی نیست

مرده است

از بخت بد من

دوران کودکیم هم با او رفت

تا جایی که خودم مردم

تا جایی که به او پیوستم

و امروز دیدمش

هم چو دوران کودکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 8:48  توسط پورهاشمی  |