دست در دست با نگاهی پرز شوق زندگی
می دویدیم تا سر باغ هلو
لحظه ایی آرام می شد این بی صبر من
باز با هم روی یک تک دانه از رنگ هلو
دادم می رفت تا عرش برین
باز تو با نگاه مست خود
می خریدی ناز من
و دوتایی باز، می دویدیم تا سر کوی غریب
در میان بوته ها انتظار هی هی چوپان
تا بگیریم ما از اوعصرانه ایی
یاد آن روزا به خیر
ما دو با هم عهدها بستیم ولی
عاقبت هر یک به راهی رفت از جور زمان
حال من باز با یادی ز دوران قدیم
بر سر آخرین باغی که با هم عهد بستیم آمدم
ازتو اما نیست این جا هیچ رد و نشان
یاد آن دوران به خیر
یاد یاران هم به خیر
شعر یک واژه درون شیدایی
یک کلامی پر از تنهایی
یک پیامی که ندانی ز کجاست
یا چه گوید ز خرابات خدا
یا نخواند ترا پیش خودش
یا نگویی که از ما نی ایی
همه جا شعر کلامی دگریست
حرف ونقل و حدیث وسخنی
گاه همچو پلنگ جنگ
حمله ور بر دل تنهای تو خواهد گردید
گاه آرام همچو موج ساحل
نرم آهسته تنت خیس کند
و نواز ش کند صورت نم ناک ترا با گلبرگ
یا بخواند همچو مرغان هوازی شعری
شعر می باید سخن دل گوید
سخن از هستی و از تنهایی
تا بدانی که چرا
شعرا حساسند
بیشتر می دانند . بیشتر در رنجند
و تو این می دانی
و تو این می دانی
مسجد سلیمان ۱۸/۹/۸۵اسداله پورهاشمی
آهسته ای همیشه شکسته دل خدا
گویا که باورت نشده روز نیستی
اینسان کنی مرافعه با بنده خدا
دانی خطا تویی نه خطا کار روزگار
ای بی خبر از همه جا با خدا چرا
در حق بندگی چه نمودی بگو به خود
تا داد بر شود از دست این خطا
دانی که بندگی همه یعنی عبادتش
نادان نبوده ایی که چنین کرده ایی خطا
با یندگان حق به خطا رفته ایی رفیق
چون بر خودت همه جا کرده ایی جفا
حق را چگونه دیده چنین می کنی بروز
دانی که روز خشر تویی صاحب بلا
داور به وقت داوری اش کی کند خطا
یک بار کرده ای خطا بازهم می کنی خطا
دیگر توان نیم که بگویم چرا چنین
باور که روز داوری حق نیستی به جا
حوران شوخ چشم همه گیرند عشق خود
بر گو تو ره چگونه روی جانب خدا
امروز روز بندگی و عشق ورزی است
آرام ای همه عمر رفته در خطا
مسجد سلیمان ۱۴/۸/۸۵ اسداله پورهاشمی
یک عمر پی خانه دلبر بدویم
از کوی بلند عشق فریاد رنیم
از خانه برون قدم به صحرا نهیم
با باد صبا سخن بگوییم از دل
از سینه برون کنیم فریاد نهان
خوانیم تمام دوستان را بر خویش
یک لحظه جدا از این کوچه شویم
و انگاه نگاه مستانه زنیم
در عمق وجود عشق با پروانه
بالی بزنیم سوختن وایه کنیم
تا صبح طلوع عشق با یاد خدا
هویی بزنیم یا هو بکشیم
تا بی خبران همه خبر دار شوند
در کوی بتان لبی بر آن باده زنیم
آن باده که هوش را برد از سر ما
دعوی خود از تب مست کنیم
گوییم ترا چه باید که شدن
در کوی خرابات دلان خامه زنیم
امروز به عالم غیب شویم
فردا سری از این خانه کشیم
بیگانه شویم تا بخوانند چو دوست
این راه غریب است بی ره رویم
امروز خدا بدریا نظر است
ما را بنگر چه بی خانه شویم
یا هو بزنیم که در دشت جنون
ما خودهمه چیز به پیمانه زنیم
اصفهان ۲/۹/۸۵ اسداله پورهاشمی
چو این دل ندارد توان جدایی
ندارد توانی که بی تو
به پایان برد روز های جدایی
جدایی غم و هجر رخ تا به چند
به باید تحمل کند بی نوایی
اگر رسم دنیا چنین است که دیدم
دل من بترس ز درد جدایی
رخ یار دیدم شده واله شیدا
چه سازم بگو با غم این جدایی
خدایا مرا داد ده تا رهایم
رها از غم و هجر یار وجدایی
اصفهان ۴/۹/۸۵ ااسد اله پور هاشمی