از چه بگویم که که سر بدارم نکنند
از خانه برون و خوارم نکنند
در محضر عام رسوای نگارم نکنند
افتاده خاکم تا که خوارم نکنند
بازم به تو گویم تو بگو
من از چه بگویم که خوارم نکنند
از سینه پر زدرد
از خانه بی نور و پر خطر
از کوچه رسوایی ها
از مردم نادان دیار مستان
از هر چه بگویم خطرم خواهند داد
بازم ز تو پرسم تو بگو
من از چه بگویم که که بیگانه خطابم نکنند
بازم تو بگو این بار
من از چه بگویم
مرا صدا می کند تا بخوانم
به نام تو و به یادتو
قصه غدیر را دوباره تکرار کنم
تا همه بدانند که
شیعه وار گرد وجودش می گردم تا
در غدیری دیگر ملاقاتش کنم
و بگویم چرا غدیر
و این همه سختی
این همه بیداد
و چرا غدیر با نام تو سند خورد
و چرا این نامردمان نفهمیدن
وجود هستی بخشت را
تا دنیا پر از عشق گردد
و ما هم به یاد دوران خوب شادی کنیم
و اما من
این روزرا چشن می گیرم
به یاد تو و غدیر و ولایت تو
که از غدیر اغاز شد
و به غدیری دیگر ختم گردد
از میان همه دلتنگی ها
از سلام یک دوست
و به خود می گوید که زمستان بهاری دگر است
دل من عشق را از فاصله ای دور
می فهمد
می داند چیست
و به بدنبال دلش می گردد
و با خودش می برد شاخه ای از شقایق
به در خانه محبوب هر صبح
دل من خیلی وقت است که مرده است
ونمی فهمد عشق را ، دوستی را ،
ونخواهد دادپاسخی به سلام یک رنگی ها
دل من رسوا است که نمی فهمد عشق را
ورنه ز چه رو این همه رسوایی
این همه بیداد
یا چرا با خودش این سان میکند جور وحفا
دل من هیچ وقت نفهمید که چرا عشق جور دگر است
یا نمی خواست که بداند عشقم هم هست
مرد در گوشه ایی تنها مرد
اما دل من می داند که نمی فهمندش
یا نمی دانند چه میگوید
از کجا آمده است به کجا خواهد رفت
همه حرفش تلخ است
آنکه فهمید دل من چه گفت
هیچ وقت رهایش نکند
دل من دریایی است و بهاریست در زمستان
در زمستان پر از حادثه ها
تا بهاری آید
دل من هر صبحی با طلوع خورشید دید را باز کند
و بخندد چون گل
و به گوید سلامی چون شبنم
به همه مردم آزاده و عاشق
اما باز هم این بگویم تا بدانی ای دوست
دل من دیوانه است و نمی فهمد عشق را
آن گونه که تو تفسیر کنی
دل من این می داند که همیشه تنهاست
نگاه ها روی هم وا مانده بر سکوی ایوانی
کزان جا می رسد پیغام مست هوشیاران
که بر خیزید مسیح در راه
مسیح امروز می آید برای دیدن کج باوران زهد
می آید به دیدار همانانی که عمری انتظارش را
به جان و دل خریدند تا بینند روی مست او
مسیح امروز می آید و دنیا تازه می گردد
به پایان می رود عمر یهودیت
و از نو شبعه دینی دیگر بر پا می گردد
و او هم انتظار نور دیگر می کشد تا صبح
و در گهواره می گوید که بعد ازمن مسیح دیگری آید
که اسمش احمد است مردم
و امروز زاد روز آن مسیح خوب می باشد
و دنیا در همین روزا به جشن زاد روزش
جشن ها بر پا نماید تا که تبریکی دیگر گوید
به مریم مادر نور خدا روح خدا عیسی مسیحا
و این تبریک زا مردم دنیا ست
تولد شاد باشت باد
از میانه کوچه های خستگی
این تن افتاده در گرداب غم
دست و پا می زد میان زندگی
مات و مهوت از تمام درد ها
می کشد خود را به سوی بندگی
هیچ باور نیست در تنگ غروب
بشنود نای از سرود زندگی
می نوازد این مغنی با سه تار
پرده های باقی از این بندگی
تا رها گردد دل از بیداد ها
صبر باید تا طلوع زندگی
ساقی امشب بی قراری می کند
می کشد بر سینه چنگ خستگی
لحظه ای آرام در دشت جنون
خود همی خواند نوای بندگی
تا کجا باید شدن با هر کسی
تامیان دشت پر از هرزگی
تا همان جایی که خواند شعر شوق
شعر شوق از لابلای بی کسی
کی توان بودن بودن یار ودل
صبر باید تا رسد آسودگی
حیف شد رفتن تمام عاشقان
از کنار شمع و جان هم دلی
ما چرا تنها میان جمع دل
مانده ایم آسوده از هر بندگی
کوچ خود آغاز کرد این نی نواز
تا رساند خود پیام زندگی