تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
طبیعت مرا به رنگی خواند

که هیچ ندانستمی چه رنگی بود

و هیچ هم نخواهم فهمیدم چه بود

که این گونه زیبا

می درخشید

اما خوب می دانم که دل من

در گرو این خاطره ماند

تا مرگم از راه برسد

و ببرد با خود این خاطره را

به دیار برهوت عشاق

بکوبد بر سنگ سر این خاطره را

تا فراموش کند بودن را

تا نگوید که دیگر

رنگ آن خاطره آبی بود

یا نخواهد که بگوید با خود

خاطره زود از این خانه برفت

رنگ چشمان قشنگ او

خاطری بود که از یاد نرفت

تا ابد باقی ماند

رنگ چشمان تو این خاطره باز از نو

زنده کرد در یادم

و مرا برد تا دیار مستی

تا همان جا که تو هم با من

دست در دست رنگی آبی چیدیم

از گلبرگ گلستان وجود  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:18  توسط پورهاشمی  | 

خالی از یاد

این نگاه خسته تر ار هر فریاد

می خواندم سمت جنونی ناشناسی

تا به رسم دوستی تقدیم دارد شاخه ای

از بودن اندر کوچه های زندگی

این جنون یعنی سلامت تا نگاه

تا نگاه مست از افسانه ها

مست از بودن کنار باغ دل

با نگاه عالمی را خوب خواندن

با جنون از حق گفتن

در میان این دو مرز

از حقیقت ها شمردن

هرکسی هم بایدت شاید نگفتن

تک نگاه در یک نگاه

خسته از هر چه بودن

خوب می دانم جنون هم باز پس گوی دلم نیست

رهنمای کوچه های تنگ و تاریک رهم نیست

این جنون هم خان زاد است

با من دیوانه ساز است

من چه گویم تا تو دانی درد سینه پر درد دل را

آه ای دوست از من جدا کن اندیشه خود

تا گویندت که چرا دیوانه را بر خود بخوانی

تا نخواهندت بدشت کینه ها دیوانه گردی

ورنه چون این دل پریشان حال گردی

ای پریشان روزگار مست عالم

ای جنون را هم آواز

ای رها از قید و مستی

ای خراب احوال ای بیچاره دل

ای رفیق خام دل

ای نگاهت خسته تر از هر چه باشد

با من دیوانه ای

تا به سر منزل رسی

تا مقصد ره سپاری

تا دیار آشنایی

ای رفیق مست از این مست هوشیار

این جنون با من چه کرده

هم نفس از یاد برده

تا نگویندش که عاقل بوده روزی

تاگویندش کهدل دیوانه باشد

تا نگویندم که من مجنون روی ناکسانم

من اگر دیوانه هستم

یا که مجنون نگاهم

هر دو از بهر نگاه چون  تومستی کمترین است

ای نگاه مست و هوشیار

ای دریغ از درد دنیا

من غریبی بیش نیستم

در دیار بی وفایان

بس کنید نامردمی تا من نگریم

تا بخندد این نگاه خسته من

تا نخوانم شور بد مستی در عالم

من هم چون شما انسان هستم

پس چرا دیوانه ام خوانید ای رفیقان

پس چرا

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 19:21  توسط پورهاشمی  | 

هلا ای دوست تنهایم

میان این همه مردم

میان این همه شور شر و بازی

میان دشت های پر ز گل های

شقایق لاله وسوسن

بیا تا یک دمی با هم

در این دنیای پر از دود دم های من ومایی

رها گردیم و خودرا

واگذاریم بر همه هستی

تا شاید دوباره پا بگیرد زندگی هامون

هلا ای دوست تنهایم

اگر چه در کنارم دوستان بسیار هم هستند

ولی تنها ترین تنهای این دنیا منم

که خودم هم باورش دارم غم بودن به تنهایی

و می سوزم تا نگویندم که تنهایم

ولی باور کنید تنها ترین هستم

هلا ای دوست بیا تا

دست هم گیریم و در دشت پر از لاله

قدم های بلند عشق برداریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 9:39  توسط پورهاشمی  | 

ترا صدا کند همی

دل شکسته من حزین

میان لاله های سوخته

میان بوته های خشک دل

و با نگاه مست خود

دوباره خواندت بدشت

تا بیایی وبگوییم که من کیم

 من غریب و خسته از جفای کین

ز دست مردمان نا ثواب

ز روز های سخت زندگی

 دو باره خوانمت تا

بگوییم که میکیم و کیستم

کجاست منزل دل شکسته ام

کجاست خانه های شوق من

تا دوباره باز هم سئوال من دهی چواب

تا من شکسته دل

بخوانم سرودتازه زندگی

دلم هوای دیدن ترا نموده است

و با خودش وداع تلخ کرده است

تا بگویت که ناشده نشسته است

و از میانه لاله های سرخ دشت

ترا گزیده است

تا بگویی اش که کیست این تن غریب دل

ترا صدا کند همی

دل شکسته ام

دل شکسته ام ترا صدا کند بدشت لاله ها

بیا بیا تا دوباره سر کشیم از میان لاله ها 

و بر شویم سوی افق های زندگی

بیا که این دلم ترا صدا کند مدام

تا بگوییم که من کیم و کیستم

بیا بیا 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:26  توسط پورهاشمی  | 

از دیدگان اشگ غم جاری

از داغ هجران گل زهرا

درد این داغ را با که بگوییم

با که بگویم که با دین ما چه شد

یا از که ناله کنیم در عزای عشق

از ما برون نرفت داغ سوختن

ما خود نموده ایم

تدبیر کار چیست

امروز هم در عالم بلا

عاشور کرده ایم

تا باز از نوع داغ هجران گل زهرا

با خود بیان کنیم

تا این یاد واره را

با خود بریم تا به صحرای عاشقی

آنجا بگوییم از غم و درد زندگی

این است درد ما

داغ حسین شده فریاد نای ما

ما زنده ایم با یاد او

تا برکشیم تیغ دفاع از مرام او

این است راه ما

این است خون ما

این است یاد ما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:59  توسط پورهاشمی  | 

از دیدگان اشگ غم جاری

از داغ هجران گل زهرا

درد این داغ را با که بگوییم

با که بگویم که با دین ما چه شد

یا از که ناله کنیم در عزای عشق

از ما برون نرفت داغ سوختن

ما خود نموده ایم

تدبیر کار چیست

امروز هم در عالم بلا

عاشور کرده ایم

تا باز از نوع داغ هجران گل زهرا

با خود بیان کنیم

تا این یاد واره را

با خود بریم تا به صحرای عاشقی

آنجا بگوییم از غم و درد زندگی

این است درد ما

داغ حسین شده فریاد نای ما

ما زنده ایم با یاد او

تا برکشیم تیغ دفاع از مرام او

این است راه ما

این است خون ما

این است یاد ما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:59  توسط پورهاشمی  | 

در قیام کربلا

تمام عهد های بسته را شکستند

تمام بود هست را بخاطر

دمی رهای از عذاب این زمین

وراحتی در این جهان بی وفا

شکستند

و این قیام را به شکل دیگر

به خلق این جهان وا نمودند

و حسین را به قتلگاه جهالت مسلمانی ما بردند

تا از این راه بگویند که ما هیچ تر از هیچیم

این حقیقت تلخ است

باورش هم سخت است

اما به خدا از همین راه همه ما را

از قیامی بزرگ دور کردند

تا نگوییم حسین مرد خدا بود

حال می دانیم که حسین کیست که بود

و چرا طرح قتلش به زمین انداختند

یا چرا با خودما

و به دست امت چدش

در دیاری غریب

کمر قتل حسین را بستند

و چه می دانستند از حسین

یا چرا در پی قتلش این همه لشگر

به دیاری که بی آب و علف بود بردند

و چرا سرش از تن جدا و رهایش کردند

یا دودمانش به اسارت بردند

همه می دانستند که حسین زاده زهراست

پس چرا در پی قتلش بودند

خوب می دانیم که حسین خواستار براندازی هر ظلمی بود

تا نباشد ظلمی در دیار اسلام

زین سبب ناکسان کمر قتل حسین را بستند

با دروغی بزرگ که حسین کافر مرتد گشته

حال می دانم که چرا حرمت ما بشکستند

یا چرا امت ما را کافر و بیدین دانند

و خود امروز همه می دانند

که قیام حسین چه بود

چه می خواست

تا کجا باید رفت

حال می دانم که چرا این تن خسته ما را سوختند

تا نگوییم حسین مرد خداست

و قیامش خدایی است

و به ما می گوید ظلم یعنی به هدر دادن عمری در جهل

من چه گویم به کجا باید بروم

تا بدانند که حسین کیست

و چه می خواست از این همه در به دری

باز هم می گویم که حسین مد خدا بود

حسین مرد شهادت بود

مرد خون وقیامی خونین بود

تا شیعه بداند که حسین کیست

و به پوید راهش تا نباشد ظلمی

این چنین بود حسین

این چنین بود قیام خونین

تا ابد خواد بود

این قیام خونین

اسداله پورهاشمی مسچدسلیمان ۹/۱۱/۸۵ 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 10:54  توسط پورهاشمی  | 

 

قیامی به عظمت تاریخ

به شکوت جبروتی خدا

به استواری انسانی عاشق

جدالی بی همانند

احقاق حقی مسلم

دفاع از حقوقی بر باد رفته

درسی به بزرگی تمام تاریخ

نشانه ایی از یک روح بلند

حکایت از مردانگی تا اوج بودن

و قیامی خونین

هجرتی بهت انگیز

راهی طولانی تا رسیدن

به مقصدی معلوم

با شوق رهایی

رنگی سرخ در بالاترین نقطه تاریخ

درخشیدن همچو ماه تابان

و فریادی تا آخرین روز تاریخ

از نقطه طلوع تا پایان غروب

بودن ابدی

در سینه تاریخ شیعه

دیده ها گریان از شوق شفاعت

دست ها بر سینه وسر زنان

اشکها به نرمی نسیم بر گونه ها لغزیدن

به امید حسینی بودن

کاروان سیه پوشان عاشق

با فریادی بلند

سراپا استواری

همراه با تمام وجود و دل

تا باور رسیدن به باور های تازه

همراه با این قیام پر خون

و لاله های سرخ رنگ شهادت

و عاشورایی شدن تا رسیدن به اوج رهایی

رهایی از قید تن

اوج مستی در خون

یعنی عاشقی صادق بودن

باور حسینی شدن

مسجدسلیمان ۵/۱۰/۸۵ پورهاشمی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:42  توسط پورهاشمی  |