می دهد پیغام بر خیزید زود
حیرتم از این همه افسردگی
در کلافی بسته از دنیای پود
پود های در هم و آواره مست
می زنند چنگ بر دل این زخم سود
دیر بازی بازی من شد تمام
حیف از این زنده اندر یاد بود
یاد بودم هجرت دیوانه ها
می نمایندم مثال چوب هود
من کجا تا با دلش بازی کنم
بازی ما بچگانه بود وزود
رخت بر بست این دیوانه مست
از دیاری که نبودش تار و پود
وقت رفتن خود چه زیبا بود این نگار
آه سردم بر از یادش چه زود
همه جا نقش رخ زیبایی
همه جا همچو گل مریم و صبح
تا تمنای دلم در یایی
و در این خانه پر از سوسن
تو بدان تک گل زیبایی
نقش تصویر تو بر جان دلم
زده از روز ازل می دانی
تو کجا من کجا خانه دل هر دو بجا
ای دریغ از همه شور که در سر داری
عشق را بر در میخانه نباید بردن
اگرم مبریش حیف که تنها داری
من و گل هردو سحر نام ترا می خوانیم
تا برون آمده با ما بکنی شیدایی
هر چه گویند همان نیست که دل می خواهد
تا چه گویند و چه تقدی شود از پس هر شیدایی
دل من داند و تو هر دو کلام از دل بود
تا کجا رسم ادب میبردم آنجایی
صبح اول به تو دادم سلام ای گل من
تا سحر های دگر در راهی
راهی کوی دلیم هر دو به یک وقت و مکان
تا که تقدیر چه خواهد بکند می دانی
من و گل هردو سحر نام ترا می خوانیم
تا برون آمده با ما بکنی شیدایی
پر از شقایق است و مست
پر از نگاه خستگی
برون از این تن است وبس
چه خواهد این دلم ز خود
بپرس ای نگار من
بگویدم که مست ها
برون شوند ز میکده
برای دیدن رخ نگارمست دل نشین
شقایق این زمان چه می کند
وز نگاه پر ز آرزو
تا ببیند آن نگاه مست را
که خواندم بدشت شوق
تا بیان کنم حدیث لاله های سرخ را
تا بگویمش حقیقت درون سینه را
تا گویمش که من چرا
ز دست دل خودم رها نمی کنم
تا بگویمش چرا با شقایقم چنین چنان نمی کنم
من از شقایقم چه خواستم
که این چنین مرا رها نمود
بدشت پر ز کینه ها
در آن زمان که دست من گرفته بود دامنش
من از شقایقم کمی صبر خواستم
تا بهار دوباره
سر کشد به خانه ام
همین وبس
همین وبس
اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۱/۱/۸۶