پر ز می خام کنند عارفان
تا سحری بر سر شوق وصال
پر بگشایند چو پروانگان
جام بکف در نظر چون تو ماه
غیر تو کس ،نتوان دید چو جان
مست نظر میشود این مست دل
تا نگویند مثل واله گان
واله شدن به خرابی حال
دل چو پریشان کنند آزادگان
ما به دو جامی کف میخانه ایم
سینه ما را بدرند خفتگان
بر در میخانه چو باز آمدیم
تا بنوشیم چو فرزانگان
عاشقی آموختمان عشق دوست
تا بدانیم نظر عاشقان
عشق تو دیوانه و مستم نمود
مست رخ یار چو دلدادگان
صبج سحر راهی کوی توام
ره بگشا بهر دل خستگان
عمر به پای تو نهادم به شوق
تا که نخندی چو دیوانگان
شراب خواری دل را به سخره می گیرند
ز درب میکده تا گوشه دل محراب
به سجده رفتن دل را به سخره می گیرند
گمان کنند که دل هم ریا بکار برد
بسان خود که خدا را به سخره می گیرند
چو این حقیقت محض است ریا نخواهیم کرد
حقیقت دل ما را به سخره می گیرند
زدیم تفعل و خواندیم دو بیت حافظ را
کمان ابروی دل را به سخره می گیرند
قیامت دل شیدا همیشه پندار است
وجود خالق دل را به سخره می گیرند
رسید فصل بهار و زمان مستی گل
تمام خنده گل را به سخره می گیرند
خوشا به خود که به عهد دلی وفا کردیم
بیا ببین که بودن دل را به سخره می گیرند