بی گل نشوی
بی عطر و گلاب هم هرگز
اول قدمت درود بر خاک تنم
بر بودن این روح بدون بدنم
دوم قدمت سلام و حمدی و درود
بر تربت پاک میگون دو سرود
یک حمد و یکی سوره توحید بود
اهدایی تو به جان بی روح تنم
این خاک مرا چه آسوده گرفت
در خودوطنم داد بدون مشکل
من گو چه کنم
بی هوشم و مستم تو خودت می دانی
بی درد و خیال جسمم تو خودت می دانی
امروز بود روز رستاخیزم
در حسرت یک آیه خوب خوبم
من بی گل و ریحان نتوانم بودن
بی خانه و میخانه نشاید بودن
بی تو چکنم نظر گاه منی
مست از نظر خیر به چشمان منی
این خاک تنم بوی ترا می خواهد
اشکی ز چشمان ترت می خواهد
بر خیز وبیا منتظرم تا برسی
آبی به تن سنگ سیاهم بزنی
شوری همه گرد و غبار سنگم
مرحم بنهی بر دل زیر سنگم
بنشینی و غصه هایت گویی
بر خاک تنم ز وجودت گویی
من می شنوم تمام سخنت
همراه توام تو خود می دانی
این بار بیا که این خاک پریشان تو شد
دیوانه رخسار پر از درد تو شد
برخیز بیا ببین چه زیبابست تنم
در محشر عشق هویداست تنم
برخیز وبیا
ای دوست بیا منتظرم
ز روز های بلند و غروب تنهایی
از نیمه های شب اشک سینه ها
ز درد های درون سینه مادران تنها
آنان که هیچ وقت گلایه نکرده اند
از روز گار بد
خواهم که یک نفر بیاید و گوید چگونه زیست
در عالم غریب
تا من هم مثل او بی درد و یا با درد رو کنم
سوی بهشت کوچک پروانه های شوق
اما کسی نبود گوید چرا این گونه شد این روزگار
من هم غریب گونه گذشتم ز روح خود
تا باورم کند بودم کنار در
اما یکی نگفت چرا این چنین شده است
این روزگار سرد