سکوتش بی غرض اما حدیث تازه می خواهد
حدیثی که در او غوغای مستی ها
برون از خانه وکاشانه می آید
نمی دانم چرا امروز دلگیرم
برای این که کوه درد فریادش نمی آید
درون سینه غوغایست نمی دانم
چرا از خانه ساکت صدای ناله می آید
صدای ناله کس نیست در دنیای بد مستی
اگر هم هست صدای ناله از اینجا نمی آید
تو که با کوه درد من نداری آشنایی ها
ولی آگه که این درد از درون سینه می آید
کنار گل های لاله و سوسن
سپیدار بلند زندگی
قدی کشیده است که نگو
رسمی بنا نهاده است که نپرس
هر روز صبح وقت طلوع
با اشک های خود
شبنم وار بر شاخه های لاله فرو میریزد
و نوری دوباره بر تابش خورشید می دهد
و می خواند همه را بر زندگی از نو
تا صبحی دیگر
و بهاری پر از لاله های سرخ حقیقت
و سایه بانی همانند کوهی استوار
و پایداری روشنی بخش سحر
تا طلوع به غروب نرسد
و سحر همیشه سحر باشد
تا عشق طلوع کند
و ما را به وادی عاشقان فرا خواند
و همه با سپیدار پیرمان
سرود رهایی خوانیم
در گذر زمان ولی با سختی
تا شاید ..........
بهار امد و دل در گروی پیمانه
به صبح روشن عشق
به جاده های پر از خاک و سنگ بدنامی
به دشت های پر از کرت دانه های ذرت و جو
به کوجه های خلوت شهر غریب
نگاه تازه ولی پر امید می طلبد
تا بخواند به صبح روشن عشق
دل پر از غصه های تنهایی
همان زمان که تو آیی من از غریب خانه دل
نگاه تازه کشم سوی دشت تنهایی
تمام خفته دلانیم در میانه دشت
که انتظار قدومی کشیم تا هر جا
بیاید و بشورد سنگ تنهایی
و بانگاه پر از شوق سوره ایی خواند
ز حمد تا اخلاص
و دست کشد روی سنگ خاکی دل
و با خود بگوید این پیغام
که صبح روشن عشق در انتظار می ماند