با خود به هر جایی میکشد
احساس دیوانه بودن را
تا باز گوید مستی نیمه شب را
با مستان روزگار جوانی
بخواند احساس تنها بودن را
در گذرگاه زندگی سخت
در کلبه ای چوبی
پر از احساس ناامیدی
و هیچ کسش نخواند به مهمانی
مستان نیمه شب
تنها ترین روی زمین را
باور کنم که او مرا می خواند
تا باز گوید احساس بودن را
باور کنم
تا نظاره کند آفتاب روشن را
و باز بیند و گوید حدیث تازه عشق
همان حدیث که صبحی دهد به دل معنا
به گونه ایی که تو باور کنی بودن را
ویا رفتن و دیدن حصار مستی ها
وبال گشودن به دشت پر از گل
وهم صدای عشق شدن در سکوت وتنهایی
به سادگی گذری از نگاه مست غروب
همان زمان که ترا داده است پیوندی
به انتظار بلند و حکایت تفسیر
همان زمان که غروبت ترا به عشق رساند
به آیه های روشن تنهایی
دوباره باز نما دیدگان خود ای دوست
و باز نگر دشت پر شقایق را
و باز بگو تو حدیث تنهایی
برای بودن به صبح روشن عشق
همان صبحی که می رساند ترا به قله عشق
و میخواند ترانه گل با صبوری بلبل
به انتظار رسیدن فردا
و روشنایی دل
برای دیدن روح بلند تنهایی
میان دشت و کویری که پر ز بیداد است
و می رهاند این دل را
ز دست درد و جنون و بد مستی
و می برد به صبحی روشن
ترانه های سکوت را
و عطر یاس سحر خیز خانه محبوب
ترا صدا کند تا دوباره بر گردی
به انتظار بمانی تا غروب تنهایی
موجهای خروشان
سپیدی کفهای وحشی
حدیث ساحل در خون
گویای موج های خروشان
دریا دلی خواهد
تا عبور کند از دریا
و سوار بر موج
خفتگان را هشار دهد
گویا
دریا و موج هر دو نا آرامند
نمی خواهم بگویم درد بی درمان ماندن را
اگر گویم فرو ریزد تمام هستی من
به هم ریزد تمام مردمی نا مردمی های زمان
دگر جایی برای خلوت دلها نخواهد ماند
کسی دیگر نخواهد کردباور قصه های بی صدایم را
دگر حرفی نخواهم زد از این نا مردمی های زمان خود
مرا رنج درون سینه می خواهد فرو غلطم میان موج بد بختی
و یا در هم در امیزم با تمام نامردمی های زمان خویش
کسی باور نخواهد کرد که من هرکز نخواهم این چنین بودن
ویا خود را نخواهم برد از این میان بیرون به هر شکلی
چرا ؟ هستم در مرداب گند آلوده که اسمش را نهادند زندگی من
کسی باور نخواهد کرد مردن را
اگر باور کنیم این مرگ است که در راه است
دگر حرفی نخواهیم گفت از نامردمی های درون شهر
و یا هرگز نخواهیم گفت با مستان شب از مستی دریا
دلم خون است از دست تمام مردمان شب پرست شهر روشنایی ها
نمی دانم چرا این مرگ زان بینوایان است
ولی می دانم این دنیا پر از درد است
برای همچو من هایی همیشه پر ز غوغا است
که این غوغا به هم ریزد خواب بت پرستان دیار من
به هر سازی می رقصند و می خوانند و می گویند از مردانگی های همه نامردمی هاشان
تا کسی باور کند مستند این ناکسان
و می خواهند به هم ریزند بنیاد همه هستی در این عالم
من دیوانه را گفتند که برخیزم
روم بیرون من از شهر
تا راحت شوند از قصه های بی سر و سامان پرو دردم
ولی من مانده اینجا میان کوچه های پر ز درد مردم ساده
تا بگویم درد آنها را برای عالمان شهر تا شاید بر خیزند
به همراه من آیند بخوانند این سرود من
ولی هرکز نخواهند خواند این قصه های سادگی ها را
اگر خوانند باور می کنند بدبختی دل ها
ولی افسوس از این همه نامردمی های زمان من
همان بهتر که بر خیزم و بر گیرم سر خود در میان
و بگذرم از کوچه های خلوت تنهایی این دشت
تا رسم جایی که بتوانم بخوانم این سرود خود
بیایید دست هم گیریم و با نامردمی های زمان خود در آویزیم
تا شاید رها گردیم از نامردمی ها
تا شاید
بهترین واژه دلتنگی ها
بهترین نقطه ایثار و رها
دل به خود می گوید
زچه رو حیرانی یا چرا این همه سر گردانی
یا پریشان حالی
عاقبت رفتن از کوچه دلتنگی ها
و رسیدن به همان جاده سرگردانی
با افق های مه آلوده
پای خود را بگذار روی این جاده
او به تو خواهد گفت تا کجا تنهایی
یا چه اندازه ترا همراه است
چقدر می فهمد درد غربت از چیست
جاده را ، کوچه را نشناسی
و حقیقت تلخ است
غربت و تنهایی میکشد هر سویی
دل تنهای من تنها را
بخون طپیده شب را بهانه میگیرد
به راه کعبه هزاران مسافر غریب
در آن میانه یکی را بهانه می گیرد
به وقت دیدن خورشید وروشنایی دل
دل سیاه پلیدی بهانه می گیرد
اگر مراد دل آدمی نشد حاصل
چرا که بخت سیاه را بهانه میگیرد
اگر بهانه نگیرد مسافر کعبه
نماز شوق ، سحر را بهانه می گیرد
طواف خانه خورشید و روشنایی دل
در این میانه دو دل را بهانه می گیرد
دل از به وقت سحر همچو مرغک وحشی
ز خواب خسته ی دریا بهانه می گیرد
هزار مرد مسافر به کوچه خوابیدند
یک از هزار بر سر جایش بهانه می گیرد
بهانه گیری دل در پی بهانه دوست
بهانه بر سر پیمان بهانه می گیرد
شبی که مست شود این دل خراب چو نی
خمار مست رخ از دل بهانه می گیرد
مسجدسلیمان ۱۲/۷/۸۶ مسجدسلیمان
افسرده روی تو ام ای دوست چه گویی
بی تو نرود هیچ دل من به کلامی
مجذوب گرفتار تو ای دوست چه گویی
گر بگسلد این رشته پیوند وقرابت
ببرید ز کوی تو ام ای دوست چه گویی
هرگز نتوانم به تو گویم به چه حالم
عمریست خراب تو ام ای دوست چه گویی
دانم که ندانی من دیوانه چه گویم
دیوانه خراب توام ای دوست چه گویی
با من مکن این گونه که با غیر نمودی
من غیر نیم خویشم ای دوست چه گویی
هر چند تو می دانی این حال خرابم
من حال خراب تو ام ای دوست چه گویی
بر خیز و بگیر دست من خسته از این دهر
شاید که رهانی دلم ایت دوست چه گویی
مسجد سلیمان ۸/۷/۸۶ اسداله پورهاشمی