تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
 دوش مرا خانه و میخانه بود

دوش مرا باده و پیمانه بود

دوش بگرد حرم کبریا

شعله شمع سوز پروانه بود

دوش ملایک چو صف آراستند

ساقی و ساغر ز دو پیمانه بود

دوش ز خود شد که شود آشنا

عاشق ان خانه و میخانه بود

دل یه هوای دل و دلدادگان

منتظر صاحب میخانه بود

دیده به امید رخ آشنا

بست وگرفتار غریبانه بود

حاصل میخانه تویی باز تو

بودن تو حاصل پروانه بود

دست و دلم داد ز دیده کنند

دیده چو پر از کرم خانه بود

بر لب کوثر چو شرابم دهند

الفت این انس قدیمانه بود

دام به گسترد برای دلم

آنکه رخش همچو گل لاله بود

اسداله پورهاشمی ۲۳/۸/۸۶ مسجدسلیمان شعر نوشته شده در سال ۸۲

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:40  توسط پورهاشمی  | 

 غمین مباش که فردای بهتری داری

دوباره صبح طلوع می کند به باغ دلت

دوباره عشق بیاید سراغ چشمانت

تو ناز کنی باز هم به مثل سحر

و گوییش برو من ز عشق بیزارم

برو که هیچ از خدا نمی خواهم

نه عشق، نه سادگی، نه محبت

ولی به اشک دوچشمان او شوی خیره

و باز کنی لب تا بگویی

که نیستم بتوانم ترا قرین باشم

لبت خموش گردد و چشمان مست تو خندد

و آن زمان رفته است

نگاه تو در عمق هستی قلبش

ترا نظاره کند هیچم نمی خواهد

همین بس است تا بداند کجا نشسته دلش

غمین مباش

دوباره سحر طلوع گردد

و باغ گل پر از شقایق

و تو میان باغ

نظاره گر چشمان شوخ او گردی

بخود بگویی بهار زیبا است

و قلب خسته نیایدت بکار

دوباره شور شوی

دوباره مست شوی

دوباره همچو بهاران پر از ترانه شوی 

بدشت بخوانی ترانه بودن

غمین مباش

دوباره این دل تنهای تو شود عاشق

غمین مباش 

اسد اله پورهاشمی ۱۹/۸/۸۶ مسجدسلیمان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:27  توسط پورهاشمی  | 

غمین مباش

آفتاب این گونه نیست

سردو بی روح وپلید

روز های خوب هم می رسد

روز های پر فروغ و آشنا

ما دو باره خنده ها خواهیم کرد

در کنار لاله ها

در میان باغ گل

دست هامان پر از شقایق

لحظه های بی شمار شادی وفرخندگی

باز هم خواهد رسید

از پر پر چین باغ دل

سایه آرام بودن

در کنارمرغکان وحشی دل شورگی

بازهم خواهم نوشت

روی دیوار های شهر

روز از نو ، زندگی از نو

گر تو باور می کنی

چاردت را محکم و محکمتر ببند

تا که راحت را مرا یاری کنی

پا به پایم در میان دشت و کوه

وقت تنگ است

دشمن خواب در سنگر های مرگ

می توانیم بگذریم

آرام و راحت از کنار خفتگان مرگ

و به هم ریزیم راحتی را

باز هم خواهند رسید

دوستان خوب و همسنگر

از میان دود ودم های سیاه مرگ زا

دستها پیروزمند

با سلاح های پر از فشنگ

دشمن مرده

 می دهد بوی آزادی و آزادگی

باز هم خواهیم خواند

با هم سرود زندگی

دوستدارم در کنارم باشی

آن زمانی که همه فریاد شادی می کشند

 و ترا بینم همانند گل یاس

عطر افشانی کنی

عاشقان دشت را

۱۴/۸/۸۶ مسجد سلیمان اسد اله پورهاشمی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:57  توسط پورهاشمی  | 

خماری را ز چشمت وام کردم

بنای آشنایی ساز کردم

گرفتم وام از چشمان مستت

وزان پس قصه ها آغاز کردم

شنیدم نای نی چون می پرستان

نی ببریده را دم ساز کردم

حریفان باده ها خوردند ورفتند

من دیوانه را بین ناز کردم

بدل گفتم حدیث آشنایی

به نان و قند زخمم باز کردم

نمودم باغ دل را نور باران

وزان پس حرفها را سازم کردم

در میحانه گفتم ساقی دل

تو نشکن ساغرم گر ناز کردم

همه گقتند راز سینه ها را

دراول نوبتم پرواز کردم

چه پروازی پر از راز محبت

رخت هنگام تسبیح ناز کردم

قدم اول تو بودی در کنارم

به امید تو من پرواز کردم

اسداله پورهاشمی ۱۲/۸/۸۶ مسجدسلیمان

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 15:7  توسط پورهاشمی  | 

 هیچ فکر ندارم چه کنم

نامه خوب نخواهم چه کنم 

 دست تقدیر مرا همراه کرد

 تا دیاری که ندانم چه کنم

 غربت و عشق مرا رسوا کرد

هر دو با هم بخواهم چه کنم

من ندانم چه کنم چاره کجاست

 چاره درد ندانم چه کنم

شب که از راه برسد دریایم

بحر بی ساحل عشقم چه کنم

تا سحر بر سر سجاده نشینم شاید

تا که شاید برسد چاره دردم چه کنم

هیچ کس باور دردم ندار د یا رب

اگرم داندو گوید من ندانم چه کنم

حسرت لحظه ی آرامش مطلق در دل

دارم اما نتوانم که بگوبم چه کنم

دوستان شرح دلم را گفتم

تا نگویید که آرامم و دانم چه کنم  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 17:36  توسط پورهاشمی  | 

یک دو چندی این دلم دعوای ایمان می کند

بر سر کوی بدان امضای پیمان می کند

روز وشب با ساقی ساغر شکن در افت و خیز

گاه دعوا بر سرجام، گاه با جان می کند

می گذارد عهد های کهنه را روی زمین

با مریدانش دما دم عزم جانان می کند

زیر لب خواند دعای می پرستان غریب

از ورای حاجتش دعوا برین خوان می کند

خوان نعمت گستراند روز وشب در کوی دشت

قطره انفاق را دریای احسان می کند

هر چه خواهد گیرد از مامردمان روزگار

باز هم این دل نگر دعوای ایمان می کند

اسدالهپورهاشمی مورخه ۶/۸/۸۶ مسجدسلیمان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:28  توسط پورهاشمی  |