تنها به سرای جاودانه
اما نبود از تو هیچ نشانی
آنجا همه در پی طلایند
یا نقد خرید نا شناسند
جمله پی گفتن اراجریف
لبیک ندارد هیچ جایگاهی
امروز طلایه دار روزند
فردا قصه گوی جمعند
حاجی تو چه دیده ایی در آن شهر
از تو سخنی میان نباشد
تنها سخن از تو در طواف است
سختی و مشتق نگاه است
هیچ کس پی دیدن تو نیاید
هیچ کس سخن از تو هم نگوید
از رفتن وماندن در منایت
حرفی نبود در کلامی
حرف از دوربین دیجیتال است
در خانه تو نگاه حرام است
آیا سخن تو این چنین است
این خانه مگر ز سنگ نیست
از چه همه مسلمین به عیدت
آیند به دیدن سرایت
آینده که خانه ات ببیند
اندیشه کنند که تو فقیری
یا صاحب خانه قدیمی
یا این که تو هم به شکل آنها
اندر پی دیدن رفیقی
آنجا چه خبر خدایا
این خانه چرا زمین خدایا
ما در پی چه شویم به آنجا
آییم کنار خانه تو الله
آییم که ترا نظاره سازیم
یا اینکه دوباره زنده گردیم
یا در حرمت کنیم توبه
بیشتر نکشیم خلق ها را
یا بار دیگر اجازه گیریم
تا سینه داریم مردمان را
یا در حرمت خدا نباشد
دانیم که وجود تو نباشد
زنجیر کنیم تمام زنده هارا
گیریم حساب آشنا را
گوییم به وقت خود بدانیم
با خلق خدا چگونه سازیم
هر چه که نموده ایم خرج راهت
آنی بگیریم ز بندگانت
این حج کبیر آشناییست
این خانه مرید دوستداریست
ما را نتوان تو دید آنجا
ما پیش توایم الله
هر روز تو ناظری به کارم
دیوانه نموده اعتبارم
مست از رخ بی مثال مستم
نادیده خدای دل پرستم
من خانه برای چه بخواهم
من صاحب خانه را بخواهیم
تا درد مرا دوا نماید
از دردلم دوصد بکاهد
مسجدسلیمان۳۰/۹/۸۶ پورهشمی
تقدیم به به تمام دوستان
همچو قطره سوار بر موج بلند دریا
که به هم می ریزد همه روشنی دریا را
یا در وقت غروب همراه افق سرخ نظر
می کشد هر سویی این تلاطم ها را
واژه ها گر به سلامت باشند
رهروی پویایند
و اگر خوب بپویند ره
همه جاپر ز انوار نگاه خواهد بود
و دلان شاد همه باور ها به یقین نزدیک
ان زمانی که باور باشد همه جا رنگین است
یا همه زندگی همچو شقایق جاریست
و توان ها دو برابر بشوند
وای بر لحظه بیداد زمان
واژه ها بر گردنند
ترا می شکنند همچو بیدی لرزان
مسجدسلیمان ۸/۴/۸۴ اسداله پورهاشمی
از دیار معرفت
رفتم آن جا هیچ کس پیدا نبود
خانه ای خالی تر از فردای دور
یک سبد گل پر از نگاه های غریب
یک سرود تازه با صبحی قشنگ
عشق آنجا مست و شیدا می نمود
آینه بالنده دریا مینمود
کوه می گفت دیر می آیی چرا
باد می خواندم به صبحی آشنا
تا دیار معرفت راهی نبود
رفتم آنجا هیچ کس پیدا نبود
اسداله پورهاشمی ۱۴/۴/۸۴
در سکوتی بی حد و اندازه
در هیاهویی غریب . . . وقت بر گشت همه سودا گران
یا به هنگام ورود حاجیان بی خبر
از زیارت خانه عشق وحی
خواستم باشم نشد
رفت نگاهم در غروبی بی کران
سوی دریای نظر های روان
با تمنای دمی با تو شدن
با تو گفتن راز های سر به مهر
یا با تو دیوانه شدن وقت نماز
در طلوع صبح هنگام نیاز
یک حدیث تازه از قلبی خراب
خواستم باشم نشد
گفت او بیگانه از کردار تو ...دورتر از خویش از یاران
باورم گفت دیدگانم باز هم
هیچ چیزی را ندید . . هیچ حرفی را نگفت با دل سودائیم
در غروب زندگی ...وقت رفتن از میان کوچه ها
خواستم باشم نشد
می توانستم بگویم نیستم . . یا بخواهم تا که از یادم بری
با فراموشم کنی . . خط کشی بر دفتر اسرامان
پاره سازی شعر های کهنه ام .. یا بسوزانی تمامی تنم
با نگاهی سوزناک از درد عشق . . .با غریبانه نگاه ساده لو
خواستم باشم نشد
گفتمت دوری برایم سخت سخت
گفتم از هجرت شدم من در بدر
مهربانم رسم دنیا این نبود
رسم شیدایی چنین چیزی نداشت
یا کجا دیدی دلش خونین کنند
در همانجایی که از یادم شدی
رفتی ودر یاد خود نامم شدی
من ترا دیوانه خود خواندمی . . وای کاش اینسان نبودی راز دل
خواستم باشم نشد
شد ، نشد درد مرا چندان نمود . . قصه های بی حساب
نامه های بی جواب . . . شعر های خسته از در ماندگی
می کشیدم هر طرف
یاد تو این تن رنجور را می برد سوی فراق
تا نگویی حرف از بودن
در کنار هم یا . . دور از هم لیک با هم
باز هم پیدا نشد . . ریخت در هم سادگی .. .پر کشید آزادی
انتها تنهاترین بودم بدشت
بی صدا فریاد بودم زیر آب
تا بگویم خواستم باشم نشد
خواست باشم نشد
مسجدسلیمان ۲۰/۹/۸۶ اسداله پور هاشمی
از سپیدار بلند لب جوی
ار نگاه گل نیلوفر بر آب
آب آبی رود در جریان
زندگی را هوس تازه شدن می داد
گفتم از شور وشر وشیدایی
از حریفان می و خانه خمار و سحر
از سرودسحری در انتهای ظلمت شب
از غم سینه پر سوزگل نشکفته
و خرابتی مست پیر میخانه نشین
از همه رنگ همه شکل و نگاه
و ترا در وسط باغ لب جوی
خنده بر لب شاخه ایی گل از این باغ بدست
به سوی دل بشارت دادم
آن زمان شاهد رقصیدن گل های بهاری بودم
و تو شیدای سحر خیز بهاران آنجا
دستهایم بگرفتی و ببردیم به سر منزل شوق
به همان خانه ، همان باغ ؛ همان جوی پر آب
نقش ما هر دو هویدا در آب
دست من در دستت
و تو می خندیدی به من پیر خرابتی مست
گفتم از شور وشر شیدایی
از غریبانه نشستن جایی
و صبوری پیشه خود کردن
به امید روزی که تو آیی و بگیری دستم
لیک دیر است چو دیر
من دگر فرتوتم پیر افتاده ز پا
رنگ رخسار سفید همچو گچ
این تو خود می دانی باز هم می گویی مست رخسار دلی
باز هم می خواهی با تو همراه باشم ، بدوم تا سر کوه
و بخندم چون گل های بهاری در باغ
باورت شوق دهد این تن رنجور مرا
و بگویی هر شب مست میخانه تویی
اما . . . من چو تو مست و خمارم
و تو شیدای وصال
هر دو یک سان می رویم تا فردا
و ترا می بینم وسط باغ دلم
که چه زیبا شده ایی
یا چقدر شیدایی یا چه اندازه مرا میخواهی
تا کجا با من دیوانه بیایی
تا سرکوچه تنهایی
اندکی بیبشتر
تا لب جاده شور و نشاط و سپس دور شوی
از غم و تنهایی
من ترا خواستم دل سپردم ای دوست
به تو این می دانی
حال با من تو بیا تا به سر منزل شوق
اسداله پورهاشمی ۱۳/۹/۸۶ مسجدسلیمان
که می سوز دز درد و به خود پیچیده وفریاد ها در سینه دارد
لحظه ایی آرام بگذار می خواهم دمی با خود کنار آیم
بگویم از هزاران درد با خود ، بگویم از غم دوری همدردان
ز درد بینهایت سخت این دنیا
ای درد اگر لایق تو دانی
این تنم را یک شبی آسوده بگذار
تا نشینم بر سجده گاه عشق ، بگویم با تمام تار وپود هستی خود
تا بداند درد مرا دیوانه کرده
استخوانم را به هم کوبیده و آواره کرده
هیچ بودم هیج بودم هیچ
نمی دانم چرا آرام و قرارم را گرفتی
برد باری صبر از جانم گرفتی
آه می دانی چه کردی با این جسم ناتوانم
خوب می دانی چه می خواهم /می خواهم شبی آرام باشم
تا در آن شب قصه ها گویم برایش
چشم در چشمش نشینم در کنارش
بوسه ایی گیرم از لب های خمارش
مست گردم از وجود بی قرارش
سر نهم بر سجده گاه عشق تا صبح وصالش
تا نگوید بی وفایم
نا نپرسد بی قرارم از چه رو این سان خمارم
آه ای درد میشود آرام بگذاری تنم را
یا که در هم نشکنی بود و نبودم
لحظه ای راحت شوم از درد
دیده بگشایم ببینم نازنینم
آه ای درد این تن خاکی ندارد ارزشی /تا این چنین در هم بکوبی
این تن رنجور وپر دردم / می شود آرام گیری تنها شبی را
می شود راحت شوم من از وجودت تنها شبی را
خوب باشد گر مرا از خود بدانی
یا که تصویر حقیقت را بخوانی
و برایم مرحمی گیری ز هجران
ای درد لحظه ایی آرام گیر تا بدانم من کجایم
تو چرا ای درد مرا دیوانه کردی/ از چه با من این چنین همراه گشتی
بگو از من چه می خواهی چرا دست از من بر نمی داری
بیا بردار دست از تن رنجور و زردم
خوب می دانی که مستم/ مست چشمان خمارش
سینه پر سوز را لحظه ایی آرام بگذار
این تن فرسوده را آه و دمی آرام بگذار
تا بگیرد دست یارش
تا بگیرد دست یارش
مسجدسلیمان ۱۰/۹/۸۶ اسداله پورهاشمی
با نگاهی آرام رو سوی جاده همراهی
قدم آهسته رود
باغ از لاله پر است رسم دریا نظر است
گر نکاه تو چو نقشی شده در سینه دل
این هم از سلسله شیدایی است
این هم از دوری و هم تنهایی است
من به تو می بالم من به تو می نازم
توصمیمی تر از هر نفسی
وسط دشت پر از الاله وسط باغ جنون
باغ را حوصله تنهایی نیست این میدانی
نقش تو در دل دریا پیدا موجی از آرامش
می دهد بر دریا تا دوباره بنویسم
و بگویم با دوست این همه یک رنگی خود بهشتی زیبا
در چنین باغ گلی من چه نقشی دارم ؟؟
تو چه نقشی داری ؟؟هر دو تصویر شقایق داریم
لیک این دشت پر از شیدایی است
در میخانه دل هم باز است با وضو خواهم شد
تا ببینم رخ زیبای ترا
نقش بسته بر تارک دل وقت غروب
خوش بود موسم دریا دیدن
یا به هنگام نماز مهر و سجاده و دل ،دل باشد
تا وضویی گیرم با آب لبان لاله
و بخوانم باعشق یک نماری که در او دل پیداست
در چنین باغ گلی گل همیشه زیبا است و به ما می خندد
و به ما می گوید دوستی بهترین
هدیه این باغ گل است
مسجد سلیمان ۶/۹/۸۶ اسداله پورهاشمی
تقدیم به تمام دوستداران سلامتی
ورنه ُ دیگران خواهند کند
و به بادش دهند بسوزانندُ سوختنی سخت عظیم
تا مبادا کسی حتی ذره ایی خاک سیاه مارا
باز پیدا کند روی زمین ان زمینی که خدا داد به ما
تیشه بردار ، بهتر آن است که خود تیشه زنی
ریشه از بیخ کنی و بسوزانی
و بپاشی همه جا خاکستر هستی این زندگی ساده ما
تا بدانند که نابود شدیم
تیشه بردار تو بزن اول بر سر فقر و همه هستی من
و سپس ویران کن همه دوستی ها
و آنگاه شاهدی گیر
تا نگویند تو ویران کردی همه ما و من هامان را
یا مبادا خودت این گونه نخواهی کندن
چاره ایی است
آن زمانی که دلت خواست بسوزی دل من
یا که ویرانه کنی سینه من
گفتم ایم یار مرا همراه باش ، نکردیباور
حال این دل برفت ، دیده در راه دیگر
سینه مالامالاز غم و غصه و اندوه شده و
تو خود می دانی اما باور نکنی فردا را
تیشه بر دار و بزن مانده این ریشه پوسیده ز غم
تا که راحت شوی از دستش
یا دست بردار زین همه نادانی
و رها کن دل ما و برو کوچه ایی پاین تر
خانه ایی تازه بساز
تیشه بر دار آخرین نقطه همین نزدیکی است
در کنار دل تو
بزن از ریشه بکن تا که نابود شود
و تو راحت شوی از بودن او
و سکوت ابدی تا لخظه مرگ
دوستان معذرت خواهی می کنم شدیدا مریض هستم و به قدر حالم بد است که نمی توانم روی پاهای خودم به ایستم اگر دیگر شد معذرت می خواهم
مسجدسلیمان ۱/۹/۸۶ اسداله پورهاشمی