خانه ویران واخلاق پلشتی داشتم
هم صدایانم همه دشمن شدند
من خمار آلوده دنیای تلخی داشتم
گفته بودم بی وفایی تا کجا
من نگاه خسته از روز سیاهی داشتم
جمله احسان را فراموشی ز یادم برده است
در نگاه اولم دنیا نگاهی داشتم
لیک در باور نگنجد سادگی های تنم
در درون سینه فریاد زیادی داشتم
باز هم گویم به یاران بی وفایی تا به کی
رسم عاشق پیشه گی را با سلامی داشتم
تو چرا باور نداری روزگار تلخ من
تلخی ایام را با تلخ کامی داشتم
خستگی از تن نرفت بیرون ، فریادی زدم
با صدای تلخ گونه ات دردهایی داشتم
مهربانی رفته از کوی من افتاده دل
ازنگاه تلخ ایامم صدایی داشتم
باز هم با تلخیت آیم کنار ای مست شب
زنده داری شبت را آشنایی داشتم
حرف حق را کی تو باوری داری ای نامهربان
رسم شیدایی به حق است عذر خواهی داشتم
مسجدسلمان ۳۰/۱۰/۸۶ پور هاشمی
ز عشق هیچ نمی دانم
ز بودن و رفتن
ز ماندن در این دیار غریب
در دیاری که هرکسی با من
هزار کینه بدل دارد و هزار نیرنگ
دلم می خواهد که بگویم
باغ گل تماشاییست
ولی چه فایده من باغ را نمی بینم
اگر هست یکی آیدو به من گوید
چگونه جاییست باغ تنهایی
و یاچگونه رشد کند گل حسرت
و یا دو باره بخواند برای من
قصه های خوب بودن را
دلم می خواهد که بگویم
همیشه می خندد دل غمین من
ولی نه بهر خودش
بل به خاطر دل تو
و صبح اول وقت
ستاد روبروی خانه تو
تا بگوید سلام صبح و طلوع
ولی باز یکی می گوید نگو که خواب از سر خواهد شد
من ار بدانم چرا مرا بردند
از دیار تو به دشت جنون و تنهایی
هیچ نخواهم گفت
دلم دوباره هوای کوی ترا دارد
و نمی تواند شود راهی
چو دست و پا بسته مانده در غربت
و هیچ کسم یاریش نمی کند
تا رها گردد از این همه غربت
بیا تو دوست بگیر دست مانده در راه را
و همصدا شو بدشت تنهایی مرا صدا کن
تا دوباره برگردم
برای دیدن رویت
برای بودن کنارت
تا به وقت مردن کنار من باشی
دلم می خواهد بگویم از مردن
ولی سکوت می کند دلم
و میشود غمگین که نیست در کنارم
همانی که دل می خواهد
و باز هم دل می خواهد
بگویم بیا که مست توام
مسجدسلیمان ۲۷/۱۰/۸۶ اسداله پورهاشمی
دشت جنون و حادثه را پر خطر کنیم
گوییم به عارفان همه جمع دلی شوند
در کوی مست باده فروشی نظر کنیم
روز دگر به واقعه دشت کربلا
با دیدگان بازو خود باور نظر کنیم
گوییم به همرهان حسین مست دل شدید
صد آفرین دو باره را حسین را خبر کنیم
بار دگر بگوییم ز دشت خون
جایی که سینه های خونین سپر کنیم
کار دلست رفتن و گفتن ز عشق ها
عشق حسینی است به خونش نظر کنیم
صد آفرین به مادری که بیاورد حسین را
یالل عجب که غافله غم ز سر کنیم
امروز اگر حسین بنوازد نوای جنگ
صد ها هزار مرد خدا همسفر کنیم
در کربلا حسین داد به مادرس عاشقی
با عشق او ست که سینه خود را سپر کنیم
مسجد سلیمان ۲۵/۱۰/۸۶ پور هاشمی
راستی به غروبم قدم زدی
در آينه به نگاهم رقم زدی
ديدی مرا نشسته کناری به انتظار
در انتظار دوست نگاهم رقم زدی
من در غروب عشق نوشتم نگاه تو
تو با نگاه تلخ غروبم بهم زدی
گفتی حصار عشق ندارد کنایه ایی
دیدی چسان تو به عشقم عدم زدی
من را بگو که صورت دل خواستم ز تو
تو با نگاه مست خود رخمرا به خم زدی
با تو چگونه باز روم تا سرای عشق
ای نازنین چراتو خوان دلم رابهم زدی
گفتی که صبر کنم تا سحر رسد
صبح طلوع آمد و فالم به هم زدی
من فال دل گرفتم تو بودی نگار من
ای نازنین نگار به امیدم رقم زدی
شیدای تو شدم که نگویی خمار نیست
این دل شکسته را تو در عالم علم زدی
مسجدسلیمان ۲۳/۸/۸۴ اسداله پورهاشمی
در واژه های عشقم
او جای داده دل را
با من سخن بگوید از ناکسان دنیا
از بیوفایی دهر از مردمان ساده
زآنان که باورش را دادند به باد مستی
همراهیش نکردند رفتند از کنارش
تنها غریب مانده در وادی محبت
تعداد اندکی هم با اوشدند راهی
در مقصد رسالت گشتند مرغ عاشق
امروز از حسین من صدقصه دارم
گویم به عشق و مستی
او بهترین فرد است در خاندان احمد
از بندگان مخلص از صادقان رحمت
او در قیام خود با ظلم در نبرد بود
در دین خود نمی کرد او ظلم را باور
گفتند بگوید از خویش یا توبه ایی نماید
او هم قیام خود را آغاز کرد آن شب
با خون نوشت دانیم سر فصل این حکایت
سری است در این حکایت هرکس نداند این سر
رازیست در این رشادت هر کس ندانی او چیست
او داندو خدایش عهدی که بسته بودند
تا در حساب خواهی باشد یگانه رهبر
عشق حسین خدا بود
دین خدا رها بود
او می توانست این راهموار سازد از غم
تا دیگران بدانند دین خدا یگانه است
احمد رسول حق است او زاده رسالت
پرپا نمود دانیم قیام کربلا را
تا حق نموده گردد از سیره جهالت
در کربلا علم کرد قانون نینوا را
تا عاشقان بدانند خون را چه ارزشی هست
با خون خود نوشت او قانون آشنا را
امروز از چه نالم از مردی و مروت
یا از جهالت خلق در عالم حقارت
ماییم یک حسینی تا آخرش رفیقیم
همراه او هستیم تا ریشه کن کنیم درد
این درد کی رود از خانه سلامت
روزی که ما هم چون او شویم عاشق
محکم گرفته باشیم راه حقیقت و عشق
امروز از که گویم جز شاه دین حسینم
تنها از او جویم راه خلوص نیت
مسجدسلیمان دوم ماه محرم ۲۱/۱۰/۸۶ اسداله پورهاشمی
بگویم مرگ در راه است
سیاهی انتظارم را کشد هر دم
و میخواند مرا بر کوره راهی که
انتهایش نیست و نا معلوم و ناپیداست
حقیقت گم شده در آخرین پیچ ندانم ها
و گر خواهم نگویم
مرده ایی هستم با تن زنده در این عالم خاکی
که نامعلوم و گم راهم ولی هرگز
نمی خواهم بگویم من حقیقت را
اگر گویم بسوزانم تمام زندگی ها را
خدا هم در میان کوچه های خلوت این شهر گمراهان
تنها مانده از روزی که کارون را خشکاندند
و دشت های کویر و شوره زاران پر شقایق شد
و خورشید از غروب سر برون آورد
و ناحق ها همه حق جلوه گرگشتند
بگویم یا نگویم درد دلهایم
تو می گویی بگویم بر کنم بنیاد نامردی
ولی دل چیز دیگر گوید و نامردمی ها را
رنگ دیگری بندد
و می گوید اگر گویی بسوزانی تمام هستی خود را
همان بهتر نگویی هیچ حرفی را
و خلقم را کشم با خود
به سوی دره های پر ز نامردی در این عالم
و برهم کوبم احساس ندانم ها
بگویم یا نگویم هر دو یک سان است
و هر دو شکل در مفهوم یک رنگند
و انسان ها بدانند سکوت این بهترین تدبیر مردان خدا جو است
بیا باور کنیم این گویم ،نگویم ها
همان بهتر که سر در لاک خود گیرم و آرام
همچو سایه بگذرم از کوچه های خلوت دل ها
و باور ها بهم ریزم
و من در این میان تنها ترین در دشت تنهایم
صدایم می کند این دشت تا حرف دلم گویم
بگویم یا نگویم
پر از خنده های و سکوت تو بود
تو بودی و من با همه گفته
میان دو در مانده افتاده ها
تو بودی که سر بر بلا داده ایی
من خسته را نینوا داده ایی
حقیقت میان من و تو عمیق
بهم بسته دنیای پر از عتیق
من از عشق گفتم تو از دوستی
تو از عشق گفتی من از دوستی
کنون رفته از یاد دیروز ها
به سر رفته وقت همه روز ها
کنون من گرفتار امروزتم
نگهبان دریای دیروزتم
مرابا تو امروز بود کار ها
بود کار ها در پس دار ها
تو با من به میدان خون امدی
غریبانه تا دشت جنون آمدی
اگر با منت میل و رایی نبود
نطر بامن بسته کاری نبود
من وتو به فردا نداشتم کار
نگفتیم ز فردای بی درد وعار
من امروز با تو هویدا شدم
به دریا دلی با تو همرا شدم
تو گفتی چون من شوی می خورم
در کینه و دشمنی بر کنیم
بیا بار دیگر رفاقت کنیم
به عمر گذشته حسادت کنیم
تو با من حقیقت بیان می کنی
ولی دشت را بی جنون می کنی
خدا را گواه دل خود کنیم
غم و غصه را دور از خود کنیم
بیا تا بهم عشق ورزی کنیم
بدشت جنون عشق ورزی کنیم
اسداله پورهاشمی ۱۶/۱۰/۸۶ مسجدسلیمان
از تو حرف به میان آوردم
یا که گفتم تو چرا ؟
با منت کاری نیست
یا که پرسیدم چقدر مانده به آغاز سحر
و تو گفتی که سحر نزدیک است
خیزم باز وضو گیریم
تا صبح روشن برسد
من چیزی گفتم
که تو با من به هزاران بد و بی راهه روی
سخن زشت زنی
حرفی بیهوذه بگویی با من
و نخواهی باشم
در کنارت شب و روز
من چیزی گفتم
اگر گفتم از بدی ها که نگفتم ای دوست
از خدا بد که نگفتم
از زمین گفتم بد
یا که نالیده ام از درد
یا که نالیدم از تمام هستی
در عوض با تو شدم همراهت
و رسیدم به سر منزل شوق
باز هم می گویی
من که چیزی نگفتم هنوز
من اگر باده خورم مست شوم
یا اگر دشت روم آهوی حیران باشم
یا که در باغ دلت مست تو و دل باشم
یا که با عکس رخت راز درونم گویم
من ندانم چه کنم
باز هم می گویی
من که چیزی نگفتم
من چیزی گفتم
اسداله پورهاشمی ۱۳-۱۰/۸۶ مسجدسلیمان
دیوانه و مستی بیچاره و پستی
با که بنشینیم که نگوید
من با تو نیایم تا آخر این راه
همراه که گردم که مرا قال نزارد
در اول آن کوچه که عمری گذرش بود
با هر که نشینم مرا سخره نماید
زیرا که پلشتم
یا که دم آخر همه عمر فنا است
این عمر تباه را چه کسی باز ستاند
یا باز در این خانه بخواند
عمری که هدر شد همه در پای دلی بود
آن دل چه بگوید
افسانه به بافد که مرا هیچ ندیده
با این همه توصیف
از دست که نالم
اسداله پورهاشمی ۱۲/۱۰/۸۶ مسجدسلیمان
تا دم مرگ با تو وافکار تو
زندگی راباختم
باز هم گویی بسوزم یا بسازم
من دگر پژمرده ام چون بر گلها
زین همه نامهربانی
باز هم داری برایم
می کشی خط و نشانی
تا بگوی در دیار آشنایی
باز من جایی ندارم
من که خود می دانم این را
از چه رو بامن نداری مهربانی
می کنی هر دم پریشانی و تلخی
باز هم گویی نباشم در دیار مهربانی
من که می خواهی بگویم خسته ام من
هر چه خواهی باز گویم
هر چند بار هم تو خواهی من بسوزم
لیک از تو بر نگردم
بی تو من جایی نخواهم رفت
این را خوب دانی
باز هم گویی بسوزم
باز هم گویی بسوزم
من دگر هرگز نخواهم سوخت
گر بسوزم شعله ها خواهم کشید
تا بدانی سوختن
درد مرا درمان نخواهد کرد
بی تو من هیچم چرا باور نداری
بعد از این هرگز نخواهم خنده بر لب
هر گز نخواهم ساده بودن
تا بدانی سوختم از درد عشقت
سوختم از دوری روی چو ماهت
باز هم خواهی بگویی من بسوزم یا بسازم
خسته ام من خسته ام
از همه نامهربانی ها
از تمام بودن نبودن ها
خسته ام من خسته ام
هیچ می دانی چرا
بی تو این ره را نخواهم رفت
بی تو من هرگز نخواهم بود
با تو هستم باز هم گویی بسوزم
باز هم گویی بسوزم
برای دیدن، رنگ را نظاره ایی نکنیم
اگر بدل نتوانیم نشان ره بدهیم
سکوت کرده و او را خرابه ایی نکنیم
درست پند دهیم صاحبان دل را چند
به یاد سادگی دل صنم را ستاره ایی نکنیم
اگر قرار شود دل ستاره ایی گردد
هوای روشنی عشق را کنایه ایی نکنیم
به صاحبان دل بی قرار پند دهیم شاید
قبول کنند شوریدگی را سرابه ایی نکنیم
حریم دل نه خراب است بل به حرمت دل
دوباره واژه دل را اشاره ایی نکنیم
اگر قرار شود دل هماره دل باشد
امید تازه دل را خرابه ای نکنیم
تمام سادگی دل شراب گونه شود
به عشق باده خوری جام را بهانه ایی نکنیم
قرار بود که دل را دوباره زنده کنیم
نشد میسر ابن امر غم را خرانه ایی نکنیم
مسجد سلیمان ۴/۱۰/۸۶ اسداله پورهاشمی