تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
 یک دو روزی دل

هوای کوچه های خلوت و پر از عطر ترا دارد

می رود تا انتهای کوچه و تنها همی گردد

به امیدی که بیند چهره زیبای تک نیلوفر خود را

ولی هیچ کس نمیخواند

کسی گوشی نمی دارد به آهنگ قدم هایش

صدای هم نفس از کوچه نمی آید

نمی داند چرا دل ارزوی دیدنش دارد

ولی با خود بگوید خواهد آمد

در یک صبح سفید تیره بختی ها

و راحتمی کند خیال واهی دل را

از این همه سر در گریبانی

و این تنها آرزوی این دل تنها وا مانده است

خود این داند و او هم داند آرزوی دل

به امید همانی صبحی که دل خواهد

به امید همان صبحی که دل خواهد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:27  توسط پورهاشمی  | 

اگر پروانه می میرد

اگر شمعی نمی سوزد

یا یک قلب خسته زین همه بیداد و بد مستی نمی گرید

و یا دیوانه خوش ذوق این بیغوله تنهایی نمی خندد

اگر مست سحر خیز خدا بر سجده از عشق اش نمی خواند

همین اندازه می دانم که دل گیر است

زین همه نامردمی های درون شهر نا پیدا

اگر برگ درخت سرو هرگز رو به زردی ها نمی آرد

برای این که از پاییز وزردیها پریشان است

اگر یک میوه نارس از باغی برون افتاد

کسی دستی نمی آرد تا بر گیردش از خاک

به این خاطر که شاید تلخ و کال و بد رنگ است

اگر روزی دوباره باز گردد خنده بر لب های دیوانه

بکن باور خدا این خنده را رویانده بر لبهاش

اگر روزی خیابان های شهرمان را برف پوشاند

و یا روزی دوباره باز گرداند دل دیوانه را خانه

برو ن از خویش آید رها سازد دل دیوانه خودرا

و یا گوید به تو تنهاترین در شهر ما هستیم

چه خواهی گفت با مستان دیوانه

خدای واحد و قهار می داند چه خواهی گفت

با این دل دیوانه و شیدا

بگویی همرهم خواهی شدن تا انتهای مستی و هستی

اگر روزی دوباره باز گردداین دل شیدا

چه خواهد گفت با میخانه داران سماواتی

دلم امروز هم دیوانه و شیداست 

درختان هیچ وقت از خود نمی گویند

ولی با برگ های تاره خود عشق را خوانند

و در اخر دوباره باز می گویم

اگر شمعی نمی سوزد

چرا پروانه می میرد

اسداله پورهاشمی ۳۱/۶/۸۴

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:48  توسط پورهاشمی  | 

بی خبران شهر دل هیچ نظر نمی کنند

 راحت از این خیال غم غصه ز سر نمی کنند

شب همه شب در انتظار صبح سحر به کوی دوست

ساده تر از همیشه اند فکر دیگر نمی کنند

غیر خدا ز کس واهمه ایی بدل نیست

چون که به سوی حق ساده نظر نمی کنند

بی خبرند ولی عاشق یار خویشند

عشق و سرای خانه را ساده گذر نمی کنند

میل سفر بدل کنند لیک نه هر شب سیاه

در پره سیاه شب میل خطر نمی کنند

صبح وطلوع وقت عشق ره یه سوی خدا برند

جامه روشنی صبح ساده به بر نمی کنند

وقت ستایش خدا بین که چسان عاشقند

ساده ترین عشق را زیر و زبر نمی کنند

طرف خیال می زنند بی کلک وریا و ریب

پیش خدای خویشتن ساده سفر نمی کنند

عطر سفر به تن زنند تا به خدای خود رسند

چون به خدای خود رسند ساده گذر نمی کنند

اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۱۹/۱۱/۸۶

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 18:39  توسط پورهاشمی  | 

 می دونی بهار کیه

می دونی رفیق کیه

فصل آشفتگی های دلت را می دونی

حرف ساده دلت را می خونی

معنی نگاه های خودت را می دونی

می دونی غربت و تنهایی چقده سخته

می دونی بی همراهی چقده سخته

نمی دونی به خدا

اگه می دونستی دلمو تنها نمی ذاشت ای رفیق

منو تو این غربت رها نمی کردی ای رفیق

باشه حرفی ندارم

 می تونی تنها بری

هر کجا که دل دیونه ات می خواهد

ولی این را هم بدون

که منم خدایی دارم ای رفیق

یا بهتر بگم یه کوره راهی دارم ای رفیق

بی تو من می رم

دیگه هم بر نمی گردم

نمی خوام دوباره این دلمو بشکنی

بگیری تو دستت و تو خاکروبه ها جا بذاری

 دیگه بامن نمی تون راه بیای

باشه من میرم و ترا با خودت تنها می ذارم

باشه من میرم و ترا با خودت تنها می ذارم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:23  توسط پورهاشمی  | 

می دانم که روزی مرگ همراهم شود

با خود این افسانه ها خواهد خواند

و سرود رفتن آغاز می باید شدن

و نگاه خسته از ناامیدی های دشت

و رهایی تا سحر های دیگر

قصه ام افسانه خواهد شدن

باد خواهد برد تا دیار مردمان ساده دل

آن دیاری که هم پروا کنند

با صدای پای خود 

نیلوفر را نواز می کنند

صبح اول با نگاه تازه از نور خدا

دشمنی بی دشمنی

کینه ها مردود

و صدای آشنای تک نواز عشق

میخواند مرا تا بگویم

وقت تسیح خدا

سبح اسم ربک الاعظیم

و من این جا مانده ام تنها غریب

باز هم گویم بدانی مانده تنها در دیاری که همه

مرگ را باور نمودند، قبل از بودن

و اما من هیچ وقت باور نکردم مرگ را

با خود گفتم دروغی بیش نیست

تنها یک عبوری ساده است

 از دیاری تا دیاری

غیر این هم نیست

این هم باور این دیوانه است

شایدم باشد غلط

اما من باور نمودم مرگ را

یک عبور ساده است

مانند آبی که روان است در میان دیدگان

باز هم می گویم مرگ یک عبور ساده است

از دیاری تا دیاری

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:42  توسط پورهاشمی  | 

دیوانه بود این دل مدام اما نمی دانم چرا

آواره بود از دست خود اما نمی دانم چرا

در کوی مستان تا سحر دنبال ساقی می دوید

رندان جلودارش شدند اما نمی دانم چرا

حرف و حدیث خویش را در کنج خلوت می نهاد

تاکس نداند درداو اما نمی دانم چرا

بیگانگان با او شدند همراه و هم پیمان شبی

پیمانه ها بشکسته بود اما نمی دانم چرا

من بی خبردل بی خبر او هم ز خود شد بی خبر

در بی خبر وامانده بود اما نمی دانم چرا

رسم وفا داری اگر درسی بدی در زندگی

این درس بی استاد بود اما نمی دانم چرا

شاگردکان کوی دوست بستند عهد خویش را

در عهد خود کردند خطا اما نمی دانم چرا

باور کنم این دیده ام دیده جمال دوست را

دارم به این باور یقین اما نمی دانم چرا

ای آشنای کوی دوست دل را به می خواری مبر

ساقی صبوری می کند اما نمی دانم چرا

ساقی مرا یار است و جام پر ز باده می دهد

این ساغر پر از من است اما نمی دانم چرا

ساقی چو ساغر می دهد پیر خراباتم زند

حرف از حریفان سحر اما نمی دانم چرا

من خود چو مستان سحر دیوانه کویش شدم

تا بر گشایم راز دل اما نمی دان چرا

گر این (رها )با من شدی دنیا بر هم می زدیم

شد همره و هم راز من اما نمی دانم چرا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:30  توسط پورهاشمی  | 

دل در میان کاسه ایی از خون نشسته است

با صد هزار غصه و هرمان نشسته است

دانی نشسته سینه پر درد از غمش

از داغ آن گلی که در خون نشسته است

هجران یار می برد این دل به نینوا

بین سینه سوخته را که بر افغان نشسته است

بارغمی که میکشد این دل ز داغ یار

عمریست از فراق دیده ای گریان نشسته است

امروز روز دیگریست و کتل هم به نینوا

شاهد به مدعای غریبان نشسته است

 در کربلا کسی نگفت نو تنها نشسته ایی

جز ناوک وسنان که بر جان نشسته است

مسجدسلیمان یازدهم ماه محرم  اسداله پور هاشمی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:5  توسط پورهاشمی  | 

امروز هر جه تلاش می کنم

شاید نوشته ایی بنویسم نمی شود

امروز مانده ام

در غربتی عجیب

در گوشه ایی غریب

تنهاترین شدم

در دشت بی کسی

امروز روز دیگریست

و من هستم و سکوت

من هستم سکوت 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:1  توسط پورهاشمی  | 

اولین گام سحر جاده و سجاده شده

اولین حلقه در خانه و می خانه شده

اولین بار که دل دید رخ زیبای ترا

مست میخانه نشین عاشق و دیوانه شده

می توانی بروی از نظرم روزی چند

لیک این قصه فرهادکه صد ساله شده 

دانی ای دوست خراب رخ زیبای تو دل

نتوانی بزنی فال چو دل افتاده شده

کمترین حرف سکوت است و رخصاره خیس

از نگاهت که سراپا گل بی خاره شده

حرف دل پیش تو انشا نمودم روزی

با تو این دل تو دانی که چه آزاده شده

غزلی بود که این دل به صراحی دادش

نذر خوبی توکرد این دل در دانه شده

بعد تو کس نتواند دل من گیرد دست

همه آراسته از صورت گلخانه شده

صبح تکبیر کجایی که ببینی رخ من

غرق سیلاب شده منتظر خانه شده

هیچ دانی دل من میل رهایی دارد

تو بیا بل که بماند دل افسانه شده

من و تو ما نشویم چون ،جدا، دور زهم

بوده ایم عمری و این عمر به یک باره شده

عشق تو کرده مرا مست رخ مینایت

ور نه دیوانه چرا عاشق و دیوانه شده

می توانی تو بگویی ز چه رو من مستم

میل تو بود که این خانه ویرانه شده

گر نبودی به میان حرف توو مستی رخ

کی چنین بود که اکنون به میان خاره شده

دل دیوانه ندارد به کسی کاری چند

در پی کار خود است محو رخصاره شده

پور هاشمی  مسجدسلیمان -1/11/86

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:53  توسط پورهاشمی  |