در انتظار بهاران و سربداران است
به نکته های بزرگ و طبیعت گل رنگ
تمام غنچه ساران نگاه مستان است
تو گویی این همه گل غنچه کرده اند ز چه رو
به عشق دیدن صبحی که عطر باران است
سروده های بهاری به شوق گل دیدن
دلاوران رسیده ز کوهساران است
نگر چو باد بهاری تن درخت بشست
و زآن سبب که همه شاخه غنچه باران است
تن عروس بهاری به یشم آرایند
به آر ه های بهاری نگر هزاران است
چو نقش می رند استاد بر طبیعت دل
نگر گوشه گوشه آن نقشی از نگاران است
گله ز یار نباید نمود وقت بهار
بدان سبب که بهار است و غنچه رویان است
دمی تو دیده خود باز و بین خدای بهار
هزار نقش و نگارش چو آبشاران است
مسچدسلیمان ۲۹/۱۲/۸۶ اسداله پورهاشمی
هزاران حنده بر طرف چمن زد
مرا دیوانه خواند مست دائم
گره بر صورت و ابرو کمن زد
ندانستم که تو مست وصالی
وصال یار برتوسن دهن زد
تو در اندیشه وصل جمالی
جمال یار معنا بر رسن زد
که بر گیرم روم بالا ز کویش
همان کویی که صبح یاسمن زد
به یاس عشق ما سر داده بودیم
چو عطرش بوی خوش بر این چمن زد
گل رویت چو یاس ارغوانی
طلوع عشق را فریاد بن زد
گل یاس سحر خود مهربان بود
به کویش عطر آویز ختن زد
سر زلف نگار و می پرستی
ز هر سویی نظر بر یاسمن زد
اسداله پورهاشمی ۲۵/۱۲/۸۶ مسجدسلیمان
در دورترین نقطه از زمین
در بهترین کلام زیباترین واژه ها
در آسمان ابری و نیمه باز
آنجا حدیث عشق مرا جار می زنند
در روشنایی حقیقت پنهان فرص ماه
جایی که هیچ نیست عشق مرا به تو فریاد می زنند
گویی ستاره ها دارند می روند
سویی که خانه دلم مانده در انتظار
در انتظار معشوق بی قرار
در آن زمان هم عشق مرا فریاد می زنند
این است حقیقت دل دیوانه ام
هر نیمه شب در خلوت ستاره ها
رویای دیدن ترا فریاد می زنند
در یک زمان ساده روزی دگر
در یک غروب شاد وقشنگ
دیوانه بودن دل ما را فریاد می ز نند
ما اییم و دشت خون
ما اییم رنگ عشق
با هر نظر
افتاده بر زمین
آهنگ بودن با تو فریاد می زنند
در دورترین نقطه از تفکر زمان
از اولین سوره تا آخرین کلام
با نام تو
بار دگر عشق مرا به تو فریاد می زنند
اسداله پورهاشمی ۲۳/۱۲/۸۶ مسجدسلیمان
بدیدن بهار آمده بود
بی هیچ تکلفی
آرام و بی صدا
ساده مانند
شقایق های دشت
مردانه همراه با کوله باری از عاطفه
نگاه خود را دوخته بود
بر حادثه روزگار
اما سکوت کرد
تنها نگاه را بدرقه راه نمود
بر گشت باز هم تنها
وقتی که رفت
شقایق های وحشی گل کرده بودند
زندگی روحی تازه یافته بود
اما او رفته بود
از میان دشت شقایق
تنها
همانسان که آمده بود
تنهای تنها
اسداله پورهاشمی ۲۱/۱۲/۸۶ مسجدسلیمان
تا تقدیم تو کنم
و هیچ نگاهی را از بازار مکاران نخریده ام
تا بدرقه راه تو کنم
امروز دستم تهی است و فکرم مغشوش
نمی دانم چه می خواهم
و یا به دنبال چه هستم
تنها همین قدر می دانم
که گل سرخ آرامشی است برای عشاق
زان رو که تقدیم یار کنند
ولی یاری نیست و خانه خالی است
از هر صداییکه تو می خواهی باورش داری
می توانم بگویم
هیچ هم خود ارزشی است برای هدیه دادن
ولی من آن هیچ را هم ندارم
تا تقدیم تو کنم
اسداله پورهاشمی ۲۰/۱۲/۸۶ مسجدسلیمان
سرودهای تازه پر زمهر به خاطر نگاه پر ز شوق
بخوان تو از ستاره ها ستاره ای بی شمار
به کهکشان آشنا بدشت پر زشوق
به خاطر ترانه های بی صدا برای لاله های واژگون
میان این همه صدا میان این همه نگاه
دوباره باز کن تو دیده مرا و یاز هم ز نو بخوان
ترانه ای تازه مرا
بیا بگو ستاره چیست نگاه تازه پر ز نور
ز شوق زندگی ساده ها چه دیده ایی تو از نگاه من
که این چنین حزین شدی به ناگهان خزان نمود
تمام برگ های تازه ات
و سوختی تو بال زندگی به هم دوختی تما م رنگها
و ز آن میان کشیده ایی صدای ناله های مرگ را
میان خانه های خوب و داده ایی بها به لاله های سرخ
و عشق را خریده ایی تاتوان رفتنت فزون شود
نگاه عشق را دوباره هم بخوان وباز گو حدیث تازه را
و آشنا شو تو با دل خراب من و با هزار فصه نخوانده ام
بخوان تو صفجه های برگ زندگی تا دوباره نو شوند ترانه ها
و سر کشد به خانه دلم با تو هم صدا شود تمام دردهای من
بیا ز نو شروع کنیم حدیث های تازه را
بیا دوباره باز کنیم
تمام صفجه های این کتاب
که پر ز قصه های تازه است
شروع کنیم به ساختن ز نو خانه خراب عشق را
تا امید تازه ایی دمد به روح زندگی
همان امید تازه ایی که پر از ترانه است و خانه پر ز قصه های عشق
و من دوباره خواستم که سر نهم یه روی شانه های تو
و گریه ها کنم تو هم صبور باشی و قریب
و با نگاه خود دهی به من امید
تا به روزگار شوق طلوع کند قصه های معرفت از دیار دوستی
و ما در آن میان یکی شویم و پر کشیم تا رسیم به اوج آسمان قصه ها
به نقطه طلاقی دو دوستی به نقطه طلاقی دونگاه
اسداله پورهاشمی ۱۶/۱۲/۸۶ مسجدسلیمان
روی کاغذ رد پایی می نهاد
می خواست تا به من رازی بگوید
از زمانهای گذشته ، سالهای تنهایی
از دیاری ناشناس
هر چه کردم تا رود از پیش من امانشد
باز هم روی صفحه کاغذ خزید
بر نوشتار دلم خطی کشید
با قلم همراه بود و جدا از من نشد
عاقبت برداشتم آرام گوشه ایی کردم رها
تا نویسم زندگی سخت است سخت
باز هم روی کاغذ می دوید
و به من می گفت تا بگویم
زندگی یعنی دلی سرشار از شور جوانی
خانه ایی آرام در کوی رهایی
قصه بیچارگان را نقل هر محفل نکردن
معنی تنهایی و بی خانمانی را چشیدن
تا ابد بر کوچه های خلوت عشقی
با سر و پای برهنه
همچو مجنون ها دویدن انتها هرگز ندیدن
مهربانی در نگاه آنکه می خواهی ببینی
در دیار آشنا
باز هم برداشتم از روی کاغذ موی را
اما این بار دل بهم گفت ،واگذارش
تا که بر خط تو نقشی را نویسد
من رهایش کردم و او هم نوشت
زندگی یعنی امید
یک امید تازه یعنی زندگی
من دگر آنجا نبودم
دفترم را بسته بودم
موی هم در جای خود آرام خوابید
صبح که لای دفترم را باز کردم
موی روی کاغذم آنجا نبود
موی روی کاغذم آنجا نبود
به تماشای گل بابونه
برده بودن ولی
بی هوا لب به طعن گشودند یاران
که چه می خواهی تو از این خانه دل
عشق غمگین و فسرده خاطر
با خودش گفت چرا ؟
با من این گونه کنند
من چه کردم با آن ها
که با من این سان درستیزند همه
و مرا سخره دارند
با این که می دانند عشق یعنی همه چیز
دوستی هم وقتی به سراغم آید
به نماید نوازش تن نرمین مرا
پس جرا مردمان ساده می نمایند باور
لیک مردمان همه چیز شهره بسر
بکنندم بیرون از ملک لایملک خود
و بگویند برو از خانه ما
نشناسیم ترا
تو که هستی ازکجا آمده ایی
باز هم می گویم دوستی هم وقتی به سراغم آید
نرم آهسته تن من به نوازش دارد
خوب می داند که عشق از پس دوستی به کناری آید
و همین دوستی هاست که به عشق میرسند در آخر
اما نمی دانم ز چه رو مرا به بازیچه بگیرند
این نامردمان شهر عشق
و بگویند برو از دیار مستی
بار خود را در دیاری دیگر بگذار
من هم چون که بازیجه نیم
می روم جایی که مرا می خواهند
و می دانندم که چه هستیم کیستم
عشق یعنی تلاش ، یا رسیدن به سر منزل شوق ، یا دوتن یک تن واحد گشتن
عشق یعنی بودن در کنار دل خود تا ابد
و اینسان شده است که عشق را به بازیچه خود می گیرند
مردمان که نمی دانند هیچ از عشق و بزرگی همه عاشق ها
خوب اگر ما بدانم که عشق سر فصل همه خاطره هاست
دوست خواهیم داشت عشق را
و نخواهیم که او بازیچه دستان پلشتان گردد
عشق را می جویم در میان همه دلتنگی
و دلم می خواهد برسم با عشق به سر منزل شوق
روز دیگر شاید برسم
جایی که دلم می خواهد
خانه دل باشد
منزل عشق من ساده مجنون باشد
به کسی من ندهم فرصت بازیچه نمودن عشق را
تا به سر حد جنون
اگر چنین باشد تمام زندگی من سیاه و ایران است
اگر پر کلاغ سیاه است
اگر برف سفید است
و یا اگر بگویند که رود ساکن شده است
در این دیار همه را می توان نمود باور
چرا که هیچ به جا نیست
زندگی کم رنگ
و آب هم ز آبی بودن پیشمان گشته
و دوستی خود را سپرده بدست فراموشی مطلق
و هیچ کسی هم به من نمی گوید
چرا چنین شده
تا بدانم چرا کلاغ سیاه است و برف سفید
و یا چرا شب تاریک است و روز روشن
و یا چرا باران می بارد
همه سئوال
همه سئوالها بی جواب
فقط یکی به من بگوید چرا کلاغ سیاهست
در معرض فروش نهاده اند
و دست فروشان شهر
همصدا فریاد می زند
احساس دسته ایی . . . . . . . ..
هر رهگذر که می گذرد
دسته ایی از احساس را خریده و با خود همی برد
تا دور دست ها
تا جایی که هیج نشانی از احساس نباشد
و هیچ رهگذری زانجا عبور هم نکند
احساس را به سخره گرفتند
دادند دسته ایی . . . . . . . .
تا مردمان ساده بدانند که احساس
جایی میان این همه دود و دم ندارد
باور کنیم احساس را فروختند
باور کنیم
پورهاشمی مسجدسلیمان ۱۱/۱۲/۸۶
گر جان سپردوزود مرد ، از دوری دلدار بود
روزی که خود را دید در محضر رندان خجل
از ترس رسوایی خود دلگیر از این پندار بود
می گفت با خود تا سحر بر سجده عشق و نظر
سر داده اندر راه دوست محتاج یک دیدار بود
گویی که با خود می نمود اسرا ردل را زیر و رو
در آینه کردار خود مهمان یک هوشیار بود
می دید چون مست سحر با مرغکان خوش خبر
صف در صف از بهر سجود افتاد در انظار بود
شیخ خراباتی به خود می گفت از ساقی و می
چون می شنید طعن از رقیب آشفته در گفتار بود
لیلی صفت می گشت همی گرد وجود خویشتن
یار همچو مجنون بود لیک او بی خبر از یار بود
مست خمار آلودگان دادند ز دست تسبیح صبح
سجاده بی ساحد شدی ! او عاشقی تبدار بود
چون مست می باید شدن تا گویدم صبح دگر
عشق و جنون و عاشقی هر سه بیک رفتار بود
رفتار دل در عالمی می داد پیغام سروش
حب سروش عاشقی معنی در این رفتار بود
ساقی چو دعوت کرد ما را به جامی پر زمی
صاحبدلان عشق را جامی ز می در کار بود
این آشنای دل مدام از عشق خود گوید بنام
ما خود نمی دانیم چرا ؟ این گونه در گفتار بود
صاحبدلان عشق را دعوت کنیم وقت سحر
تا شاهدی باشند که عشق آموزه هنجار بود
دیوانه می باید شدن وقت سروش عاشقی
میزان عشق و عاشقی صبح دگر در کار بود
در انتهای راه عشق محراب را آذین کنیم
با رهروان سادگی عشق و جنون در کار بود
اسداله پور هاشمی مسجد سلیمان ۹/۱۲/۸۶
این شعر نواقصی زیاد دارد هرکسی در اصلاح آن کمک کند ممنون خواهم شد
عاشق گل میشود میل بهاران می کند
چون نسیم صبحگاهی می وزد بر باغ گل
شاخساران جوان را غنچه باران می کند
می نوازد نغمه های عاشقی هر صبح و شام
در پی دیدار گل میل هزاران می کند
می کشد دستی به سیم و می نوازد سوز دل
گریه نیمه شبان چون ابر باران می کند
یاد یار او را برد تا قله های سرنوشت
سرنوشت خود گره با باد و باران می کند
دل نمی داند چرا از کف بداده صبر خود
شکوه های خود ز یاران پیش یاران می کند
گر رها سازد دلش از دست نامردان دهر
اجرت این کارخود صرف یتیمان می کند
همسفر با دل شدن کاریست مشکل لیک لیک
یک نفس تا کوی یاران قصد جانان می کند
مقصد دل خانه ایمان مستان است و بس
از چه رو پا را برون از خوان احسان می کند
صاحب میخانه با دل گفتگویی داشت دوش
وز پس شب صبح صادق را نمایان می کند
تا بداند دل که هر غم را بودی شادی کنار
شاد زیان را خدا شاد شادان می کند
اسداله پورهاشمی ۶/۱۲/۸۶ مسجدسلیمان
تا بدانی چه می خواهد دل
و چه می گوید
باز هم فاصله پیدا
بین این کوچه و تنهایی ها
هچ کس نیست تا پر کند این فاصله را
و بگوید با دل باغ پر از گل شیدایی هاست
تو ندیدی و نخواهی دیدن این همه شیدایی
تو ندیدی رویش گل ها را
نشنیدی صدای خنده و شادی ها را
در پس چهره یک غنچه گل
که ترا می خواند تا خود آزاد کنی
و دهی گوش به آن زمزمه شیدایی
و برون آیی از خم کوچه بیهوده شدن
و بر آری دستی و بگیری گلی
نرم آهسته به بویی گل را
یا جدا از خم این کوچه بخوانی با خود
چقدر شیدایی یا چه اندازه دلت می خواهد
تا رها از غم و هجران باشی
با نگاهی تازه هم نفس با گل ها بروی تا فردا
و بگویی با خود که چقدر تنهایی
یا چه اندازه دلت مست و خمار است
در میان باغی پر ز گل های یاس
اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان۳/۳/۸۴
اورا به جستجو خواند
دنبال باوری قدیمی
می گشت روز ها و سال ها
می خواست پیدا کند
نیلوفر بنفش را در زیر برف های زمستانی عمرش
اما باور او را دو باره می خواند
تا جستجو کند ذهن گذشته را
شاید کسی را یافت
تا باز کند عقده های قدیمی
و راحت شود از این همه پوسیدگی
اما هر بار که خواست
پیدا نکرد
واژه های گفته شده را
لب ایوان بی کسی
چشمان خود بست
از نو گشود
باور نداشت ایستاده بود
در پشت پنجره
جایی که سالهای پیش
در اولین نگاه
عشقش به دل نشسته بود
اما باور نداشت
بعد از سالها
او آنجا ایستاده بود
لبخند می زد
دستی تکان داد
دستی تکان داد
با یک سلام ساده
با یک سری تکان به علامت خوبید
خود را بیان نمود
پورهاشمی ۱/۱۲/۸۶ مسجدسلیمان