دم به دم از من بریده شوق دریا می کند
میل رفتن دارد اما من نمی دانم چرا ؟
پشت سر دارد نگاهی ترس دریا می کند
گفته بود رسم طناز رها دارد دلم
باز هم گویا که با خود شور بر پا می کند
نقد گویان جمله گفتن بهترین ره رفتن است
بل عجبم دارم چرا این گونه با ما می کند
هر چه می خواهد نیفتد از نظر اما چه سود
رفته از دیده بدانم یاد بی جا می کند
تهران ۲۹/۲/۸۷ اسداله پور هاشمی
نوشته شده توسط سارا پور هاشمی
به سرخ چهره خود افتخار ها دارد
نهان نمی کند وقت رفتن خود را
وزان سبب که به دل نقش آشنا دارد
اگر چه می رود باز دو باره می آید
برای هجرت شب گونه دلربا دارد
به من نهیب زند وقت استراحت توست
که روز دیگری آید سر وفا دارد
من شکسته دل این حرف قبول کنم
وزان سبب که دلم رنج آشنا دارد
بگو به دل که دوباره بسان وقت غروب
نرفته باز بیایم چون تو آشنا دارم
تهران ۲۷/۲/۸۷ اسداله پور هاشمی
این دفتر کماکان توسط دخترم اداره می شود
کوچه را پائید
بوی عطر تن نیلوفر
باغ را پر ز هوای بهاری کرده است
لب پر خنده باران
غنچه نازک گلهای صبوری را
خیلی وقت است به هم مالیده
و نپرسیده ز دوست
باغ نیلوفر ز چه رو غمگین است
یا تن خیس بلورین دو چشم لاله
از چه رو می دود تنها
برساند خود را به فردای روشن
باز هم می گویم که زمستان رفته
پنجره را باز کن دل من می خندد
و من انگار هنوز در خوابم
که نوای تو مرا می خواند
سوی پایان غریبی از یک صبح قشنگ
باز هم می بارد
و تن خسته دل را به نوازش دارد
زیر باران بهاری
و تو هم می خواهی تا بیایی برون از کوچه باغ رویا
بنویسی که حقیقت آنجاست
با بهاران همراه تن خسته دل را فردا
خواهند برد به همان کوچ که از روز ازل
با تن خیس خود می پائید
چون بهاران برسد گل نیلوفر باغ
خنده خواهد کرد
شعری از اسداله پورهاشمی
نوشته شده در وبلاگ توسط سارا خانم
سر کوچه تنهایی ها
منتظر مانده که برگردد او
اما
خبری نیست از امدنش
می دانم که باید بروم
باز با خودم می گویم اندکی صبر کنم
شاید که بیاید از دور
و ببیند تنها تنهای مرا
سایه ایی پیدا شد بر سر کوچه تنهایی من
نرم آهسته خزید روی پوست تن من
هیچ حرفی نزد
با نگاهی که شاید غریبانه ترین بودن به شهر
با من خسته سخن گفت و برفت
من هنوز منتظرم
که بیاید و من خسته بتوانم که برگردم باز
این بگویم که بدانی ای دوست
روزگاری دگر بر خواهم گشت
و بتو خواهم گفت چه گذشته بر من
در زمانی که غریبانه انتظار امدنم را داشتی
اگر این بار رهایم سازد
بهترین روز برایم خواهد بود
که بر گردم و بگویم هستم
باز هم میکشد این تن خسته مرا به دیار ی که پر از ابهام است
و نمی دانم چه توانم کرد یا چه خواهم نوشته
من همین قدر بگویم با تو
برخواهم گشت
مطمئن باش
نوشته اسداله پورهاشمی ارسال بر روی وبلاگ توسط یک دوست