و یا بر سکوت دل ما نظر افکند
بیاید بگوید که ما خسته ایم
از این بادیه رخت بر بسته ایم
دگر پا در این جا نخواهیم نهاد
در این کوچه هرگز نخواهیم فتاد
اگر باغ پر از گل لاله شد
قدم های خسته در این خانه شد
بر این باورند تا که ما بگذریم
ره رفته را باز از نو رویم
ولی تا کجا ما تحمل کنیم
غم و هجر یاران تحمل کنیم
تو گویی دیگر این همه غم بس است
غم خستگی در تن خسته است
به امید عشقش به صحرا شدم
ز هجر رخش تا به دریا شدم
ولی باورم کرد نا باوری
به هم زد سکوت من وباوری
من از این همه غم چه باید کنم
ز دوری او من چسان سر کنم
تو دانی چه کردی تو با این دلم
همه داغ عالم زدی بر دلم
فراموش مطلق نمودی مرا
تو بر هم زدی جمله صبر مرا
مرا با تو دیگر نباشد سری
میان دو عالم نباشد بری
برو در سکوتم رها کن رها
کز اول نبودت منی آشنا
تهران ۲/۳/۸۷ اسداله پورهاشمی تهران پارس
گذاشته شده روی وبلاگ توسط سارا خانم
ز چه رو خیره بدریا نشود
یا چرا فاتحه عشق نخواند هر صبح
یا که دعوا نکند روی تقابل با خود
از چه باید همه فرمانبر دیوانگی من باشند
ز چه رو این همه مستی و تلاش
در کجای زمین
می توان یافت کمی آرامش
می توان مهر سکوت را نشکست
می توان تضمین کردن
بودن تا فردا را
رازی در سینه من می فشارد همه جسم مرا
می کشد با خود تا دیاری که همه می دانند
مردمانش همه در فقر مطلق هستند
و نگاه ها همه خسته تر از جسم بیمار منند
در نگاه همه می شد دید
خسته بودن را
تو بگو !چه کسی می تواند؟
تضمین کند بودن را
مسجدسلیمان اسداله پوزهاشمی ۲۳/۳/۸۷
سایه وار در پهن دشتی سر بلند
گاهوار استراحت بود بر هر ره روی
آتش افروز دل دیوانه ایی
مست از بودن میانه دشت و کوه
عاشق انسان خسته زین دو ره
یا به وقت تشنگی آب دهیم
رهروان خسته را کامی دهیم
کاش میشد گفت فردا بهتر است
روز دیگر به از این روز بد است
بازهم با کوله بار خستگی
سر بسایم از برای بندگی
لیک این معنا نشد آشفته را
خستگی آورد مرد تشنه را
تک درخت زندگی بودن بلا ست
عاشق دیوانه خود یک مبطلا ست
می توان چون سایه بید بلند
زندگی گسترد در دشت سهند
حیف شد ما زندگی را باختیم
عشق را با شکل دیگر ساختیم
باز هم باید که مرد ره شوم
تا ازاین بیهودگی راحت شوم
اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان۲۱/۳/۸۷
نوشته شده توسط سارا خانم
به کوجه های تنهایی خیال
نمی نگاهی ز سر شوق
بیندازم وانگاه بر خیزم
با تکیه بر چوبی
که مرا همراهی می کند
تا دور ترین نقطه اندیشه های درونی خود بروم
و ترا با چشمان پر از شوق معرفت
در آن دورترین نقطه به انتظار ببینم
چه کنم نمی توانم
کاش می توانستم تا با تو بیایم
به واپسین کوچه های رفتن
و بخوانم آخرین غزل رفتن را
با کمترین توقع از بودنت در کنار من فرتوت
باز هم بگو گل های نرگس در انتظار منند
هیچ وقت هیچ کس مرا ندید
از تو که همیشه در کنارم بودی
تا دورترین فردی که نمی دانم کیست
اکنون گریه امانم نمی دهد
تا با تکیه بر عصای چوبی خود برخیزم
و ترا با نگاه خسته خود بدرقه کنم
تنها در جای خود دستی تکان می دهم
و ترا به خدای دلم می سپارم
باشد که گریه هایم بدرقه راهت باشند
اهواز ۱۲/۶/۸۲ اسداله پورهاشمی
نوشته شده توسط سارا
ریخت در هم همه دنیا را
سنگ برداشت بزد مردانه
بشکست آیینه فردا را
گفتم این کار عبث بود ولی
باز تکرار نموده حادثه دنیا را
لب حوضی که پراز ماهی بود
بنشست و بکشید آب همه دریا را
گفتم این کار مکن کار بدیست
خنده ایی کرد و نوشت این ها را
همه دریای دلم غوغا بود
آخرین هدیه داد به ما دعوا را
چه عجب نقش بزد از گلها
نقش تصویر دل شیدا را
نشد این کار که بر گیریم
سینه سوخته از دعوا را
همه رفتند از این خانه به کوی دیگر
ما شدیم مانده و تنها بنگر دنیا را
مسجد سلیمان ۵/۱/۸۵ اسداله پورهاشمی
نوشته شده توسط سارا خانم