تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
دل ما هر چه کند ما هستیم

آنچه بایسته ما ما هستیم

هر کسی میل کند تا دل ما را گیرد

ما هم آماده دلداری آنها هستیم

شهر ما پر ز عروسان قشنگ و زیبا ست

ما در اندازه مهمانی آنها هستیم

می دهیم هدیه جانانه به هنگام وصال

آیه ایی چند ز قرآن خدا ما هستیم

گوش و جان داده به فرمان  خدا ای یاران

در گذر از همه سختی و بلا ما هستیم

می نوازند چو آهنگ سفر را با هم

اوج پر پرواز بر این خوان خدا ما هستیم

بهتر است دل به کف یار گذاریم به شوق

هم سفر با همه یاران خدا ما هستیم

اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۳۱/۴/۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8:0  توسط پورهاشمی  | 

چگونه بگویم ز مستی سحرم

از آن زمان که ترا در کنار خود دیدم

ز لحظه ایی که بدستم تو شاخ گل دادی

از آن نگاه صمیمی

از همه احساس پاک

چگونه باز کنم سینه پر از غم را

برای تو که همیشه مرا با خود

به کوچه های اقاقی

به خلوت سحری و سجاده پر از ریحان

به جام پر ز شراب دو عالم مستی

به عکس رخ  به یاد دوست

به خنده های بلند سنوبر وحشی

بری تا دیار معنایی

همان دیار که رخ یار حسن دیگری دارد

چگونه گویمت از همه شنیدن ها

ز باد ، ز درخت بلند چنار کوچه عشق

ز سایه پر طراوت بید لب چشمه

ز حوض پر ماهی

ز دیده های پر از هجر ودوری دلبر

همیشه باز کنم سینه پر از غم را

که تا دوباره بگویم تمام اجساسم

برای این که کنار تو لحظه ایی باشم

و با قرار نشینم لب جوی آب سر مستی

وضو بگیرم به وقت غربت باغ

نماز بخوانم به بلندای برگ چنار

و با تو بگویم از همه احساس

همان زمان که تو در باغ دل گل افشانی

و با وضو خودت می بری دلم تا دشت

 و جا نماز خود گستری روی برگ لاله وحشی

تعارفم کنی که بخوانم نماز عشقم را

به شوق بوییدن گل لاله

و باز هم بگویم تمام احساسم

که شب به سجده نشستم ترا نظر کردم

تو آمدی و مرا با خودت بردی

به آن مکان که مرا آرزوی رفتن بود

اسداله پورهاشمی تاریخ ۲۷/۴/۸۷ مسجدسلیمان

ارسال بر روی سایت توسط سارا خانم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:53  توسط پورهاشمی  | 

حکایت من دیوانه را کسی شنیده بود

سپردمش به اب که برد هر کجا دلش خواهد

برد به آن دیاری که عاطفه دارند

و یا دیاری که معرفت باران است

و یا کوی دوست خانه امن است

و راز دار سکوت بلند شبهایم 

 سپردمش به باد تا رساند به گوش هر مستی

همان کسی که سراپا مرید رندان است

همان کسی که ز می خانه جام میطلبد

و یا به گوش باد بخواند حکایت من تنها

سپردمش به درخت تا به سایه اش گوید

که او به هر رهگذر که می آید

بیان کند همه درد های بی درمان

و گوید این همه درد از کجا مرا در جان

فتاده است و امانم برده

و یا بگوید به باد که این مسافر تنها ببر تا دیار دلداران

همان دیار که عمری در انتظار دیدنش بوده

کنون عزم سفر کرده این تن خاکی

و می رود که بگوید به جمله دلداران

در این سفر مرا همرهی نمی باشد

یکی بیاید و همراه من شود 

به باد گفتم چهره در هم کرد

به آب گفتم سکوت معنا کرد

به صبح گفتم نسیم را ندا در داد

نسیم هم به شبنم اشارتی بنمود

ولی کسی نیامد تا مرا شود همراه

دوباره غافله را یک سوکت تنهایی

فرا گرفت

و هیچ کس نبود تا بگوید که این مسافر تنها

چگونه راه برود

و زان میاد باد همسفر گردد

ولی چه سود

که تنها مرا به خاک آلود

ولی نبرد با خود تن نحیف مرا

و باز سپردم به موج دریا ها

و موج برد با خود تن نحیف مرا

تا دیار ماندن ها

و در میان آن همه ساحل مرا

سپرد به ساحل غم ها

و من دوباره یکه و تنها شدم به ساحل غم

میان آن همه ساحل گرفته به غم

و باد را صدا کردم

دوباره آب را صدا کردم

به نور خنده زدم تا دوباره برگردد

به شاخه درختان خویش در آویختم

ولی کسی  نشنید تا بیاید و یاری ام بکند

و باز هم نسیم آمد به من خندید

و گفت وقت طلوع است ز جای خود برخیز

وضو بگیرو نمازت ادا نما ای دوست

که وقت تنگ است و موقع رفتن

و بار ها همه بسته در انتظار تو اند

و این سفر شده آغاز تا کجا

ندانم این دوست

به شوق دیدن دوست می روم

  هر کجا که خواهددوست

اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۲۱/۴/۸۷

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:19  توسط پورهاشمی  | 

برگردیم ،دوباره بچینیم گل سحر

از باغچه نور

از جوی آب ایستاده برنماز

ازسبزی ظلوع بارانی خزان در فصل ریزش سکوت

از هرچه خواستیم در باغ زندگی

یا هر چه هست مانند سپیدار سبز عشق

شاید ذوباره نور

تابد ره روی ماه

روشن کند سیاهی زمین در دیار عاطفه های سجود عشق

یا چشم های بسته باز شوند سوی نور سبز

حنده شکفته شود بر لبان دوست آهسته همچو غنچه گل سرخ

آن لحظه ایی که ما خراب توایم در نگاه باغ

روشنگر چراغ رهیم ، بی نور ماه دعوا نمی کنیم

در باغ ایستاده بر نماز

هرگز بدون وضو وارد نمی شویم

تطهیر کنیم باغ را ز گناه

جاری کنیم آب را

تا وضو گیرد کبوده آزاد در چار چوب مهراب عشق

همراه با سپیدار استاده بر نماز

تا آیینه های طلوع را معنا کنند

آنان که عاشقند

اسداله پورهاشمی ۱۷/۴/۸۷ مسجدسلیمان

ارسال روی وبلاگ توسط سارا خانم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:30  توسط پورهاشمی  | 

آیینه را شکسته تا نبینیم رخ غلط

تا سر نه بر کشیم ز فتوای با نظر

شرم از چه باد اگر مهربان شویم

همت بلند خواهد زمین سخت

وقتی که نیست ما شرم بادمان

پای برهنه در وسط مشتی از لجن

گویی نظر کنیم ، کجا تا که بنگریم

در دشت سوخته چه توان یافت

وقتی که هیچ نیست

ای مرد، ساده ،می گذری از کنار باغ

بی آنکه بر کنی سر خود سوی یک درخت

آرام تر برو تا ببینی نگاه سرد

در لا به لای برگ درختان بی ثمر

آنجا که باید تو روی غایبی چرا ؟

شرم بادت از این خبر سفر

دشت جنون بخواند حریف خود

کو همت بلند تا برکند خدنگ

ما را چه گشتی چنین سست گشته ایم

وندر کنار خانه و میخانه و سفر

مرد رهیم اگر بر کشیم تنگ

رهوار طی کنیم ره نا بلد ز دشت

شاید که آن طرف بتوانیم خود شویم

ورنه همین بس است نبودن کنار تن

شرم بادمان ز این همه ناتوان شدن

اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۱۱/۴/۸۷

ارسال روی سایت توسط سارا خانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 17:38  توسط پورهاشمی  | 

سحری خواب مرا با خود برد

به دیاری که همه پروا یود

لب بی شرب مدام

ذکر تسیح نمود

و کلامی گویا به زبان جاری

می نمود آن صنم باده فروش

و همی گفت که فردا دیر است

لیک من خفته ،از روزی  سخت

سحرش را به خواب غفلت بردم

و ندیدم رخ زیبایش

تا بگویم سخنی و بگیرم پندی

باز راه در پیش

کاروان سخته  تراز روز نخست

راه پیمود تا لب جوی روان

لب بی شرب مدام

ذکر تسبیح نمود

تا سحر آید و او

به خدا ره جوید

و بخواهد که ببخشد اورا

که چنین خواب گران برده او را از یاد

شد هم آواز همه مرغان در دشت

و بخواند سوره بودن ها را

تا رسید به سرمنزل شوق

دید آنجا همه سر در جیبند

و ندانست چه کند

تا ندایی آمد

تو بیا از مایی

چون ندا را بشنید

پای کوبان به سر سجده برفت

همرهانش گفتند

تو چرا اینسانی

گفت خیزید که خدا آمده است

گفتند! از کجا می دانی ؟

گفت بینید همه مرغان به تسبیح شدند

به نباشد که ما هم چو آنان

با وضویی خوش

 سربر سجده نهیم

و بخواهیم که رهبان همه او باشد

و برفت از هوش

چو به هوش آمد آفتابش همه تن را پوشاند

و ندانست کجاست

کاروان رفته و او تنها بود

لیک ره جسته به یک دریا بود

لیک ره جسته به یک دریا بود

مسجدسلیمان ۶/۴/۸۶ اسداله پورهاشمی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:26  توسط پورهاشمی  |