تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
 بوی گل گندم

مزرعه را عطر آگین نموده

چشمان مست تو آیینه را

عشق زمانی دیده گشود

که از کنار هم گذشتیم

در مزرعه گندم

روسری تو وقتی باد به سمت من آوردش

بوی گل گندم  می داد

شقایق ها را همراهی می کرد

احساسم گفت عشق در راه است

و پای بر جاده استوار

میدانم باور نکردنی بود

ولی این اتفاق افتاد

همان لحظه ایی که در مزرعه گندم از کنار هم گذشتیم

لحظه ایی که گل گندم را به دست باد می سپردی

و هر بار که از کنار هم گذشتن تکرار شد

عشق هم جای پای خود را محکم تر نمود

تا وقتی که از کنار هم می گذشتیم زندگی می ایستاد

برای من و تو لحظه این اتفاق بهترین لحظه ها است

و گل گندم بهترین هدیه

اسد اله پورهاشمی مسجدسلیمان ۲۹ /۵/۸۷

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:23  توسط پورهاشمی  | 

فهم من از مرگ اندک

در حد و اندازه یک کودک نو پا

چشمه ایی تازه  سر برون آورده از خاک خدا

در حدود یک نگاه ساده

یک عبور بی غل و غش

یک عبور ساده از راهی به راهی

در حد یک رویش تازه  یک غنچه روی شاخه ایی نو

در حد سر بر آوردن یک دانه از خاک

یا افتادن برگی به روی خاک

فهم من از مرگ اندک

باور کنم یک عبور ساده است

از کنار پنجره تا  نبش ایوان

از کنار یک عابر تا صدای پای رفتن

گویا این گونه نیست  یک حدیث دیگر است

حکمی تازه است  از جانب باری تعالی

حتما کلامی تازه است و قرین اتفاق

یک جا به جایی بزرگ

دریا شدن یا بسان کوه دریایی شدن

باور کنید این گونه نیست

فهم من از مرگ اندک

در حد یک عبور ساده از جایی به جایی

یک عبور ساده هم چون پرنیان

هم چو رویایی تب آلوده در شب

و در آخر همانند غروب سادگی ها

فهم من از مرگ اندک

شکل یک دانه گندم به دشت

یا مانند دو نگاه در یک لحظه بودن کنار هم

یا همانند دو تصویر بلند از یک نگاه

در دوبعد از بودن

یا همانند همان وقتی که می خواهیم از هم بگذریم

بی آنکه کلامی را بگوییم

لیک می دانیم که در آن لحظه ما  ما میشویم

بی آنکه خود خواهیم

فهم من از مرگ اندک

در حد یک طفل نو پا

مسجدسلیمان ۲۲/۵/۸۷ اسدالله پورهاشمی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 17:47  توسط پورهاشمی  | 

گفتم به باده فروشان چه می دهی

گفتا شراب ناب و کمال و وصال یار

گفتم اگر شراب نباشد چه می کنی

گفتا کمال می دهم هم وصال یار

گفتم اگر دوباره  نخواهد خورد شراب

گفتا شراب وصال خورد با جمال یار

گفتم ز میکده نتوانی برون کنی

گفتا درون میکده  نقش است خیال یار

گفتم اگر صبوری خود را دهد ز کف

گفتا بدان که حوصله خواهد جمال یار

گفتم فتادگان در میکده مدام

گیرند سراغ یار و بخواهند وصال یار

گفتا غمین مباشد که در روز واقعه

گبرند جمله جام وصال با خیال یار

گفتم مگر به واقعه دعوا شود ز شوق

گفتا مپرس این غلط است در خیال یار

در روز واقعه همه شیدا او شویم

شیدایان نگر چه کنند با خیال یار

گفتم  اگر قبول فتد رسم عاشقی

گفتا قبول افتد و بینی جمال یار

مسجدسلیمان ۱۵/۵/۸۷ اسداله پورهاشمی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:31  توسط پورهاشمی  | 

خواستم بگویم که گرفتار نگاهت هستم

در وقت بلا کنارت هستم

در دشت جنون رفیق راه تو شوم

در بادیه در کنارت هستم

گفتی بروم ولی نگفتی به کجا

آهسته نمودی نجوا که هستت هستم

من در حرم عشق ترا می دیدم

با صد نظری که در غیابت هستم

قائم به وصال تو شده این دل من

گو چاره کجا چون فدایت هستم

تو می شکنی دل مرا هر لحظه

بنگر که چگونه من کنارت هستم

هر گونه روی به پای تو خواهم شد

با این شدنم مست نگاهت هستم

افسوس مخور اگر دلم را شکنی

تو هرچه کنی بدان که من فدایت هستم

مسجدسلیمان اسداله پورهاشمی ۱۰/۵/۸۷

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:23  توسط پورهاشمی  | 

سحر ز باده فروشان شهر نیست خبر

کسی نیامده بیرون ز خانه دلبر

کسی نگفته اذان

کسی وضو نگرفته هنوز به آب سکوت

کسی نخوانده نماز سرو بلند

کسی نگفته قیامت دوباره می آید

و هیچ کس نخواند

و یا نگفت سحر در راه

و آشنای خدا می رود به کوی خدا

وضو گرفته به شوق نگاه مست

به خنده درخت بلوط

به سینه سختی سنگ میان آب زلال

به آرامش عبور آب از کنار بید بلند

به لرزش سایه یک نگاه طوفانی

کسی نگفت این دیار

غربت هر مسافر خسته است

و آخرین نگاه به غروب تمام قدر و رسا

پیام رسان سپیده صبح است

وضو بگیر ای دوست

تا با هم

قیام کنیم

و بخوانیم نماز شیدایی

اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۴/۵/۸۷

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:40  توسط پورهاشمی  |