تاریخ عشق شاهد آن نامه می شود
نوشنده شراب نباشد جز از علی
محراب اشتیاق پر از باده می شود
امشب ستارگان همه چشمک نمی زنند
چون صاحب ستاره خود استاره می شود
بر عرشیان خبری تازه داده اند
راه عروج بر ز دل ساده می شود
مهمان خاص حضرت حق می رود به شوق
سوی طلوع فجر که خونابه میشود
چون می رسد به گوش صدای اذان عشق
عاشق ترین نفر مسافر میخانه میشود
هجر وفراق یار کشد سوی خانه اش
جایی که سر به مهر به سجاده می شود
از عرشیان رسد خبر رستن علی
ان لحظه ایی که عرش خدا دیده می شود
محراب می کشد به خود این ناز دانه را
تک بوسه ایی ربوده و دیوانه می شود
رقصان به عرشیان برسانند چو این خبر
آنگه که مرد حق مست از آن باده می شود
بعد از هزارسال دل ساده ام به شوق
سجاده را گشوده و بر سجده میشود
تا بیندش که بر صف اول نماز عشق
ایستاده است و قامت استاده می شود
مسجدسلیمان اسداله پورهاشمی
۳۱/۶/۸۷
استاره در زبان بختیاری یعنی ستاره
صدای ساز و دهل را کسی نمی داند
به اندلیب چمن قصه های کمتر گوی
چو نقش شعر خوانی بلبل کسی نمی داند
به طرف باغ نظر کن ببین خدا آنجاست
تمام واژه حق را کسی نمی داند
اگر بیاید و گوید حقیقت این جا نیست
به باورم بگویم کسی نمی داند
ز شعر و نغمه سرایی کسی نبرد چو سود
تفاوت میان این دو کسی نمی داند
هزار مربته گفتم خدا گواه من است
دوباره باز بگویم کسی نمی داند
مسجدسلیمان اسداله پورهاشمی ۲۹/۶/۸۷
از بد و خوب زمان
از غم و هجر و فراق
از نگاه خسته یک مادر پیر زمان
از چروک صورت یک دوره سخت
یک زمانی که در آن میشد حدیث تازه ایی خواند
لیک ما نا مردمان
ریختیم به هم کل نگاه خسته او
تا که شاید هجر را پایان دهیم
غصه ها را کم کنیم
راحتی را ارمغان آریم کنار پیر خود
باز هم ممکن نشد این درد را درمان نمودن
چون که بر ماست آنچه می آید در این دوران سخت
می توانیم نشکنیم حرمت انسانیت را
می توانیم حفظ داریم آبروی مرد ساد گی را
یا که با خود تا ابد پیمان خوبی را ببندیم
تابد نخواهیم بد نگوییم
مهربانی پیشه سازیم
حیف ما نامردمانی بیش نیستیم
هیچ ما باور نداریم ادمیت را
هیج احساسی نداریم
مست از نشخوارگان شوم هستیم
می کشیم هر سو نگاه خسته این پیر مادر
می بریم با خود تا دیار ناکجا آباد این همه مستی
می زنیم بر هم همه اوراق بد مستی
تا بچوییم نامه اعمال خود را
لیک پیدا نیست
و نمی دانیم چرا اینجا چنین دیوانگانیم
از چه رو آوارگان ژنده پوش شهر را
دوست نمی داریم
یا نمی خواهیم بگویم راز هستی
باز هم در تکابو تا رها سازیم خویش
از تمام قید و بند هایی که بر تن پیچیده این دوران
یا کشیده نیمه جان را به مسلخ
ما چه داریم از خود واز بیگانان هم ما چه خواهیم
ما چه می دانیم که در فردای بودن ها چه خواهد
دست ما کوتاه از هر رمز و رازی است
غفلت ما سخت تر
پیچد بهم این تار بود خویش بودن
تا کجا ما مهربانی را فدای بی وفایی ها کنیم
یا چه اندازه بداریم احترام پیر خود را
تا به کی خواهیم درد را افشا نکردن
ما جه می خواهیم از این پیر مخمور
تا به کی خواهیم کینه توزی
یا چقدر داریم حق بودن
در کنار این هم نا مردمی ها
هیچ می دانیم چرا ما بیقراریم
بیقراری زان سبب ما بی وفاییم
می کشیم انسانیت و بر هم می زنیم اوراق دفتر را
بی آنکه خود خواهیم
ما چه می خواهیم
مسجدسلیمان اسداله پورهشمی ۲۶/۶/۸۷
زمین خسته دل را نبرده است با خود
از این میانه مستی
غریب گونه به فریاد هر کس و نا کس
نگفته است سکوتش همیشگی باشد
نخواسته است که باد این تن شکسته را ببرد
رها کند در کویر بی یاری
بشکند حرمت برادری را
به خاطر ریالی جند
وساده تر گذرد از کنار مرد خفته در کنار خیابانی
همان زمان که در اندیشه خود
باور می کند رسوایی برادر را
همان کسی که با او ز یک خون گرفته اند جانی
ولی چه سود که مرده است رسم انسانی
یا در بند است
اسیر گشته در زندان فهم اندک
و عجیب غربت بزرگی گرفته دامن دوست
رها نمی کندش
اگر کمی ز خود دور شود شاید
برون شود ز رخوت وغرور
و بیابد خود را در اندازه فهم همان برادری که ریالی نداشت در کف دست
تا ریزد به پای برادر خود
و عزت کند او را
دعوت کند به مهمانی
ولی هیچ زمانی نداد برادری را به ریالی چند
همین قدر کافیست که باد هنوز نبرد هاست اورا
از این دیار کثفت و پستی
هنوز نیالوده او تنش به حیله گری
هنوز باد می داند که او عزیزترین است در گوشه خیابانی
خفته ایست بیدار
نگاه به شولای پاره پاره اش نکنیم
چو فهم ما کم است
نگاه به سادگی او هم نباید اندازیم
نگاه کنیم چقدر درک احترام کند
به وقت شور به وقت شوق یا بهنگام ایستادن در مقابل حق
همان پاره بودن شولای دهد وجاهت بقدر یک دنیا
چه سود که دستش تهی ز دنیار است
هنوز باد نبردست تا قیامت عشق
باد نخوانده سیاه نامه درد
نریخته است تک مرادی آرزو ها را
به روی سنگ فرش کوچه ایی تاریک
که نور رفته ،مانده تاریکی
تو می توانی باورش داری
هنوز باد نبرده حقیقت از عالم
چنین نبوده و چنین هم نخواهد بود
برادری مرد از همان اول
که کشت برادر برادر خود را
ولی هنوز باد نبرده است تن برادر را
نسپرده است به خاک تنهایی
چه سود مرده همه در دیار بد مستی
کسی صدا نزند عالم حقیقت را
کسی قبول نخواهد نمود بودن را
کسی برادری را برابرش نکند
هنوز باد آرام می رود سویی
و او مانده ثابت میان جاده
کسی بیاید و او را برد با خود
تا دیار افتادگان بی پروا
و باز بگوید
هنوز باد . . . . ..
مسجدسلیمان ۲۲/۶/۸۷ اسداله پور هامشی
گفت اینجا خیابان سکوت
جوی پر خون ز دل بشکسته
صلواتی باید
تا رسند جمله آنان که گرفتار دلند
لیگ بی حرف و کلام
یک سکوت طولانی
یک نگاه خسته در میان دشتی پر ز هیاهوی دروغ
می دوید همه جا
می کشید سر به نگاه مردانی که در راه
پر پیج و خم زندگی گم شده اند
خود نمی دانست چه می خواهد از دروغ امروز
یا دروغ فردا
لیک بی حوصله بود
تا دم تنگ غروب
که نگاهی او را با خودش برد به دنیای دگر
به همان جایی که او خود می خواست
می توانست برود . . اما
نتوانست برود
باز هم آن نگاه آنجا بود
می خواندش تا همراه شود
باز هم در سکوتی طولانی
هیچ از هیچ نگفت
نگاه سر بزیر افکنده
خیلی آرام و دل خسته
رفت از شهر دلش
مسجدسلیمان ۱۸/۶/۸۷ پورهاشمی
این مکان دایره ایی از خطراست
مرگ پروانه خبر از دل پر خون شمع
می دهد سایه تردد نگاه
می برد با خود تا رساند به باد
این خبر جانکاه را و
بگوید با باد
دوش پروانه زجان مایه نهاد
تا سحر گردوجود شمعی
جان سپارد به خدا و
بگوید با خلق عاشقی این سان است
هیچ کس حق ندارد تا بگوید سخنی
یا بیاراید نقشی
یا به تصویر کشد کوره رهی
و بخواهد با خود ببرد تا پشت باران بهاری این درد
عجب است خفته بیدار زمان
خوب می داند نقش تصویر چه نقشی عجب است
بار دیگر شمع روشنگر این دریا است
خود پروانه گرفتار همه دل مرگی
بال وپر را داده
دگرش نیست هدف جز رسیدن به دوست
به همان دوست که از روز ازل
عهد بستند با هم
تا بگردند گرد شمعی
و بسوزند تمام هستی
یا به آتش بکشند عشق و جنون
بنویسند که این گونه نبود
عاشقی یعنی دوستی بی غل و غش
نابتر از ناب
حکم تصویر دگرگون شده در یک قاب
می توان گفت که پروانه خریدار دل مجنون شد
شمع هم روشنی بخش همان دل
در نهایت هر دو باهم
یک بسوخت و دگر جان به باخت
مسجدسلیمان ۱۶/۶/۸۷ اسداله پورهاشمی
با بودنت تمام
این خانه واژه های رنگی گلبرگ را بخود گیرد
تا بشنود سکوت
در لا به لای ریزش برف
در دورترین نقطه احساس
جایی که هیچ نقش نگاه مست را به ارمغان آرد
گوید بمان
اما نگویدم چسان
تنها بخواهد که واژه را معنا کنم
در نیمه شب سیاه سرد زمستانی
در کشوری کوچک اندازه نگاه کودک خرد سال
از پنجره به گنجشک افتاده روی برف
احساسم مرا می برد با خود تا نقطه تلاقی سه حرف
جایی که هیچ نقش نگاه مست را به ارمغان آرد
گوید بمان
اما نگویدم چسان
تنها همین بس است از بهر ماندنم که بدانم تو همرهی
با من تا نقطه سفیدی شبنم به روی گل
تا آخرین دم که احساسم از من جدا شود
و با خود برد این جسم خاکیم تا نقطه غروب
جایی که مرگ از بهترین هدیه ها باشد
احساس من می خواندم به دشت
می خواندم به باغ پر از لاله های سرخ
جایی که هیچ نقش نگاه مست را به ارمغان آرد
انجا تویی
آنجا مقام منزلت عشق زان توست
آنجا تویی نگاه پر از شوق
احساس من این خواسته
از این تن نحیف پرکشد تا دیار دوست
جایی که احساس بالاترین خیال دیدن
با خوبرد این واژه بمان
تا مرز نیستی
مسجدسلیمان ۱۲/۶/۸۷ اسداله پورهاشمی
تو اگر با من
بدوی تا سر کوچه تنهایی ها
بگیری بدست
قاب عکس من و تنهایی
بخوانی با خود قصه پنهان و
به تماشا بنشینی و ببینی عروسان قشنگ شهرت
همه با تور سفید خنده بر لب
می روند تا همسفر گردند
همه مردم ساده این آبادی
و بخوانند با هم
آن سرودی که امروز تو هم خواهی خواند
و بگیری بدست پرچم آزادی
تا همه مردم این شهر با هم
هم صدا خواهند خواند
وقت رفتن از این شهر
بی تو هرگز نتوانم رفتن
تو بیا تا با هم
بار دیگر بخوانیم
قصه شب های بلند پاییز
تا مبادا که ترک بر دارد دل شیشه ایی برگ زرد
ان زمانی که بریزد روی سنگ فرش خیابان سیاه
یا بگویند به ماه می رسد از راه
روز های سرد پاییزی
می توانم بروم
گر بیایی با من
تا سر کوچه تنهایی ها
مسجدسلیمان ۱۰/۶/۸۷ اسداله پورهاشمی
خانه خالی
کوچه لب ریز ز رسوایی شهر
و همه سوته دلان در دریا
غرق در فکر وجود ازلی
گفت پروانه چرا می میرد
از سر شب تا سحر
به امیدی که شمع روشنی بخش شود خانه تنهایی را
و بیاید تا صبح بنشیند کنار نوری
که برون از دل شمع شود
گفت پروانه چرا خود سوزد
علتی هست در این بین
کس نمی داند علتش چیست
لیک شمع می داند و با او همراهست
تا طلوع خورشید و امیدی دیگر
با نگاهی ساده
با نگاهی پر از خواهش واحساس بلند
با تمنای دلی، رسم شیدایی را می نویسد با نور
تا بخواند خورشید
آیه های نور ،که در این خانه خالی
به تماشای رخ یاری همی بنشیند
و بگوید با خود کاش پروانه می شد دل من
تا به هنگام طلوع خورشید در کنارش باشد
و بگوید با او از همه دل خوشی خود با او
باز هم شاهد پروانه رسید
با صدای بلند
گفت پروانه چرا می سوزد ؟
اسداله پورهاشمی ۵/۶/۸۷ مسجدسلیمان
یا که در باره یک عشق جدا از همه از هر چیز
یا که در باره تنهایی دل
یا که در باره آن رویش سرد
در زمینی خشک
در بیابان خدا
در کویری که همه جا پراز نور خدا
یا پر از ستاره رویا هاست
کاش میشد که ترا ساده تر از خود بینم
در میان همه رنگ
در دشت بلور
در سکوتی پراز وا گویه
درنگاهی پر از خواهش و احساس گناه
کاش میشد دوباره باز آیی
و همانی باشی که دل خسته من می خواهد
و همان صورت زیبای و سکوت همه گیر
در نگاهت موج دریایی غم
کاش میشد من تنها بی تو تنها نشوم
ولی این بار
مثل این که همه جا پر ز هیاهوی دل تنهایی است
و من خسته تر از هر رویا
گوشه ایی تنها
منتظر تا تو بیایی از راه
و بگویی با من
قصه بود ونبود خود را
و بگویی کی ، کجا ، با چه کسی
تو به آخر خواهی برد
این عشق نا فرجامت
کاش این دل گرفتار تو دیوانه نبود
یا که این خانه اسیر تو نبود
کاش ای کاش
این همه تنهایی از بهر تو بود
کاش ای کاش
اسداله پورهاشمی ۳/۶/۸۷ مسجدسلیمان