سوختن سینه دیوانه خریدار نداشت
گفته بودی بروم بر سر کوی دلبر
رفتم آنجا کسی میل به دیدار نداشت
سحر اول و هنگام نماز سحری
ساجد افتاده و سجاده غمخوار نداشت
در طواف حرم عشق خدا شاهد بود
ساقی و ساغر و میخانه طرفدار نداشت
عشق در دایره شوق جدل ها می کرد
جدل عشق در این دایره سردار نداشت
رسم شیدایی آموخت ز طرف چمنی
آن قناری که در این بادیه دلدار نداشت
در طواف حرمش گردش بیهوده زند
آن پرستو که خود میل به دوار نداشت
میل ما اربه سوی خانه خمار کشید
این کشش جاذبه لاله هوشیار نداشت
صنما باغ پر از لاله ترا می خواند
بی سبب نیست که نقشی به دیوار نداشت
اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان
۲۶/۷/۸۷
در کنار دشتی ، افق روشن را به تماشا
می توانم بروم از میان رودی تا به سر منزل عشق
لیک این جا همه در تغییرند
هیچ کس نیست بگوید با من
از کجا تا به کجا ممنوع است
نباید رفت یا نباید گفت
از چه رو ما نتوانیم گفتن
یا چرا مهر سکوت بر لب ما زده اند
گویی این خانه خرابی از دیار دگری آمده است
چاره ایی نیست به غیر از سکوت
می توانم بروم اما.. . . . . .
با سکوتی طولانی
و نگویم چیزی به کسی غیز خدا
تا که باور دارند که سکوت معنی خود بدهد
و من دیوانه مثل هر روز خدا ساده تر از ساده
نگویم چیزی تا تو باور داری که سکوتم ابدیست
خواهمت گفت که سکوتم ابدیست
تا تو آزاد شوی
تا تو آزاد شوی
مسجدسلیمان ۲۲/۸/۸۷ اسداله پورهاشمی
چرا چنین کنی با من شکسته بال
مگر نمی دانی که من غزیب ترینم در این دیار بلا
نگاه خسته من مانده بر در و دیوار
که باز شود در
بیایی کنار من یک دم
ساده همچو گل نیلوفر
بگویی ام بر خیز که این جهان همه درد است ما وجود درد
بیا برویم از این دیار پر از غم
و گوشه ایی بنشینیم واز زمانه دور شویم
خویش را جستجو کنیم در باغ
به آرامی گل لاله
به معطری یاس در سحری زیبا
درون باغ کوچه ای سازیم پر ز نیلوفر
وسایه بان کنیم بر سر عزیزترین
و عشق را با تمام وجود هدیه کنیم
به باغبان گل یاس
تا دوباره باز آید و یاس بیارد به باغ تنهایی
اگر دیر هم شده است باز هم بر گردیم
باغ را تمیز وتازه کنیم
تا بخواند ما را به جشن و مهمانی
دور کنیم از خود غم را
شاد شویم در سلام صبحگاهی
به این امید که از غم دوباره دور شویم
هدیه دهیم تمام زیبایی
تارها شویم از غم
هدیه دهیم تمام شیدایی
به باغبان پیر
به ساده زیستن در این زندگی ماشینی
مسجدسلیمان ۱۷/۷/۸۷ اسداله پورهاشمی
همچو رودی که ز سر چشمه سرازیر شود
تا به مقصد که همان دریا است
برساند خود را
در مسیری که به دریا برسد
پیچ و خم ها دارد
درد دل ها دارد
سخن سخت شنیده از کوه
و زدرختان سر راه
حرف های بزرگی شنید تا که یابد ره و مقصود خود
این همه راه طی نموده که بدریا برساند خود را
تا بگوید هستم از دیار دور
از مکانی که در آنجا همه مستند و خراب
همه با هم دشمند و دور از هم
نه رفاقت دارند ، نه سلامی در صبح ؛ نه تکان دادن دستی به هنگام غروب
همه بیگانه ز یکدیگر و دور از هم
می روند تنهایی تا بجا آرند سجده شکر بودن را
لیک هرگز نکردند باور چقدر زیبا است ان زمانی که همه دور هم باشند و با هم خندن
و بیابند ره دوستی ها را
پشت هم باشند و نبرند از هم هیچ زمانی تا به وقت مردن
جاری بودن همچو رود
کار سختی ست و کمی هم مشکل
نتوان چون رود جاری بود همه عمر خود را
مگر انسان خدا جو باشی و خدایی بروی تا به مقصد برسی
رود جاری به دریا نظر ها دارد
می تواند برود تا که دریا شود
می توانیم برویم تا که دریا گردیم
چون شقایق بخندیم هر صبح
با سلامی زیبا
می توانیم همه با هم
برویم تا که به دریا برسیم همچو رود زیبا
مسجدسلیمان ۱۰/۷/۸۷ اسداله پورهاشمی
می تواند دید ، نگفت
می توان مزرعه را پر ز گل سوسن کرد
یا به تصویر دلی
نقشی از باغ اقاقی ها چید
می توان ساده گذشت
از کنار باغی؛ بی تامل ؛ بی نگاه
یا سرکی برد و نگاهی انداخت
دید آن سوی بیابان خدا مزرعه نیست
یا باغی
می توان باور کرد
زندگی یک رویا
یک آمدن؛ یک رفتن
ساده تر از حرکت چشم بدنبال رد پایی
آن سوی دریاها
می توان رفت
می توان دید نگفت
باد ریزد به هم مزرعه هستی
آن زمانی که دلت می خواهد
همه جا ساکت
همه جا نور
همه جا خنده و شادی
پر کند مرزعه هستی را
می توان رفت
بی آنکه نگاهی به سراپرده هستی فکنی
می توان گفت بی آن که قلبی شکنی
می توان رفت . . . . .. .
مسجدسلیمان ۳/۷/۸۷ پورهاشمی