مرا به سر زمین خون
دعوت می کند
تا در میان خون
دست بر دامن لاله های واژگون
قسم بر عشقی نا فرجام
که همه زندگی مرا بدست اشکی یغما گر سپرده است
فریاد عاشقی سر دهم
و خون چکاوک را در زمین داغ دلم
به پاس دوست داشتن
همواره تا رویش شقایق های
به احترامش مارش نظامی بنوازم
و در آخرین روز وداع آرامش خود را حفظ کنم
همانند کوه بیستون هنگام وداع شیرین با فرهاد
اینک این طلوع مرا می خواند
تا دوباره دستان خون آلوده ترا
بر بام بلند عشق خود نظاره کنم
این بار نخواهم گذاشت
که لاله های عشقم را به یغما بری
و دستانت را بر عشقم بیالایی
مطمئن باش
مسجدسلیمان ۲۱/۸/۸۷ اسداله پورهاشمی
میان برکه خون
میان دشت جنون
به شوق دیدن دریا
هزار مرتبه این حلق بی نوای مرا
بدست خود فشردند
تا رها گردند ز دیدگاه بلندم
ولی نشد
من سیه بخت هنوز زندانم
هنوز سینه من پر ز درد و حرمان است
کسی نمی داند که نای من
دگر توان سرودن ندارد
زدست نامردان
ز دست آن کسانی که شعر های مرا
بدار کینه خود لحظه لحظه آویزند
مرا سکوت بدردم نیامده ای دوست
چسان روم راه نا بلد ها را
کجا روم سکوتم چرا همیشگی باشد
مگر چه گفتم
به غیر عشق ورزیدن
مسجد سلیمان ۱۷/۸/۸۷ اسداله پورهاشمی
گشتم اندازه اشکی گیرم
هیچ کس پاسخ دیوانه نداد
هیچ کس حرف مرا گوش نداد
همه با هم رفتند
از دیاری که مرا خانه ی پر از گل بود
اینک این باغ تهی از لاله است
نسترن ها خشکند
و شقایق تو نگو خوابیده
عشق هم همراه شقایق خفته
می توانی؟ تو بیدارش کن
لیک من می گویم عشق پوچ است و تهی
اگر این گونه نبود
ز چه رو رفته از این باغ! تو بگو
رفته همراه کلاغان سیاه
لانه کرده جایی که نتوانم بدستش آرم
اره این گونه شدن عاشقان امروزی
می آیند ساده چون باران
می روند ساده چون برف
لیک هیچ باور ندارند دلی را شکنند
من دیوانه، همه اش می خندم
به تمام دنیا
به کسانی که همواره ز دل می گویند
چون به وقت عمل آید نباشند پیدا
عشق امروزی است ،تو باور نکنش
سادگی پیشه نما
با خدا راه برو
تا به عشقی که نیاز است برسی
چو رسیدی من دیوانه نما اندک یاد
صبررا پیشه نما
عاقبت خواهی رست
عاقبت خواهد یافت
آنچه را که دل از تو بخواست
دل همین می گوید
حرف هایی قشنگ
شانه ها بهر تکیه کردن خالی پوک چون بید کهن سال ده بالایی
صورتک ها خندان
ولی این شادی نیست
این عذاب ابدیست
عشق نیست دروغ است دروغ
می توانی به باور برسی
آن زمانی که مستی چون گل
غنچه داری چون یاس
سحری را پر از عطر گل یاس کنی
جانماز عشقت پهن بر روی زمین
سجده گاهت تهی از انسانیت
رسم شیدایی و دیوانه شدن کی دانی یا چه می گویی
هیچ وقت این دلم عشق ترا به خودش راه نداد
گر توانی حرم عشق خودت پاک نگاهش می دار
می توانی بگویی از عشق
نه بهمراه دلی پر از غم
بل به همراه نگاهی خسته از تمام غم ها
من دیوانه نمی خواهم عاشق تن گردم
من بدنبال خدا می گردم
عشق اورا خواهم می توانی کمک حال شوی
زود بر خیز و بیا
و بگو بسم الله
آمدم تا که ترا یار شوم
قصه بودن دریا شوم
اگر امروز توانی بروی
روز دیگر نرو چون که فردا دیر است
و برو برگردان عشق دریایی من
آنکه همراه کلاغان رفته
تا نماید خود را سیه
چو پر پر کلاغان سیاه
تا بگوید ، عشق من یک یاوه گویی بود وبس
خواستم تا که ترا ملعبه خود بکنم
حال دیوانه و مستم تو بگو من چه کنم
مست و دیوانه شدم تو رهایم کردی
حقم این است تو بگو
حقم این است تو بگو
اگر این حق من است
تف براین عشق که تو یادم دادی
اسداله پورهاشمی ۱۱/۸/۸۷ مسجدسلیمان
بر پهن دشت صورتم
بارید و رفت تا
با خود بیاورد همه غنچه های یاس
در صبح روشنی که تو آنجا
با مهربانی تمام
اخلاص را تقدیم می کنی
به آن کسی که دوست داری تمام عمر
با دیدگان پر ز شوق
آهنگ رویشی
تازه
در کوچه های خلوت شعرم بنا نهی
آغاز یک طلوع را
باریزش قطره های پر از امید
تقدیم دشتهای خشک دل ماهیان کنی
باشد دوباره عشق جانی بگیردو فریاد سر دهد
تا صبح روشن هزاران شقایق
مارا برد به آن سوی دشتها
جایی که لاله ها
سبقت گرفته اند از شقایق
مسجدسلیمان ۸/۸/۸۷ اسداله پورهاشمی
از من ساده عبوری بکنی
لحظه ایی کن درنگ
بنگر روز خود
و سپس جاده را طی نما
تا برسی بر سر راه مقصد
بپیچی به سمت دریا
بخوانی ترانه رهایی
باز هم می گویم
از من ساده مکن تو عبور
دل من را مشکن
شاید این گونه بهتر باشد
منکه دیوانه و شیدای توام
ز چه رو
می کشی به هر سویی
این دل دیوانه من
این گناهی ست بزرگ
که مرا می گذاری تنها
در دیاری دور
دور از هر کس و هر جایی
باز هم می گویم از من ساده عبور مکن
چو عبوری ساده
ره به دریا نبرد
رهایی در راه نیست
باور این ساده بودن سخت است
من نمی گویم این دل دیوانه می گوید
از من ساده عبوری ساده مکن
که اگر بگذری از من ساده
دل من می گیرد
مسجدسلیمان ۳/۸/۸۷ اسداله پورهاشمی