تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
 آخرین دور بگرد حرمش

می طپد سینه پر درد مدام

عجبا خانه کجا صاحب این خانه کجا

من کجا

دشت پر از نرگس شوق

لاله ها می خندند به من دیوانه

که چرا صاحب این خانه رها کردم دوش

و برفتم بدنبال این خانه چه زود

لیک من آشفته تمام شب را

در منا خسته و در مانده شدم

و ندانستم در کجایم جا هست

و کجا باید رفت

یک از آن کنچ برون آمد و گفت

خیز هنگام نماز سحر است

و من خسته و در مانده ز جا بر خاستم

خانه ای هیچ نبود

صاحب خانه ام داشت مرا می پایید

 و همین قدر بگویم

که صدای موذن

در بلند گوی مسجد به فضا می رفت

 و ترا می خواند به نماز سحری

بر شدم من ز خود رفتم تا

دست نمازی گیریم و نمازی خوانم

عجبا خانه در این گوشه دل ماوا داشت

 و خود صاحب خانه کناری به من  چشم دوخته بود

و صدایم می کرد که منایت این جاست

 و تو در خانه من مهمانی

تا زمانی که دل خود خواهد

و همی می گفت قطره دریایی

و بیا زود بیا تا به دریا برسی و رهایم نمود

از همه درد درون

مسجد سلیمان ۱۹/۹/۸۷ پورهاشمی

توسط سارا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:16  توسط پورهاشمی  | 

احساس می کنم

بیابان خشک دل

پوسیده است از این همه درد وبلای من

از این همه شنکجه و رنج و عذاب من

جندین و چند سال مرا با خودش برد

از این دیار تا به دیارندیده ها

گاهی به تخت بسته مرا می کشد بدشت

گاهی رها کرده دلم را به حال خود

هر چه تلاش می کنم  فریاد می زنم تا

 این درد لعنتی رهایم کند شبی

 هر گز رها نمی کندم تا به روز مرگ

کی میرسد زمان پریدن رها شدن

کی میرسد زمان رسیدن دیدن خدای خود  

تنها خدا داند و مستان نیمه شب

آنان که در حجاب خدا خفته اند همی

آنان که غیب دانند و مرا می کشند همی

شاید دوباره باز شود راه رستنم

شاید

اسداله پورهاشمی ۱۴/۹/۸۷

نوشته شده توسط سارا خانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:37  توسط پورهاشمی  | 

 خانه ایی می سازم  پر از نور گل

پر ز هیاهوی غریب بغل کوچه تنهایی

در کنار رودی  وسطش پر ز گل لاله دریایی

در همان جا که همه می دانند

خانه ایی ساخته ام  پر ز نور رخ یار

خانه ایی خواهم ساخت  در دیاری که همه

معرفت را به تساوی بین خود کاشته اند

منمی در کار نیست

سادگی دنیایی پر ز محبت هاست

همه یک رنگ همه عاشق

مثل پروانه به گرد شمعی همه با هم گردند

خانه ایی میسازم  سایه اش پر ز طراوت باشد

مردمانش همه آرام و مزارع

پر از گل نسترن و لاله و ریحان

تاج جنگل از دور پیدا

و یکی می خواهد این همه شور به دریا برسد

آن یکی حا نمازش آبیست و وضو می گیرد با گل نیلوفر

سبدش پر ز صمیمیت و نگاهش آبی همچو آب دریا

او به من می گوید

خانه ایی خواهی ساخت که در آن خانه

همه بی رنگ و ریا می آیند 

همه با هم ز خدا می گویند

اسداله پور هاشمی 11/9/87

نوشته شده توسط سارا خانم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 7:41  توسط پورهاشمی  | 

 می توان آهسته هم خندید و رفت

می توان از عاشقان پرسید و رفت

می توان رفت تا بیابان غریب عاشقی

قصه فرهاد و شیرین را توان نشنید و رفت

می توان بی کاروان ره تا سحر را طی نمود

خستگی در  جان این انسان نماها دید و رفت

می توان وقت طواف خانه اش

سایه روشن های عالم دید و رفت

می توان اندر منا چون شمع سوزان سوختن

دردپنهان درون را از خدا پرسید و رفت

می توان چون حاجیان گرد حریم خلوتش

سوختن ، آموختن ، یک سان شدند را دید و رفت

می توان شور و شر مستی به هنگام طواف

در صفا ، در مروه ، در رجم شیاطین دیدو رفت

حیف ما را حاجیان ره بر حرم بستند ز کین

لیک بتوان صورت زیبای او را دیدو رفت

قصه ها گفتند مستان از شراب خانه اش

میکده پر از می مستان او را دید و رفت

ما به گرد این حرم چون شمع سوزان بوده ام

حال باید همچو پروانه خدا را دید ورفت

مسجد سلیمان ۵/۹/۸۷ اسداله پورهاشمی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 7:10  توسط پورهاشمی  |