عاشقان شیفته گان سوخته دلان کم گشتند
راه ورسم ادب آموختن از پیر مغان
آن زمانی که همه هم نفسان کم گشتند
جام می خانه گرفتند چو مستان رخش
رخ پرستان به صف شیفته گان کم گشتند
پیر میخانه خبر داد ز مستان سحر
همه مستان سحر همچو گلان کم گشتند
می توان رفت برون از حرم خون خدا
خون خوران در حرم جان به کفان کم گشتند
گفت با پیر خرابات شبی باده فروش
ز چه رو باده خوران سوخته دلان کم گشتند
گفت میخانه ندارد دگر آن ارزش خود
زین سبب باده خوران سوخته دلان کم گشتند
اسداله پورهاشمی مسجد سلیمان ۲۳/۱۰/۸۷
گویشی ساده وبودن
کاری و نانی و خوردن
رفتن از کوچه باغی به تنهایی
نرسیدن به وقت طلوع
نزد پیری که عمری بدنبال رهش می رفتیم
یا از شوق گریزم ونگوییم حرفی
یا بگریم و نخندیم هرگز
هیچ یک نبوده هدف از آمدن ما به جهان هستی
آمدن خود نگهی به سماوات خداست
دیدن وخواندن سوره های قشنگ قرآن
می توان خندید می توان رقصید وسط خانه مستان سحر
می توان گفت بیاید هر صبح
بر در خانه دوست
با وضو با سلام و صلوات
تا بخوانیم با هم دو رکعت نماز با شوق
و بخواهیم خدا بدهد دیده پر نور به ما
تا ببینم همه خوبی ها
و بخندیم با شوق وسط برکه پر از نور و امید
در کنار همه مستان سحر
ما نه از شوق گریزیم و نه از گریه خویش
بلکه از خویش و خودخویش گریزان هستیم
چون نمی دانیم چه می خواهیم از بودن خود
در هیاهوی بزرگ دنیا
بهتر آنست که فراموش کنیم بودن را
تا مبادا ترکی برد دارد دل شیشه ایی مرد خدا
زین همه بی مهری که به او ما کرد
راستی می دانی خانه پیر خرابات سحر هم باز است
می رویم ما آنجا تا وضویی گیریم از سر مهر و فا
و بخوانیم سوره اخلاص تا رها گردد این دل بیمار ما
از این همه بی مهری
ما نه از شوق گریزیم نا از گریه خویش
از خود خویش گریزیم هر شب
نوشته شده توسط اسداله پورهاشمی
بر روی سایت توسط سارا خانم تاریخ ۱۴/۱۰/۸۷
دیوانه می کند
مستان آب را
در ساحل دریای بیکران جنوب
چشمی در انتظار
تا برکشد نگاه زآن سوی آب ها
لر زد به خود
آن منتظر
تا آید اوز راه پر از خطر های موج عشق
خندد به او
که در ساحلی غریب ایستاده است در انتظار
با هم روند و دور شوند از ساحل نگاه
آرام ،در گوشه ایی
خوانند برای هم از عشق خود
مسجد سلیمان مورخه ۵/۱۰/۸۷
پورهاشمی