زمين پر از گل هاي شقايق
شايد كه باور نكني در سر زمين مادري من
هنوز برف مي بارد
اما در ديار زندگي
درختان سبز و شكوفه ها فراوان
وقتي بهار ميرسد
دلم هواي ترا دارد
با آن كوچه باغهاي كوجك و پر گلت
با آن درختان بادام و گردو و اب زلال قناتت
هنوز دل روي سخره هاي چشمه ميان ده در حال طپيدن است
اما تو نمي بيني
اگر كمي تامل كني خواهي ديد كه هنوز مشهدي قنبر
با دستان پينه بسته از باغ پر شكوفه خود بيرون مي آيد
با لب خندي دوستانه
ترا دعوت مي كند به صبحانه ايي دوست داشتني
بر روي چمن جلوي باغ خود
روستايم رنگ ديگري به خود گرفته است
گويي تمام بچه ها آمده اند تا عيدي را كه اولين روز بهار است
در اين ده جشن بگيرند دور از هياهوي ماشين ها
و تو در گوشه ايي ايستاده ايي
و مرا كه تنها از ديار غربت آمده ام نظاره مي كني
هنوز هم رد پاي مرا مي بيني
بعد از سال ها دور ی
چقدر زود گذشت و به پايان راه نزديك شديم
چقدر زود گذشت
كاش عبور زمان به شكلي ديگر رخ مي داد
كاش برادريمان سر جاي خود بود
و اي كاش دوستي هايمان خوبي بودند
سلاممان هم رنگ و بوي ياس داشت
عطر تن درختان بوي دوستي مي داد
اي كاش
هنوز هم دلم ميان ده در حال طپيدن است
كسي نيست تا اين دل فتاده را بردارد
و يادي از من بكند
كاش بودم و مي ديدم تمام شادي مردم ده خود را همانند روز هاي جواني
و اي كاش بهار زندگي هميشگي بود
كاش
اسداله پورهاشمي ۲۷/۱۲/۸۷ مسجدسليمان
رفتن از خانه خلوت بیرون
و رسیدن به مقصد
به همان جا که خیلی دور و نزدیک بدی از این جا
و سکوتی بس طولانی
می خریدند مرا به کلامی جاری
در دیاری که همه پاک بازان دل رسوایند
با سلامی و بدو ن حرفی
با سکوتی که تمام عمرت
شنوی ریزش باران در گوش
هیچ نیست که فریاد زنی
و کسی نیست که امداد کند
می توان درک نمود بودن خود را تنها
در میان دشتی
پر ز اوهام و خیالات بد و ناهنچار
می توانی بروی بی آنکه خودت هم دانی
به کجا خواهی رفت
به دیاری که همه مست رخ ورسوایند
و تو هم در این دشت مثل آنان هستی
تا به باور برسی بودن را
سفری کوتاه بود
هرچند سخت و پراز خاطره
اما تنها
مسجدسلیمان ۹/۱۲/۸۷ اسداله پورهاشمی
آب اين قطره نا پيدا
رود ماسيده به لب تشنگي صخره رود
و سما بي باران چون نگاهي كه هر لحظه دل ريش
به تماشاگه رندان ببرد
مي دهد هشدار اين زمين خشك
و مي خواند همه مستان سحر را به نماز
ليك خاموش گذر مي كند از دريا
چه دريايي خشك هم چو لبان مادر پير زمين
و يكي نيست بگويد به ما
كه گناه زان كيست
چه كسي مي داند كه خدا كرده رها اين دل تنها را
كنون هيچ كس باور ندارد درد تنهايي من
مي دهد هشدارم اين همه دربه دري
تا نگويم به كس ز چه رو مست شده اين دل سرگردان
مي توان فهميد كه اگر اندكي فهم ترا همراهي كند
كه چرا مرد خراب مي دهد هشدار
تا بگويد كه جهان پست ترين و زمان بدترين گشته
و كسي نيست كه مرا راه ببرد
تا رسانم خود را به ديار مستان
همان جا كه لبان خشك زمين مادر درد من است
و مرا باكي نيست
زين همه نامردي
كه زمان با من بي كس و تنها نمود
و شدم خسته ترين
زين همه هشدار كه خدا داد و من هيچ نفهميدم
و من هيچ نفهميدم
اسداله پورهاشمي مسجدسليمان ۲/۱۲/۸۷