بی تو بودن تا مرگ غریب
لذت بیهود بردن از نگاه بی فروغ
سخت بود اما نشست
گرد زیر کفش ها
روی سنگ فرش خیابان های شهر
تا که روزی خویشتن باور کند
شاید امروز شاید فردا
نقش خود دریا کند
خیل مردان و زن
زیر سایه برگ تنومند زمان
گرد هم آیند و گویند از بودن خود در کنار یک دگر
سخت بود بی تو بودن در میان دشت خون
لیک ماندم تا بیایی
آمدی در طلوع روح فزا
آمدی در یک زمان خوب و بد
تا بمانیم هر دو با هم در میان دشت خون
تا تو هستی بودنم معنای دیگر می دهد
نقش رویا می دهد زندگی رنگ دگر دارد ولی
راه سختی پیش روی خود بنا کردیم
مقصد ما بینهایت سخت سخت
لیک هستیم تا زمان رویش گل های عشق
مسجد سلیمان ۲۸/۴/۵۶
یکی از شعر های قدیمی ازدفتر اشعارم بیرون کشیدم و برای دوستان نوشتم از خاطرات دوران قبل از انقلاب
از توگویم هر شب
از سبویی پر از باده ناب
و ز جامی پر از می خام بلورین سحر
یا دوباره برویم تا مرز وجود هستی
و در آنجا بخوانم با خود
آن سرودی که تو با من خواندی
و کشیدی مرا با خود تا مرز جنون
و رهایم کردی وسط خار بیابانی سخت
که در آنجا نبود قطره آبی
تا وضویی سازم و بخوانم دو رکعت نماز سحری
باز هم با خودم می گفتم عشق من معناییست
آنچان عشق که بی رنگ و ریا
می رود هر سویی
و مرا می برد با خود تا مرز دوستن داشتن ها
و هم اکنون در نگاه تو من خیره شدم
و ترا می بینم روبروی هستم
و برایم می گویی از لحظه رویایی عشق
و همین قدر رضایم
تنها به سلام سحری
تا بگویم عشق من معنی دنیا دارد
و تو هم می دانی که همین عشق مرا رسوا کرد
تا که خود را برسانم به مرز هستی
و بخوانم از تو و ما و من تنهایی
و نگویی که نگفتم با دوست
گفته ام بار دگر می گویم
دوست داشتن شده زندگیم
مسجدسلیمان ۲۰/۴/۸۸ اسداله پورهاشمی
دشت پر لاله شود
مست و سر مست هویدا گردد
آنکه عمری
در پی دیدن رویش بودیم
هدف دل گرمی
و سبو پر ز می غمخواری
و گلو ها خشک
نفس ها در سینه محکوم به حبس ابدی
چه کسی میداند که خداوند کجاست
و حقیقت چندی است رفته از خانه او
حق حق گریه مرغ سحری پا بر جاست
و همی می خواند من و مارا به هماهنگی شب
می دهد هر دم مژده صبح قشنگ
با طلوعی زیبا