تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
آموخته ام که خدا را نظر کنم

در جا به جای دلم منتظر کنم

در گوشه های قلب شکسته مدام

آیینه حضور خدا را سپر کنم

آموخته ام که وقت مناجات با خدا

غیر از خودم تمام خلایق را دعا کنم

در لحظه  لحظه های دعای شبانه ام

یک گوشه ایی نظر به صاحب دعا کنم

شاید که آید و بنهد نامه سفید

بر دست من که عمری به سر کنم

گر این چنین شود دل دیوانه مست وار

از راه پر خطر گذرد دیده تر کنم

آموخته ام دعا کنم سر هر سجده ایی

بر بندگان که راه خدا را نظر کنند

آنان که روز وشب همه در فکر چاره اند

تا ماندگان به راه را دور از خطر کنند

مسجد سلیمان ۲۹/۶/۸۸ پور هاشمی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:5  توسط پورهاشمی  | 

چقدر خوب بود اگر دوباره بر گردیم

به دشت پر ز گلوله های منفجر نشده

همان مکان  که زمانی مکان روییدن بود

اگر دوباره بر گردیم

چقدر می توانیم همانند گذشته صمیمی باشیم

چقدر میشود فهمید که دوستی ها دوباره می رویند

بیاییم به باور خود به قبولانیم

گذشته بر نمی گردد اگر هزار مرتبه خود را بدار آویزیم

گذشته رفته هرگز نخواهد آمد باز

چرا که دیده حقیقت ز خانه هارفته

و شانه های سوخته از بی لباسی دریا

چه فایده دریا سکوت نمی کند با تمام امواجش

 و یا چرا خروش خود را بدست باد سپرد

به زیر سایه احساس مردمی بودن

چقدر خوب میشد اگر دوباره بر گردیم

زمان باز گشت کجارویم ،چگونه عشق را بدشت ظهور بریم

حقیقت را دوباره جلای تازه دهیم

همان سان که در یک غروب تنهایی

به دوست وعده دیدار صبح را دادیم

 اگر دوباره بر گردیم  به وقت روییدن

زمین پر از لاله های سرخ شود

نگاه نافذ بیدارگان روز حساب

بدشت پر ز شقایق سلام دهند

و باز هم امید ها زنده شوند

اگر دوباره برگردیم به روزگار قدیم

مسجد سلیمان ۲۳/۶/۸۸ پورهاشمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:31  توسط پورهاشمی  | 

 کوله بار خستگی را وسط کوچه تنهایی

رهاکردم به امید این که تو برداری

باور کنم که هستی در کنار من

اما حدیث عشق نمی خوانی

گذشتیم از رودی خروشان به امید دیدن دریا

ولی دریایی نبود تنها سرابی بود

در دورترین نقطه زندگی

این رود جاری همانی بود که ما نمی دانستیم

گذشتن از آن یعنی باختن

ولی گذشتیم به خاطر دلمان

دل نداشت ارزش دویدن و نرسیدن

اما می بایست بروم و رفتیم تا جایی که می توانستیم

این شد که کوله بار خستیگی را وسط کوچه تنهایی رها کردیم

به امیدی که کسی آید و بردارد وبر دوش گیرد خستیگی ما را

آنانی که آمدند نبودند آنانی که می باید می آمدند

هر چه بود در انتهایی ترین نقطه بود

بدون این که بخواهد باشیم ، ولی بودیم

گذشتیم از خط سرخی که برایمان نوشته و یا کشیده بودند

گذشتن همان و رفتن همان

که هنوز هم در حال رفتن هستیم بدون این که خودمان بخواهیم

روزی می رسد که ما هم خودمان خواهیم شد

دور نیست آن روز

می رسد راه درست بودن ها

آن زمانی که کوله بار خستگی ما را دیگری بردارد

و سنگرمان خالی نماند

مسجدسلیمان ۲۱/۶/۸۸ پورهاشمی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:44  توسط پورهاشمی  | 

 این بار اگر خجالتی آمد ترا کشم

بر روی صفحه بی خط و بی نشان

بر روی سنگ فرش خیابان منتظر

روی نگاه مانده خیره به پنجره

شاید دوباره آید خواند مرا به نام

باور نمی کنم او رفته است از روزگار من

از روزگار که پر از حیله و ریاست

اما او رفته است  دیگر کسی صدایم نمی کند

در آخرین گوشه برفی زندگی

دیگر کسی نوشته هایم را نمی خرد

چون بی نام توست یا درد روزگار پر از کینه و ثواب

اما دل گویدم که نویسم به روی سنگ

یا بر کشم نقش خودم را به روی سنگ

یک یادواره ایی از درد روزگار

یا که به پا خیزم و گیرم قلم بدست

مردانه سر کشم فریاد بودنم

در ظلمت سیاه زمستان روزگار

شاید کسی بیاید و از نو شروع شود

آن روزگاران خوب و پر از نقش دوستی

گوییم به هم از خاطرات خود

از کوچه های خاکی و از شیر آب ها

باور کنم دوباره تو خواهی رسید ز راه

باور کنم که قلم را دهی سلام

باور کنم که زمین را دهی تو نقش

با چهره قلم با یاد دوست  از درد روزگار

باور کنم که خدا راست بوده است

اما دلم حدیث دگر ساز می کند

یک قصه از زمان کودکی خود به روستا

بار دگر قلم بگیرم بدست خود

تا نقش خود کشم روی سنگ فرش

باور کنی تو بودنم. . . . . .. . . .

این شعر در سال ۱۳۵۱ سروده شده بود که اکنون با اندکی تغییر دوباره نوشتم باشد که قبول افتد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط پورهاشمی  | 

گشتی بزنیم دوباره هم بر گردیم

از کوچه تو

از خانه من

از راه که می برد مارا تا مقصد نهایی

از آن همه درد که می توان گفت ولی

کردیم سکوت دم بر نیاوردیم

این بار بیا که با هم برویم

از کوچه می پرستان گذریم

از خانه بی نوایان گذریم

با رهگذران سخن ها گوییم

از راندگان دشت دلی بدست آریم

شاید که خدا هم نظری کرد به ما

تا خانه خود بسازیم بدشت

جایی که پر از گل و ریاحین باشد

جایی که بوی پونه های وحشی آن غوغا کنند

وقتی که ساختیم خانه خود

از دوست ، دشمن ، بیگانه ، آشنا بخواهیم که همراه شوند

با لحظه شوق بودن ها در دشت نگاه

با ما بیایند به سر منزل عشق

آنجا که خدا همیشه پیداست

از حق بگویند و دمی هم به سکوت

ما را نگرند  مارانگرند

چقدر ساده و خوب از جمله مردمان خواستیم که همراه شوند

مارا به وقت نیاز بودن با یاران

مسجدسلیمان ۹/۶/۸۸ پورهاشمی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:41  توسط پورهاشمی  | 

 یک نظر باید رفت تا بدریای جنون

تا بلندای سحر تا همانجا که خدا می خواهد

تا همان جا که صدای جویی پر ز آب کوثر

و زلال همچو اشک چشمان

می نوازد آهنگ تا بیایی و بخوانی شعری

یا وضویی گیری با صدای شبنم

جا نمازی بگشایی ز گلبرگ حریر

و  نمازی خوانی از سر شوق و خلوص

یا که بیننده شوی یک  طلوع دیگر

باغ پر از گل با صدای شبنم

سر بر آرد از خواب و بگوید با خود که نسیم سحری در راه است

چه کسی می داند صبح روشن چندیست  که ز ره آمده است

کاروان در خواب و صدای شتران بیدار

همه را می خوانند تا بر خیزند و بروند از مسیری که خدا می خواهد

این مسیر ی که خدا بنموده یک نمازیست به اندازه ایمان زمان

به بلندای سحر که تو خود می دانی

نفس باغ خدایی گشته و بلور شبنم بر گل جان افزا

نقش و تصویر خدایی دارد  

حال برخیز وضو گیر

با شبنم گل های بهاری در باغ و بخوان سوره بودن ها  

و بایست با قامتی افراشته  به امید ی که موذن گوید

لا اله الا الله وحدهو لا شریک له 

مسجدسلیمان ۴/۶/۸۸ پورهاشمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط پورهاشمی  | 

رسید فصل بهار نماز و دل دادن

به قصه های خدایی

به لحظه های دعا

به روز های پر از نا نوشته های درست

به قصد غربت حق

به شوق دیدن دوست

به وقت نیایش به وقت حصول

به گوشه های نماز

به وقت درست نماز

به تصویر های قشنگ از خواندن

قیام ، رکوع ، سجود و در انتها تشهد دل

وضو به آب درختان لب جوی بار

و خسته تر از روز های بارانی

به عشق دیدن  به شوق رسیدن وقت نیاز

ز ابتدای شب تا سحر به سجده شدن

و گوش فرا دادن به موذن صبح گاه

و خواندن نماز سحری

برای رسیدن و دیدن فصل بهار آشنایی ها

در آن زمان ترا خواستن از خدا

که همراه ما شوی تا رسد فصل بهار

مسجدسلیمان ۱/۶/۸۸ پورهاشمی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 20:20  توسط پورهاشمی  |