تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
حیف شد خانه ما خالی شد

از دلی که همه عمر محبت می کرد

از نبودن هیچ نگفت

هیچ وقت هیچ گله از زندگی خود نکرد

یا نخواست تا دل ما لانه دردی باشد

یا نگفت منتظرم تا که کسی آید گوید هستم

همه جا بود ولی سایه ایی تنها بود

کوهی بود که همه تکیه به آن می کردند

و تهی دست

سلامی داشت بر صبح که نپرس

چقدر زیبا بود

وقتی به نماز می ایستاد

و چقدر آرام وقتی که نگاهم می کرد

با همان حوصله خوبی خود می گفت

مهربان باشیم و صبور

یا به ما می آموخت محبت ها را

دستمان می گرفت با خود مبرد به درخانه معبود

به همان جا که خودش با چه عشقی نگاهش می کرد

می شد فهمید که خدا را دیده

کین چنین محو تماشا گشته

با بسم الله پا را به در خانه معبود می گذاشت

 ومرتب می خواند سوره انزلنا

به ما هم می گفت که خدا را دیدید

عاقبت رفت دلم تنها شد

خسته از این همه سختی

این همه درد که در هجر وفراغش خوردم

همه وقت یادش در دلم جا کرده

نرود هیچ ز یادم صورت زیبایش

دوش آمد و مرا با خود برد

و نشانم داد خانه خالی ما را به من

گفت این خانه خالی طلب لطف و محبت دارد

باید این خانه پر از شور و محبت گردد

هیچ دیگر نگفت و آهسته رفت

به همان جا که همیشه من و او میرفتیم

دست برد و کمی آب برداشت

و نگاهی انداخت

از نوع زیر لب زمزمه کرد سوره انزلنا

و به من گفت بخوانم با او

سوره انزلنا

و منم خواندم سوره دل خواهش

اما

حیف شد خانه ما خالی شد

از وجودی که سراپا محبت بود و دعا

مسجدسلیمان ۲۵/۷/۸۸ پورهاشمی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:51  توسط پورهاشمی  | 

در انتهای جاده تنهایی زمان

دستان خود گشود

بانگ اذان بگوش

دستی بر آب

سجاده ایی پر از غنچه های یاس

بر سجده ایی بلند

آهنگ عشق بازی خود

از نو نواخت

مسجدسلیمان ۱۳/۷/۸۸ پورهاشمی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:47  توسط پورهاشمی  | 

باور نمی کنی خبری ساده بود و بس

اما به رغم سادگیش موج درد شد

پیچید همچو باد به گوش زمانه ها

شد ماندگار در دل تاریخ و رویداد

هر کس به گونه ایی به تصویر می کشید

افسانه ایی که ساده ترین رنگ ساده بود

کم کم گذشت زمرز فسانه ها

رفت و رسید تا به سر قله نفاق

وقتی که روی نمود، همه جا پر نفاق دید

تازه خبر رسید که این ساده ،ساده هم نبود

در پشت سادگی همه رنگ وریا عیان

این بار گونه ایی دگر رفت به ذهنها

افسانه ایی دوباره ساخت از آن سادگی خبر

در انتها کسی نگفت که از سادگی گذشت

حرف بزرگ ساده دروغی بزرگ شد

تا مرز بی نهایت از آن سادگی گذشت

بر گشت ودید پشت سرش خرمنی ریا

افتاده روی واژه صدق و صفای شهر

رفت از میان دوباره همه مهربان شدن

آمد به جای مهر همه جا کینه و نفاق

باور نمی کنی خبری ساده این چنین

دنیایی از بلا و کینه و جور و جفا شود

اکنون تمام شهر شده کینه و ریا

جنگیست بین مردم واهرمن و خدا

با یک خبر به سادگی یک نگاه خوب

رفتیم تا که بشکند عهد و وفایمان

ای کاش می شدی که ز نو باورش کنیم

آن ساده تک خبر

چیزی نبود به غیر از دروغ محض

مسجدسلیمان ۱/۷/۸۸ پورهاشمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:1  توسط پورهاشمی  |