تبليغاتX
نی نامه
من از خمار مستی روی تو بر نمی گردم
امشب اگر سحر در آیی چه میشود

فردا اگر دوباره بیایی چه میشود

فردا کسی ندیده و امروز هم کمی

گر دیده باز آیی و آیی  چه میشود

فرق رسیدن و نشتن کنار یار

هر چندخسته باز چو آیی چه می شود

عمری به حسرت رخ زیبا بسر شده

با یک تبسم ار ز در آیی چه میشود

دنیای پر فسانه من با تو شد امید

گر با تمام رخ در آیی چه میشود

دستان تو بدست من وباغ پر ز گل

گر مست مست در آیی چه می شود

محراب عشق نوشتم به نام تو

وقت نماز صبح در آیی چه میشود

یاد ترا همیشه یاد کند این دل خراب

با جام باده گر در آیی چه میشود

قبل از رسیدنت وضو گیرد این دلم

بر سجده گاه عشق در آیی چه می شود

مهمان خوان تو شده این دل تمام عمر

از باغ لاله  لاله در آیی چه میشود

مسجد سلیمان    پورهاشمی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:1  توسط پورهاشمی  | 

گذری داشت دلم سوی بهشتی که ندید

نظری داشت دلم سوی خدایی که ندید

رفت و گردید ولی یافت نشد مقصد دل

هدفی داشت دلم سوی رهایی که ندید

*************************

گفت با دل ز چه رو شیدایی

تو چرا این همه آشفته و بی پروایی

مقصدی داشتی اما به مراد تو نشد

نرسیدی به مقصد چو خودت دریایی

***********************

مقصد عشق گرفتی و رسیدی به هدف

شهره شهر شدی تا که رسیدی به هدف

میل تو سینیه سوزان شقایق ها بود

دشت در پنجه گرفتی ورسیدی به هدف

*************************

سوختی سینیه سوزان شقایق ای دوست

در هم آمیخته کردی تو حقایق ای دوست

راه دانسته قدم های مردد تو زدی

عاقبت ریشه تو کندی ز شقایق ای دوست

مسجدسلیمان      پور هاشمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:41  توسط پورهاشمی  | 

هر چه باران بخوریم

هر چه آهسته رویم

هر چه در دامنه دشت به همراهی گل پر یزنیم

باز هم مقصد ما معلوم است

به کجا خواهیم رفت

به دیاری که هم مردم آن ساده ترین ها هستند

به همان جا که پر، از گل ریحان باشد

به دیار مستان

به دیار همه عشاق خدا جو رویم

باز هم می پرسی به کجا خواهیم رفت

 من وتو خواهیم رفت

به دیار مستان

مسجدسلیمان پور هاشمی

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:33  توسط پورهاشمی  | 

چیزی نبود که خانه تکانی کنم دمی

حرفی نبود تا که بگویم از آن کمی 

در باور خودم توهم بی جا نشسته بود

یا در نگاه خسته من جا گرفته بود

یا گوشه ایی ز چشم و ابرو اشارتی

یا نامه ایی نوشته داده حوالتی

خواستم که پرکشم از کوی و خانه اش

دستم گرفت و گفت نشینم به شانه اش

وقتی که دید خسته تر از خسته گشته ام

یک دم سکوت کرد به گفتا گذشته ام

حرف من و حدیث دلم چیز دیگریست

باور کنید خستگیم چیز دیگریست

از این همه ریا در عالم گسسته ام

ازا ین همه دغل ز عالم بریده ام

جیزی نبود تا بگویم به دوستان

آیند نظر دهند بر این باغ و بوستان

چیزی نبود غیر کلامی که رنگ داشت

رنگ ریا و خستگی و ننگ داشت

مسجدسلیمان  پور هاشمی

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:14  توسط پورهاشمی  |