آب اين قطره نا پيدا
رود ماسيده به لب تشنگي صخره رود
و سما بي باران چون نگاهي كه هر لحظه دل ريش
به تماشاگه رندان ببرد
مي دهد هشدار اين زمين خشك
و مي خواند همه مستان سحر را به نماز
ليك خاموش گذر مي كند از دريا
چه دريايي خشك هم چو لبان مادر پير زمين
و يكي نيست بگويد به ما
كه گناه زان كيست
چه كسي مي داند كه خدا كرده رها اين دل تنها را
كنون هيچ كس باور ندارد درد تنهايي من
مي دهد هشدارم اين همه دربه دري
تا نگويم به كس ز چه رو مست شده اين دل سرگردان
مي توان فهميد كه اگر اندكي فهم ترا همراهي كند
كه چرا مرد خراب مي دهد هشدار
تا بگويد كه جهان پست ترين و زمان بدترين گشته
و كسي نيست كه مرا راه ببرد
تا رسانم خود را به ديار مستان
همان جا كه لبان خشك زمين مادر درد من است
و مرا باكي نيست
زين همه نامردي
كه زمان با من بي كس و تنها نمود
و شدم خسته ترين
زين همه هشدار كه خدا داد و من هيچ نفهميدم
و من هيچ نفهميدم
اسداله پورهاشمي مسجدسليمان ۲/۱۲/۸۷